پشت درهای بسته

دری که بسته شد و دیگر کسی از آن وارد نشد، انگار یک تکه از زندگی همان‌جا جا ماند. همه‌چیز ناگهان عوض شد؛ نه با یک حادثه‌ی بزرگ، نه با صدای بلند، فقط با یک تصمیم ویران‌کننده. همان تصمیم، زندگی… بیشتر

از ناامیدی تا امید دوباره

آفتاب مثل همیشه به وظیفه‌اش پابند بود و صادقانه در بلندای آسمان به زمین می‌تابید؛ اما مثل همیشه شاد و پر انرژی نبود. انگار از چیزی خشمگین بود و بی‌رمق می‌تابید و نورش حتی نمی‌توانست زمین را غرق در روشنایی… بیشتر

آرزوی گم‌شده در پشت غبار شهر

به چشمان مظلوم و منتظرش خیره شده بودم، چشمانی که در دلشان حسرت و خستگی موج می‌زد. به دستان کوچک و یخ‌زده‌اش نگاه می‌کردم، لب‌هایی که از سرما می‌لرزیدند و پاهایی که دیگر تاب ایستادن نداشتند. در دستان لرزانش چند… بیشتر

نگو، دیگر ننویسم!

نگو و از من نخواه دیگر ننویسم. مگر می‌شود از پرنده بخواهی پرواز نکند؟ از باغ بخواهی گل ندهد؟ از نگین بخواهی جلایش نکند؟ از ماهی بخواهی به آب نرود؟ از روز بخواهی روشن نباشد؟ از شب بخواهی ستاره‌هایش چشمک… بیشتر

هیچ‌وقت با احساسات تصمیم نگیرید…

سال ۲۰۲۴ برای من سالی بود که بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را آموختم. این سال باعث شد از خانواده‌ام، از دوستانم و حتی از خودم دور شوم. آن‌قدر در احساسات و فکر یک آدم غرق شده بودم که خودم را به‌کلی… بیشتر
میدیا \ جوانان