مردم هم‌چون آب اند…!

سال ۲۰۰۷ در سفری که به لندن داشتم، فرصتی پیش آمد تا به رهنمایی آقای اسدالله شفایی، با محمود کیانوش دیدار کنم. پیشنهاد این دیدار از آقای شفایی بود. در کوچه‌های لندن، آدم‌های زیادی‌اند که از چهارگوشه‌ی دنیا گرد آمده‌اند.… بیشتر

قصه‌ی «سگ آبی پرزی»

این قصه را یک بار برای آقای محسن زردادی نوشتم. او هنوز هم از خاطره‌های دوران حزب دموکراتیک خلق با نوستالژی یاد می‌کند. آدم شاعرمشربی است که گاهی شعرهای هزارگی هم می‌نویسد. از مجاهدین دلی پرخون دارد و از ملا… بیشتر

هر کس دَو بزنه، مرده‌گو باشه!

این قصه خنده‌دار است؛ اما تلخ هم هست، خیلی تلخ و عبرت‌انگیز. برای من بهای سنگینی نیز داشت که شاید در یک یادداشت جداگانه از آن سخن بگویم. بهای این قصه، مهمان‌شدنم در نظارت‌خانه‌ی ولایت کابل بود که تجربه‌ی جالبی… بیشتر

نقشی روی دیوار

به تاریخ ۱۹ جدی ۱۳۷۳، در شدت فقر نان و امید و عاطفه در كابل، انفجاری در دهن كوچه‌ی قلعه‌ی وزیر متصل به سرك كارته‌ی سه، حداقل هشت آدم را از روی زمین برداشت و به هوا پرتاب كرد. در… بیشتر

موش حیوان اهلی است!

سال ۱۳۶۷ بود. مکتب شهید نظامی را تازه شروع کرده بودیم. مکتب در سه قلعه‌ی قیاغ بود. حدود پنج صد متر از خانه‌ی استاد حکیمی فاصله داشت. در مکتب دو نفر همکار داشتم: ظریفی و علی‌زاده. هر دو تحصیل‌کرده بودند.… بیشتر