در جاده‌های بسته با رویاهای زنده

همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز می‌شد: «الا دختر، ناوقت شده، زود شو بیا برویم مکتب!» هر باری که این صدای دوستم را می‌شنیدم، نوید روزی پر از نشاط و تلاش  برایم بود. روزهایی که به… بیشتر

در این عید و در این بهار…!

وقتی به بهار فکر می‌کنم، تنها گل‌ها و درختانی که دوباره زنده می‌شوند به یادم نمی‌آیند؛ بلکه به خودم هم فکر می‌کنم. به روزهایی که گذشت، خاطراتی که در دل دارم و آینده‌ای که هنوز از رازهایش بی‌خبرم. هر سال،… بیشتر

در آخرین روز مکتب

امروز، آخرین روز امتحانات مکتب است و امتحان «تعلیمات مدنی» داریم. صبح با هزار نگرانی و ترس آماده شدم و راهی مکتب شدم. امروز فقط صنف‌های متوسطه امتحان دارند. صنف‌های ابتداییه و دوره‌ی لیسه، امتحانات‌شان را قبلاً تمام کرده‌اند. تازه… بیشتر

دخترِ کوچی

با آمدن زمستان و این فصل قشنگ، پربرف و بارانی که زمین را به عروس دل‌ها تبدیل کرده است، مشکلاتم چندین برابر شده‌اند. مشکلاتی که پیش از این کمتر به چشم می‌آمد، اکنون با آمدن این فصل، زنده شده‌ و… بیشتر

دختری که رویاهایش را هرگز گم نکرد

فصل زمستان، با شبی سرد و طولانی بود. شبی که تاریکی‌اش سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. شبی که دوست داشتی، فردایش آفتابی باشد و سردی را مثل دیگر احساس نکنی. در این شب، مثل تمام شب‌های دیگر در گوشه‌ی… بیشتر
میدیا \ جوانان