الفبای زندگی دخترک و باران حسرت روی گونه‌هایش

آب از سروصورتش می‌چکید. صدای برخورد پرشتاب قطرات خشمگین باران با آسفالت سرک، در آن لحظه خوش‌آواترین ملودی به‌نظر می‌رسید. سردی ساطع شده از خیس بودن لباس‌هایش حس لذت‌بخشی را در رگ‌ و پی وجودش سرازیر می‌کرد. صدای قدم‌هایی که هماهنگ با قدم‌های سرخوشش می‌نواخت، خبر از آن حضور بی‌صدا در کنارش می‌داد. بهار بود […]

Read More

اگر حکومت به زنان سپرده می‌شد…!

اگر قدرت و حکومت همیشه در اختیار مردان نمی‌بود و زنان هم می‌توانستند کاری کنند، شاید تاریخ این سرزمین، این‌قدر لبریز از سکوت‌های سنگین و فریادهای خفه‌شده نبود. شاید کوچه‌های خاک‌گرفته‌ی این وطن، به‌جای بوی باروت و ترس، عطر امید و امنیت را در خود داشت. افغانستان، این جغرافیای زخم‌خورده، شاید دیگر میدان آزمایش خشونت […]

Read More

جای خالی بودا؛ روایت دردناک از بامیانِ زیر سلطه‌ی طالبان

انیس، مرد ۳۲ ساله و باشنده‌ی اصلی ولایت بامیان است؛ کسی که پیش از سقوط افغانستان به‌دست طالبان در سال ۲۰۲۱ بارها به زادگاهش سفر کرده بود. او پس از تسلط طالبان به پاکستان رفت و شش ماه پیش، در سال ۲۰۲۵، از آن‌جا اخراج شد و به ولایت بلخ برگشت. این‌بار، پس از پنج […]

Read More

وقتی درهای مکاتب بسته شدند، رویاها کجا رفتند؟

پنج سال… پنج سالی که در تقویم فقط چند صفحه است، اما در زندگیِ یک دختر، می‌تواند به اندازه‌ی یک عمر سنگین و طولانی باشد. پنج سالِ بسته بودنِ مکتب، فقط یک محدودیت ساده نیست؛ داستانی‌ست از رویاهایی که ناگهان متوقف شد، از امیدهایی که در سکوت فرو رفت و از آینده‌ای که در پشت […]

Read More

سفری به اولین روز مکتب

یکی از روزهای معمولی و ملایم بهاری بود. دلم می‌خواست قدم‌زنان به‌سوی خانه‌ی مادرکلانم بروم. هوای آسمان صاف و آفتابی بود و من هم با قدم‌های نسبتاً آهسته از هوای صبحگاهی و تماشای مسیر پیش‌رو لذت می‌بردم. بچه‌ها در کوچه بازی می‌کردند، خانمی از نانوایی نان گرم آورده بود و دیگران همانند من به جایی […]

Read More