پرده را پس می‌زنم (۲۶)؛ قصه‌ی عشق و امید

پس از انجام ورزش صبحگاهی، جان تازه‌ای گرفته بودم و انرژی مثبتی در وجودم به گردش افتاده بود. در حین صرف صبحانه، به نوعی احساس می‌کردم که همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رود. مادرم با لبخند به من گفت:… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲۵)؛ قصه‌ی قهوه‌ی تلخ

(قسمت پنجم) وقتی وارد اتاقم شدم، یک‌راست به بستر رفتم و دراز کشیدم و بعد به سقف خیره شدم. باورم نمی‌شد که تمام اعضای خانواده‌ام این‌گونه مرا دست انداخته باشند. احساس پوچی و بی‌هودگی بر من چیره شده بود. به‌ناحق… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲۴)؛ قصه‌ی خر بودن من!

(قسمت چهارم) هر روزی که در اسلام‌آباد بیشتر می‌مانم، فرصتی می‌یابم تا دور و برم را بیشتر بررسی کنم، به گذشته‌ام برگشت کنم، خاطره‌هایم را مرور کنم و به آینده نگاه کنم تا خطی را که از اینجا دنبال خواهم… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲۳)؛ قصه‌ی بازی صلح بر روی زمین

(قسمت سوم) از دیروز، فضایی که در خانه داریم، چیزی شبیه دوران جنگ، یا وضعیتی شبیه به آنچه در برخی از فیلم‌های مربوط به جنگ جهانی دوم، که فشار و سرکوب یهودیان توسط نازی‌های آلمان را نشان می‌دهد، حس می‌کنیم.… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲۲)؛ قصه‌ی اسلام‌آباد (قسمت دوم)

زندگی در اسلام‌آباد، هر روز چهره‌ی تازه‌ای از خود نشان می‌دهد. معجون جالب «بیم» و «امید» را اینجا بیشتر از هر زمانی دیگر تجربه می‌کنم. استادم در درس‌های امپاورمنت گفته بود که «ترس» و «بیم»، هر دو بیانگر خطراند؛ اما… بیشتر