پرده را پس میزنم (۲۶)؛ قصهی عشق و امید
پس از انجام ورزش صبحگاهی، جان تازهای گرفته بودم و انرژی مثبتی در وجودم به گردش افتاده بود. در حین صرف صبحانه، به نوعی احساس میکردم که همه چیز بر وفق مراد پیش میرود. مادرم با لبخند به من گفت:…
بیشتر