زمستان، سپیدی و قصه‌ای از امید

صبح که از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد، نوری بود که از کلکین اتاقم وارد شده و روی دیوارها می‌رقصید. پرده‌ها را کنار زدم و سپیدی گسترده‌ای که همه‌جا را در آغوش گرفته بود، مرا… بیشتر

زمستان آمده است و من حوشحال نیستم

زمستان از راه رسیده و برف‌های سنگین، زمین را پوشانده‌؛ اما در دل من هنوز خبری از خوشحالی نیست. کسی دیگری هم از این اتفاق خوشحال به نظر نمی‌رسد. اطرافم را که می‌بینم، پر از آدم‌هایی است که نه سرپناهی… بیشتر

زمان در قابِ زندگی

از زمان حرف می‌زنم؛ مدبر قدرتمند، ماهر، خستگی‌ناپذیر و غیرقابل‌توقف. از خلقت جهان تا اکنون که از پا نمانده و شاید تا ابد از پا نماند. دوازده عددی که گرد هم آمده‌اند و دایره‌ای را شکل داده‌اند. سه حاکم که… بیشتر

زخم‌های پنهان کابل

جیغ وحشتناکی خواب را از چشمانم ربود. صدای نازک و لرزان پریسا، دختر همسایه، در سکوت شب می‌پیچید و به گوشم می‌رسید. لحظه‌ای بعد، فریادهای بلندتر و ناله‌های حمیده مادرش، به آن اضافه شد. دست و پایم از شدت ترس… بیشتر

دختری با رویای فراغت از مکتب

امروز روز تازه و شروع دیگر برای همه است. آفتاب با طلوع زرینش زمین را دوباره رنگ‌آمیزی کرده است. اما دل من جایی دیگر است، در مکتب، در کلاس‌های درس و در شوق بی‌پایان برای یادگیری. این روزها بیشتر از… بیشتر
میدیا \ جوانان