بازداشت و شکنجه؛ روایت ردمرز شدن محمد از ایران

« پنج شبانه‌روز در اردوگاه عسکرآباد در تهران ماندم. در آن‌جا از آب، نان و جایی برای خواب خبری نبود. تا دلت بخواهد تحقیر، توهین و لت‌وکوب می‌کنند. وقتی رفتار پولیس و ماموران اردوگا را می‌دیدم، حس می‌کردم که همه… بیشتر

روایت آوارگی و بی‌چارگی حمید؛ طالبان می‌گفتند باید مسلمان شوید!

حمید در افغانستان، یک شهروند عادی و معمولی بود. روزها را با کار و تلاش به شب می‎رساند و شب‌ها در خانه، کنار خانواده‌اش در آرامش زندگی می‌کرد. اما با گذشت هر روز، انگار طناب دور گردنش تنگ‌تر می‌شد. طالبان،… بیشتر

طالبان و آزار اقلیت‌ها: حکایت تلخ یک دختر هزاره‌ی اسماعیلی

هوای صاف و با سخاوت بر افق بام خانه‌ی رویا (اسم مستعار) در اسلام‌آباد گسترده بود. وقتی برای دیدنش رفتم، سلام کردم و دستم را برای دست دادن پیش بردم؛ اما دستانش می‌لرزید. شاید از نگرانی بود یا از سرمای… بیشتر

طالبان قلب و روح مرا کشت

زندگی زهره پیش از سقوط افغانستان، با وجود مشکلات، امنیت و نظم نسبی برای او فراهم کرده بود. او باور دارد که طالبان با اقدامات خود به روحیه و زندگی مردم، به‌ویژه زنان، آسیب جدی وارد کرده‌اند. برای هزاره‌های اسماعیلی،… بیشتر

نان به نرخ تحقیر؛ «شما کشور ما را به گند کشیده‌اید…!»

وضعیت مهاجران افغانستانی در ایران پر از دشواری‌های تحقیرآمیز است. با مهاجرانی که در ایران زندگی می‌کنند یا تجربه‌ی زندگی و کار در ایران را دارند، اگر پنج دقیقه صحبتی با آنها بکنید، با درد و افسوس، از درد و… بیشتر