مادرم؛ کلید رویاهایم
روزی خوبی بود. کلاس تقریبا تمام میشد که صدای فریادی را شندیم. دیگر از خود بیخود شده بودم. فریاد میزد: «فرار کنید، فرار کنید!» از محوطهی کورس بیرون آمدیم. دیدم استاد با حالتی شوکآور وارد شد و گفت: «فرار کنید،…
بیشتر