اگر به حرف استادم گوش می‌دادم…

سال‌های ۱۳۶۷ و ۱۳۶۸، وقتی حدود هفده – هجده سال سن داشتم، دو و نیم ماه زمستان که از درس در مکتب شهید نظامی قیاغ و مکتب شهدای سراب در ولایت غزنی، فارغ می‌شدم، نزد استادم، سید عباس حکیمی، درس‌های… بیشتر

اسد بودا قرآن بخواند؛ مولوی تره‌خیل رقص کند!

وقتی تمرین‌های امپاورمنت به مبحث «رویا» (Dream)، «عرصه‌ی رشد» (Growing Edge) و «باورهای محدودکننده» (Limiting Beliefs) رسید، تحرک جالبی در میان اشتراک‌کنندگان برنامه خلق شده بود. هر روز در مورد اینکه مفهوم «Vision » و «Outlook» و «Perspective» در زبان… بیشتر

آخرین درس؛ آخرین دیدار

اشاره: این هم تکه‌ای دیگر از یادداشت‌های «معلم فراری» است. این تکه را از روز چهاردهم اگست گرفته‌ام. اسم دانش‌آموز و یکی دو اسم دیگر را به دلیل ملاحظات امنیتی تغییر داده‌ام. این یادداشت‌ها لحظات نفس‌گیری را بازتاب می‌دهند و… بیشتر

مردم هم‌چون آب اند…!

سال ۲۰۰۷ در سفری که به لندن داشتم، فرصتی پیش آمد تا به رهنمایی آقای اسدالله شفایی، با محمود کیانوش دیدار کنم. پیشنهاد این دیدار از آقای شفایی بود. در کوچه‌های لندن، آدم‌های زیادی‌اند که از چهارگوشه‌ی دنیا گرد آمده‌اند.… بیشتر

قصه‌ی «سگ آبی پرزی»

این قصه را یک بار برای آقای محسن زردادی نوشتم. او هنوز هم از خاطره‌های دوران حزب دموکراتیک خلق با نوستالژی یاد می‌کند. آدم شاعرمشربی است که گاهی شعرهای هزارگی هم می‌نویسد. از مجاهدین دلی پرخون دارد و از ملا… بیشتر