دلتنگ قلم‌هایم

امروز با حس دلتنگی عمیقی به سراغ شما آمده‌ام تا خاطراتی را که با قلم‌هایم داشتم، با شما سهیم شوم. امروز بیش از هر روز دیگر، دلتنگ قلم هستم؛ دلتنگ روزهایی که با رنگ‌های مختلف قلم، دنیایی از زیبایی را… بیشتر

مادر؛ موجودی که هستی را ساخته‌است

به چشمان گیرایش نگاه کردم و گفتم: «مادر، قصه‌ی ازدواجت را که بارها وعده‌اش را داده بودی، برایم تعریف کنی؛ اما تا هنوز برایم نگفتی. هنوز کنجکاوم و می‌خواهم بدانم چطور با پدرم، که از شهری دیگر بود، آشنا شدی… بیشتر

در دشت‌‎های بی‌کران زندگی؛ فقط منم و خودم

در سفری که آغازش را نمی‌دانستم و پایانش برایم مبهم بود، تنها چیزی که داشتم، دستانم بود. نه نقشه‌ای داشتم، نه راهنمایی که مرا هدایت کند. دنیا به نظرم بی‌کرانه‌ای بود پر از پیچ‌وخم، بی‌نهایت مسیرهای ناشناخته و موانعی که… بیشتر

درس بزرگی از مورچه‌ها…!

من به عنوان یک دختر 16 ساله هدفم را می‌نویسم. می‌خواهم در دنیا به عنوان دختری بدون ترس، هراس، وحشت و نگرانی زند‌گی کنم. می‌خواهم نگران این نباشم که نمی‌توانم لباس‌های دل‌خواهم را بپوشم. ترس این را نداشته باشم که… بیشتر

ما دختریم؛ هدیه‌ای از جنس مهربانی!

درست سه‌سال قبل در همین روزها و هفته‌ها در صنف درسی و پهلوی دوستم مهدیه نشسته بودم و هر دو بی‌صبرانه منتظر زنگ رخصتی بودیم . وقتی زنگ رخصتی «دنگ دنگ» به صدا در آمد، هر دو کتاب‌ها و کتاب‌چه‌های… بیشتر
میدیا \ جوانان