شعله‌ور شدن رویاهایم در اوج خستگی‌هایم

چشمانم داد می‌زنند که خسته‌اند و پلک‌هایم می‌خواهند که هم‌دیگر را در آغوش بگیرند. این روزها آفتاب بی‌رحمانه می‌تابد؛ انگار از چیزی خشمگین است، نه به زمین رحم می‌کند و نه به جهانیان و با متانتِ خاصی به من نگاه می‌کند. ثانیه‌ها در جا متوقف شده‌اند و خیلی آهسته حرکت می‌کنند. در این هوای سوزان […]

Read More

سه‌سال حضور در روستاها؛ مردم فقط برای زنده‌ماندن تقلا می‌کنند

مجید از سال ۲۰۲۳ تا امروز، به‌عنوان کارمند یک نهاد بین‌المللی در بخش صحت، در ولایت‌های پکتیا، غزنی، نیمروز و هرات کار کرده است. بیشتر روزهایش را نه پشت میز یک دفتر، بلکه در روستاهای دورافتاده‌ی افغانستان سپری کرده است. او به روستاها رفته و وضعیت مردم و به ویژه وضعیت زنان و دختران را […]

Read More

روایت مادرم از روزی که بابه‌ مزاری شهید شد

از مادرم پرسیدم: «روزی که بابه به شهادت رسید را به یاد داری؟ مردم قریه چه حس و حالی داشتند؟» مادرم گفت: «آن زمان را مثل یک خواب به یاد دارم. من کودکی بودم که خود را با بازی‌های کودکانه مصروف می‌کردم؛ اما خوب به یاد دارم که قریه، رنگِ غم به خود گرفته بود […]

Read More

«بنویس تا اتفاق بیفتد!»

«بنویس تا اتفاق بیفتد». این فرمول زمانی کار می‌کند که هدف‌هایت را یادداشت کنی. با این کار، مغزِ شما برای رسیدن به خواسته‌ی‌تان پیام می‌دهد و نسبت به علایم و نشانه‌های درست به شما یاری می‌رساند. شما می‌توانید با نوشتن به هدف‌های‌تان برسید، چون این کار هم احساسِ شگفتیِ‌تان را برمی‌انگیزد و هم ریشه در […]

Read More

اگر به پنج سال قبل برگردم…!

روزها و شب‌هایی است که ذهن‌ خود را مصروف گذشته می‌سازیم؛ شاید بارها و بارها کودکی‌های‌ ما را زیر و رو کرده‌ایم، به خاطر تصمیمات اشتباه خود را هزاران بار سرزنش کرده‌ایم، گاهی حتی از سن و سال‌ خود هم شکایت داریم، از کشوری که وطن‌ ماست ناراضی هستیم و از خانواده‌ای که در آن […]

Read More