پرده را پس می‌زنم (۵)؛ قصه‌ی خرافه

حبیب‌الله، پسر کاکای پدرم، حدود بیست و هفت سال عمر دارد. دو سال است ازدواج کرده و صاحب دو فرزند، یک دختر و یک پسر است. خودش اکنون در یک دانشگاه خصوصی جامعه‌شناسی درس می‌خواند. تا قبل از سقوط جمهوریت،… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۴)؛ قصه‌ی همسایه

زیبا، دختر هجده‌ساله‌ای است که دو حویلی بالاتر از ما زندگی می‌کند. او دو خواهر و یک برادر دارد. پدرش در وزارت عدلیه مشغول به کار است؛ اما زیبا نیز از وظیفه‌ی مشخص او بی‌خبر است. با این حال، به… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۳)؛ قصه‌ی خواهرم

امروز با خواهرم گفت‌وگو کردم. در واقع قصه‌ی خواهرم را شنیدم. پرده را پس زدم و در پشت ذهن او، زندگی و تجربه‌هایش را مرور کردم. خواهرم فاطمه نام دارد. یک‌ونیم سال یا کمی بیشتر از من بزرگ‌تر است. البته… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲)؛ قصه‌ی مادرم

امروز صبح، سردی زمستانی در خانه‌ی ما نفوذ کرده بود. آفتاب با ناز و کرختی از پنجره‌ی خانه‌ی ما به داخل می‌تابید. نرمی و مهربانی نور آفتاب را بر روی پوست بدنم حس می‌کردم. در گوشه‌ای از اتاق، روبه‌رویم، مادرم… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (1)

صبح زود بود و من در مقابل کلکین ایستاده بودم. پنجره‌ی خانه‌ام به کوچه دید داشت. در کوچه، چند سگ ولگرد را می‌دیدم که با تنبلی و افسردگی در صفی به دنبال یکدیگر راه می‌رفتند. فکر کردم که شاید آنها… بیشتر