پرده را پس می‌زنم (۱۹)؛ قصه‌ی یک خشم (قسمت چهارم)

درس‌های امپاورمنت، هر روز دریچه‌ی تازه‌ای را بر روی من می‌گشود. احساس می‌کردم این درس‌ها و تمرین‌های مداوم آن مرا از نگاهی بهره‌مند ساخته بود که تمام دشواری‌های زندگی را به عنوان «واقعیت» می‌دیدم و آن را در خط «آیدیال»… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۸)؛ قصه‌ی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم)

در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانه‌ام غرق می‌شدم، احساس می‌کردم که پیر شده‌ام. من فقط ۱۶ سال داشتم، اما تجربیات تلخی که بر دلم سنگینی می‌کرد، گویی مرا به یک زن ۱۰۰ ساله تبدیل کرده بود.… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۶)؛ قصه‌ی اشک مادرم

بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت می‌کردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف می‌زد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح می‌کرد یا برداشتی که از درس‌ها و فعالیت‌های مشترک ارایه می‌کرد،… بیشتر