قصههای مادرم؛ از روزگارِ سخت تا روزهای پُرامید
شَبهای خاموش کابل وقتهایی که بادی از شیشههای لرزان خانه صدا میکشید، مادرم پیشم مینشست و بیآنکه کسی بخواهد، قصه میکرد. اما اینها قصههای شاه و پری نبود، حکایتهای خون و اشک بود. روایتهایی از رنجهایی که قامتِ مادرم را…
بیشتر