رویا، ترس و یادگیری

باد گرم می‌وزید و صورتم را می‌سوزاند، اما دلم از آن هم سردتر بود. سنگینی یخ را در اعماق قلبم حس می‌کردم. شانه‌های نحیف قلمم هنوز حرکت می‌کرد تا رنگش را تمام کند و وظیفه‌ی یک رهبر را یادآور شود.… بیشتر

درد یک دختر در افغانستان

بعضی اوقات با خود در این باره فکر می‌کنم که آیا مردان و پسران سرزمینم می‌توانند دختران افغانستان را درک کنند یا فقط احساس همدردی نشان می‌دهند. آیا پدرم، برادرانم و تمام مردان و پسران سرزمینم تا به حال دردی… بیشتر

خانه‌ی رویایی من

کتابی برداشتم و عنوانش را خواندم؛ نوشته بود «خانه‌ی رویایی». در آن نوشته بود: «جایی که ما دوستش داریم، خانه‌ی ماست؛ خانه‌ای که مطابق میل ما باشد و در آن احساس راحتی کنیم.» این موضوع برایم خیلی جالب بود، چون… بیشتر

چادری شرط تسلیم شدن من نیست

به قصد آموختن علم، کتاب‌هایم را برداشتم. لباس سیاه پوشیدم، چادر سیاه را به سر کردم؛ اما در آیینه خوب به نظر نمی‌رسید. دوباره آن را عوض کردم و این‌بار چادر سفید پوشیدم. با عجله خودم را به سرک رساندم… بیشتر
میدیا \ جوانان