عشق خاموش در شب‌های محرم

این روزها دلم سنگین است؛ مردم قلبم را می‌آزارند. محرم نزدیک است؛ اما حال‌وهوایش غریب‌تر از همیشه است. انگار دل‌ها ساکت‌تر شده، صداها در گلو خفه و اشک‌ها پنهانی می‌ریزد. دلم درد می‌کند، انگار این‌بار نتوانیم عزاداری کنیم، نتوانیم برای… بیشتر

غربت و درس‌هایی برای زندگی

صبح که بیدار شدم، حسی عمیق و ناشناخته‌ای در وجودم جریان داشت. انگار دلم در میان امیدها و دغدغه‌ها سرگردان بود. آسمان هنوز تاریک بود؛ اما نور کم‌رمقی از میان پرده‌ها به اتاق می‌تابید. آرام بلند شدم و برای رفتن… بیشتر

عید، جشنی برای همه

هوا پر از عطر خوش انتظار است. روزهای پایانی ماه رمضان در کشورم و دیگر کشورهای اسلامی، مانند برگ‌های زرین یک کتاب قدیمی، سرشار از رازهایی است که تنها قلب‌های بیدار می‌توانند آن را بخوانند. این روزها دیگر فقط روزهای… بیشتر

عید است و کاش من حنا می‌بودم!

دستم را جلو بردم. خواهرم نگاهی انداخت و شروع به نقش زدن کرد. به هنرش باور داشتم. از طرح‌هایی که روی کاغذ می‌کشید و از خطوط بی‌روح، تصاویری سرشار از معنا می‌آفرید، معلوم بود که در دنیای ماندالا بی‌همتاست. طرح‌ها… بیشتر

عشقی به وسعت «رفاقت»

دوستم وقتی از عشق حرف می‌زند، ذهن‌ها به سمت رابطه‌های عاشقانه می‌رود، به سمت قصه‌هایی که دو نفره‌اند، به سمت نگاه‌های پرمعنا، به سمت قرارهای عاشقانه؛ اما راستش را بخواهی، من همیشه فکر می‌کنم که این تعریف از عشق خیلی… بیشتر
میدیا \ جوانان