پرده را پس می‌زنم (۳)؛ قصه‌ی خواهرم

امروز با خواهرم گفت‌وگو کردم. در واقع قصه‌ی خواهرم را شنیدم. پرده را پس زدم و در پشت ذهن او، زندگی و تجربه‌هایش را مرور کردم. خواهرم فاطمه نام دارد. یک‌ونیم سال یا کمی بیشتر از من بزرگ‌تر است. البته… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲)؛ قصه‌ی مادرم

امروز صبح، سردی زمستانی در خانه‌ی ما نفوذ کرده بود. آفتاب با ناز و کرختی از پنجره‌ی خانه‌ی ما به داخل می‌تابید. نرمی و مهربانی نور آفتاب را بر روی پوست بدنم حس می‌کردم. در گوشه‌ای از اتاق، روبه‌رویم، مادرم… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (1)

صبح زود بود و من در مقابل کلکین ایستاده بودم. پنجره‌ی خانه‌ام به کوچه دید داشت. در کوچه، چند سگ ولگرد را می‌دیدم که با تنبلی و افسردگی در صفی به دنبال یکدیگر راه می‌رفتند. فکر کردم که شاید آنها… بیشتر

در تقلای خروج

صبح روز پنج‌شنبه، ۲۶ آگست بود. ساعت پنج‌ونیم صبح را نشان می‌داد، هوا کم‌کم رو به روشنی می‌رفت و آسمان صاف می‌شد. فقط یک تکه ابر در قسمت شرق افق به چشم می‌خورد. کوچه نسبتاً خالی بود. جز چند سگ… بیشتر

طالبان، کار، امید و آینده‌ی حمیده را نابود کردند

اسم‌اش حمیده است. از نوجوانی تجربه‌ی سرد و سرخوردگی دیار مهاجرت را با خود دارد. پس از آن به سمت آموزش رفته، اکنون دارای تحصیلات عالی است. پیش از آمدن طالبان در نهادهای اکثرا آموزشی هم درس داده و هم… بیشتر