پرده را پس می‌زنم (۱۵)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت دوم و پایانی)

راحِل گفت: «وقتی پدرم از اتاقم بیرون رفت، تنها شدم و در تنهایی‌ام فرصتی یافتم که به تجربه‌ی ناکامم با نصرت و صحبت‌های پدر و مادر و عمه‌ام فکر کنم. شب به خوبی نخوابیدم. به فکر فرو رفتم و در… بیشتر

پرده را پس می‌زنم(13)؛ قصه‌ی آوارگی و رهایی

تصمیم پدرم برای مهاجرت همه‌ی ما را غافل‌گیر کرد. او پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده را قبلاً آماده کرده بود. وقتی خبر داد که فردا حرکت می‌کنیم، نخست تصور کردیم که دارد شوخی می‌کند؛ اما وقتی دیدیم که جدی است و… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۲)؛ قصه‌ی جنگ و جهاد

سن دقیق پدرم را نمی‌دانم. او هم سندی ندارد که نشان دهد در کدام تاریخ و چه روزی به دنیا آمده است. گاهی که از تفاوت سن خود با مادرم در زمان ازدواج می‌گوید، به نظرم می‌رسد که باید چیزی… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۱)؛ قصه‌ی من و پدرم

ریشه‌ی روایت امروز من به یکی از جلسات امپاورمنت بر می‌گردد که هفته‌ها قبل سپری کردیم. در آن جلسه چیزی را شنیدم که گویا دنیایم را عوض کرد. استادم گفت: «واقعیت» به معنای «هر آنچه که هست»، ریشه در گذشته… بیشتر