پرده را پس میزنم (1)
صبح زود بود و من در مقابل کلکین ایستاده بودم. پنجرهی خانهام به کوچه دید داشت. در کوچه، چند سگ ولگرد را میدیدم که با تنبلی و افسردگی در صفی به دنبال یکدیگر راه میرفتند. فکر کردم که شاید آنها…
بیشتر