چای تازه دم کشیده بود. بخار نازکش آرامآرام از دهانهی پیاله بالا میرفت و در هوای سرد آشپزخانه گم میشد. پطنوس را روی میز گذاشتم و چهار پیاله را کنار هم چیدم؛ درست همانطور که سالها پیش میچیدم. چند لحظه به آنها خیره ماندم؛ دلم لرزید. دیگر سالها بود که کسی از آن چهار پیاله، آخری را برنمیداشت؛ اما دستهای من هنوز به نبودنش عادت نکرده بودند. خواستم آن را بردارم، اما نتوانستم. گذاشتم همانجا بماند؛ انگار هنوز کسی قرار بود از راه برسد و با همان لبخند همیشگی بگوید: «چای آماده است؟»
عطر چای مرا به سالهایی برد که دنیا برایم کوچکتر، اما آرامتر بود. خانهی قدیمی ما حویلی کوچکی داشت که عصرها آفتاب روی دیوار گلیاش مینشست. مادرم کنار سماور میایستاد و با حوصله چای دم میکرد. همیشه چند دانه هل داخل چاینک میانداخت و میگفت: «چای باید عطر داشته باشد؛ درست مثل زندگی که بدون محبت، بیبو و بیرنگ است.» آن روزها معنای حرفش را نمیفهمیدم؛ فقط منتظر بودم پیالهام پر شود و کنار خانواده بنشینم.
پدر، خسته از کار اما با لبخندی آرام، وارد خانه میشد. هنوز کفشهایش را از پا درنیاورده، میپرسید: «چای دم شده؟» مادرم لبخند میزد و پیاله را جلویش میگذاشت. بعد همه دور سفره جمع میشدیم. پدر از اتفاقهای روزش میگفت و ما با شوق از نمرههای امتحان، بازیهای کودکانه، شوخیهای مکتب و آرزوهای کوچک خود حرف میزدیم. گاهی پدر قصههای رنگارنگی از روزگار کودکیاش تعریف میکرد؛ قصههایی که ما را میخنداند، گاهی به فکر فرو میبرد و گاهی درس زندگی میشد.
هیچکس عجلهای برای تمام شدن آن شبها نداشت. انگار زمان هم کنار ما مینشست و به قصهها گوش میداد. هیچکدام از ما نمیدانستیم همین لحظههای معمولی، روزی به باارزشترین خاطرات زندگیمان تبدیل خواهند شد.
سالها گذشت. زندگی مثل آب روانی که هیچگاه از حرکت نمیایستد، همه چیز را با خود برد. بعضیها از این خانه رفتند، بعضیها برای همیشه چشمهایشان را بستند و بعضیها آنقدر دور شدند که فقط صدایشان از پشت تلفن به خانه میرسد. خانه همان خانه است، اما دیگر خندههای گذشته در آن نمیپیچد؛ سکوت، جای گفتوگوها را گرفته و گرد زمان روی وسایل نشسته است.
گاهی عصرها، بیآنکه دلیلش را بدانم، چای دم میکنم؛ نه برای رفع خستگی، بلکه برای زنده کردن خاطرههایی که هنوز در گوشههای این خانه نفس میکشند. اولین جرعه را که مینوشم، انگار صدای خندهی پدر از اتاق میآید، مادرم مرا صدا میزند که قند بیاورم و کودکیام دوباره در حویلی میدود. اما وقتی چشمهایم را باز میکنم، فقط سکوت است و بخاری که آرام از پیاله بالا میرود.
آن روزها همیشه فکر میکردم خوشبختی یعنی داشتن چیزهای بزرگ: خانهای بهتر، لباسهای نو یا سفری دور. اما امروز میدانم خوشبختی همان عصرهایی بود که بیدغدغه کنار هم چای مینوشیدیم؛ همان لحظههای سادهای که هرگز به چشم نمیآمد…
چای، طعم عجیبی دارد. اگر با عزیزانت بنوشی، شیرینتر از هر نوشیدنی است؛ اما اگر جای خالی کسی کنار میز باشد، تلختر از هر دارویی میشود. شاید برای همین است که هر بار پیاله را به لب میبرم، هم لبخند میزنم و هم بغض میکنم. لبخند برای روزهایی که زندگی زیبا بود و بغض برای آدمهایی که دیگر سهمی از امروز ندارند.
همانطور که در فکر گذشته بودم، صدای در مرا به خود آورد. خواهرزادهی کوچکم با شوق وارد شد و گفت: «خاله، برای من هم چای میریزی؟» پیالهی چهارم را برداشتم، لبخندی زدم و برایش چای ریختم. او بیخبر از تمام خاطرههایی که در دل آن پیاله پنهان بود، کنارم نشست و شروع به حرف زدن کرد. همان لحظه فهمیدم زندگی، با همهٔ تلخیهایش، هنوز ادامه دارد. خاطرهها قرار نیست ما را در گذشته زندانی کنند؛ آمدهاند تا یادمان بیاورند که محبت، حتی اگر صاحبانش رفته باشند، از بین نمیرود.
حالا هر بار که چای دم میکنم، دیگر از پیالهی چهارم نمیترسم. میگذارم روی پطنوس بماند؛ نه به امید بازگشت کسی، بلکه به احترام تمام خاطرههایی که هنوز در این خانه زندگی میکنند. خاطرههایی که گاهی اشک به چشمم میآورند، گاهی لبخند بر لبم مینشانند و هر بار به من یادآوری میکنند که ارزش زندگی، در لحظههای سادهای است که بیصدا از کنارشان میگذریم. شاید سالها بعد، از امروز هم فقط بوی یک پیاله چای باقی بماند؛ بویی که دوباره هزار خاطره را زنده خواهد کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه