او هنوز در قندوز زندگی می‌کند

«دخترم، این خربوزه‌ها مثل خربوزه‌های قندوز شیرین نمی‌شوند.» این را گفت و تکه‌ای از خربوزه‌ای را که از دکان خریده بود، دوباره داخلِ بشقاب گذاشت. نگاهش اما دیگر در آن آشپزخانه‌ی کوچک نبود؛ سال‌ها از آنجا دور شده بود و میانِ باغ‌های قندوز قدم می‌زد. از همان لحظه فهمیدم هنوز در اروپا زندگی نمی‌کند، فقط […]

Read More

نامه‌ای برای دخترانِ دور از وطن

نامه‌ام برسد به دستِ دخترانی که مهاجرت را به قیمتِ جان‌شان پذیرفتند؛ اما آن سوی مرز برای آموزش و تحصیل تلاش می‌کنند. سلامی درخشان‌تر از آفتاب تقدیم‌تان باد خواهران خوبم! دلم به وسعتِ آسمان برای‌تان تنگ شده است. وطن‌تان، افغانستان، نبودن‌تان را حس می‌کند؛ اما همانند دریا در سکوت است. دلم مثل موج‌های دریا برای‌تان […]

Read More

اعتماد ۴۸: مزاری – مدیریت ریسک؛ مدیریت بحران

در یادداشت‌های پیشین، کابل را به جنگلی سوخته تشبیه کردم؛ شهری که در روزهای نخست پیروزی مجاهدین، زیر بار آشفتگی، دود، ترس و بی‌اعتمادی نفس می‌کشید. کابل تنها از ویرانی ساختمان‌ها و خیابان‌ها نمی‌سوخت؛ از هجوم هزاران تفنگدار مغرور از فتح و پیروزی جهاد، از حضور ده‌ها گروه سرشار از کینه، تعصب و جزمیت، از […]

Read More

من اعتراض دارم!

من اعتراض دارم. جرم من این است که دختر به دنیا آمده‌ام. نه صدایم را شنیدند، نه رویاهایم را دیدند و نه حتی لحظه‌ای مرا به عنوان انسان نگاه کردند. پیش از آن‌که خودم را بشناسم، برایم تصمیم گرفتند و پیش از آن‌که راه رفتن بیاموزم، مسیرم را محدود کردند. من در جهانی بزرگ شدم […]

Read More

صدایی که خاموش شده

امروز فلمی را دیدم. دختری در آن فیلم نقش بازی کرده بود که نمی‌توانست حرف بزند؛ چون از کودکی همیشه نادیده گرفته شده بود و هیچ‌کس او را تشویق نکرده بود تا صدایش را پیدا کند. حالا که بزرگ شده بود، خیلی تلاش می‌کرد حرف بزند ولی فقط صداهای نامفهومی از گلویش بیرون می‌آمد. همین‌جا […]

Read More