در جادههای بسته با رویاهای زنده
همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز میشد: «الا دختر، ناوقت شده، زود شو بیا برویم مکتب!» هر باری که این صدای دوستم را میشنیدم، نوید روزی پر از نشاط و تلاش برایم بود. روزهایی که به…
بیشتر