پرده را پس می‌زنم (۱۸)؛ قصه‌ی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم)

در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانه‌ام غرق می‌شدم، احساس می‌کردم که پیر شده‌ام. من فقط ۱۶ سال داشتم، اما تجربیات تلخی که بر دلم سنگینی می‌کرد، گویی مرا به یک زن ۱۰۰ ساله تبدیل کرده بود.… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۶)؛ قصه‌ی اشک مادرم

بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت می‌کردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف می‌زد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح می‌کرد یا برداشتی که از درس‌ها و فعالیت‌های مشترک ارایه می‌کرد،… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۵)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت دوم و پایانی)

راحِل گفت: «وقتی پدرم از اتاقم بیرون رفت، تنها شدم و در تنهایی‌ام فرصتی یافتم که به تجربه‌ی ناکامم با نصرت و صحبت‌های پدر و مادر و عمه‌ام فکر کنم. شب به خوبی نخوابیدم. به فکر فرو رفتم و در… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۴)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت اول)

راحل را فاطمه خواهرم به من معرفی کرد. او دو دوره قبل‌تر از فاطمه در لیسه‌ی عالی معرفت درس خوانده و فارغ شده بود. وقتی او را دیدم، از سبک نوشته‌هایم تعریف کرد و حاضر شد قصه‌ی جالب و الهام‌بخش… بیشتر