چشمانم داد میزنند که خستهاند و پلکهایم میخواهند که همدیگر را در آغوش بگیرند. این روزها آفتاب بیرحمانه میتابد؛ انگار از چیزی خشمگین است، نه به زمین رحم میکند و نه به جهانیان و با متانتِ خاصی به من نگاه میکند. ثانیهها در جا متوقف شدهاند و خیلی آهسته حرکت میکنند. در این هوای سوزان […]
Read More