رویا، ترس و یادگیری
باد گرم میوزید و صورتم را میسوزاند، اما دلم از آن هم سردتر بود. سنگینی یخ را در اعماق قلبم حس میکردم. شانههای نحیف قلمم هنوز حرکت میکرد تا رنگش را تمام کند و وظیفهی یک رهبر را یادآور شود.…
بیشتر