پرده را پس می‌زنم (8)؛ قصه‌ی روحانی

دیدار با آقای سلیمی چیزی مانند یک کشف بود. حلیمه، هم‌صنفی دوران مکتبم در معرفت که اکنون از درس و مکتب محروم شده و به دلیل دوری راه، در برنامه‌های آموزشی ما نیز شرکت نمی‌کند، باعث این آشنایی شد. آقای… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۷)؛ قصه‌ی پدرم

آن روز، صبح زود وقتی از خواب برخاستم، قبل از صرف صبحانه پدرم را دیدم که در صحن حیاط قدم می‌زد. روز جمعه بود. من هم برنامه‌ای بیرون از خانه نداشتم. معمولاً من و فاطمه و سایر خواهرانم روز جمعه… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (6)؛ قصه‌ی قهرمان من

امشب، در حلقه‌ی گرم خانواده، شب یلدا را جشن گرفتیم. من، فاطمه و مادرم، طرحی پنهانی ریختیم تا همه‌ی اعضای خانواده را با برنامه‌ی ویژه‌ای غافل‌گیر کنیم و از «قهرمان زندگی‌» خود تجلیل کنیم. بهتر است بگویم از «قهرمانان زندگی»… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۵)؛ قصه‌ی خرافه

حبیب‌الله، پسر کاکای پدرم، حدود بیست و هفت سال عمر دارد. دو سال است ازدواج کرده و صاحب دو فرزند، یک دختر و یک پسر است. خودش اکنون در یک دانشگاه خصوصی جامعه‌شناسی درس می‌خواند. تا قبل از سقوط جمهوریت،… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۴)؛ قصه‌ی همسایه

زیبا، دختر هجده‌ساله‌ای است که دو حویلی بالاتر از ما زندگی می‌کند. او دو خواهر و یک برادر دارد. پدرش در وزارت عدلیه مشغول به کار است؛ اما زیبا نیز از وظیفه‌ی مشخص او بی‌خبر است. با این حال، به… بیشتر