آب از سروصورتش میچکید. صدای برخورد پرشتاب قطرات خشمگین باران با آسفالت سرک، در آن لحظه خوشآواترین ملودی بهنظر میرسید. سردی ساطع شده از خیس بودن لباسهایش حس لذتبخشی را در رگ و پی وجودش سرازیر میکرد. صدای قدمهایی که هماهنگ با قدمهای سرخوشش مینواخت، خبر از آن حضور بیصدا در کنارش میداد. بهار بود […]
Read More