پرده را پس میزنم (۲)؛ قصهی مادرم
امروز صبح، سردی زمستانی در خانهی ما نفوذ کرده بود. آفتاب با ناز و کرختی از پنجرهی خانهی ما به داخل میتابید. نرمی و مهربانی نور آفتاب را بر روی پوست بدنم حس میکردم. در گوشهای از اتاق، روبهرویم، مادرم…
بیشتر