مادرم؛ کلید رویاهایم

روزی خوبی بود. کلاس تقریبا تمام می‌شد که صدای فریادی را شندیم. دیگر از خود بی‌خود شده بودم. فریاد می‌زد: «فرار کنید، فرار کنید!» از محوطه‌ی کورس بیرون آمدیم. دیدم استاد با حالتی شوک‌آور وارد شد و گفت: «فرار کنید،… بیشتر

نوروز؛ پیامی از امید و زندگی نو

نوروز آمد و خستگی‌های سال کهنه‌ را از بین برد، امیدهای خاموش شده‌ی ما را دوباره روشن ساخت و مانند نام خود که زندگی کهنه و تاریک‌ ما را با روز امید تازه بخشید. اگرچه نوروز به‌طور رسمی عید محسوب… بیشتر

فرار به سوی سکوت؛ ما اینجا جایی نداریم!

شهر پر از صداست. پر از فریادهایی که هرگز خاموش نمی‌شوند، پر از بوق‌‌های که انگار خشم خود را به زمین و زمان می‌‌پاشند، پر از آدم‌‌هایی که با عجله از کنار هم می‌گذرند، بدون آن که حتی به چشمان… بیشتر

طلوعی در سایه‌ی ناامیدی

در گوشه‌ای مظلومانه نشسته بود و خیره به آسمان و ستاره‌های آن نگاه می‌کرد. قطره‌های اشک همچون دانه‌های مروارید از گوشه‌ی چشمانش می‌غلتیدند. کنارش نشستم و با لحن آرامی گفتم: «خیلی هم جدی نگیر.» نگاهی بلند و پر از نکوهش… بیشتر

فدای تو بودن؛ نامه‌ای به پدر

پدر عزیزم، در این روز خاص که به یاد تو هستم، نمی‌توانم تمام احساسات و خاطراتی که از تو دارم، در این چند کلمه محدود کنم. تو برای من تنها یک پدر نیستی؛ بلکه نماد فداکاری، ایثار، و قدرتی هستی… بیشتر
میدیا \ جوانان