پرده را پس میزنم (۱۶)؛ قصهی اشک مادرم
بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت میکردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف میزد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح میکرد یا برداشتی که از درسها و فعالیتهای مشترک ارایه میکرد،…
بیشتر