قهرمانان گمنام وطن

روزی در یک فامیل فقیر، دختری به نام صابره به دنیا آمد. اما پدر صابره از وجود این دختر در زندگی‌اش احساس شرم می‌کرد و همیشه گاه‌وبیگاه دعا می‌نمود که خداوند هرچه زودتر او را بگیرد. با این حال، صابره… بیشتر

خون و خاک؛ افغانستان ملت تسخیرناپذیر

شوروی‌ها با هزاران خواسته‌ی شوم و افکار شیطانی‌شان به کشور ما داخل شدند. اندیشه‌ی سرکوب کردن کشور ما را در سر می‌پروراندند تا ما را تحت حاکمیت و کنترل خود قرار دهند و از ما برده‌ای برای خواسته‌های خود بسازند.… بیشتر

به یاد دوران خوش گذشته، بیا با هم بسازیم!

می‌خواهم بنوشم و مست شوم، شاید فراموش کنم که دیگر کسی به گذشته فکر نمی‌کند. حیف که این کار حرام است. می‌خواهم دست رفاقت بدهم، حیف که این را هم حرام می‌دانی! ای آن که وطنم را تصاحب کرده‌ای، نمی‌توانم… بیشتر

شال زردی که بوی دل‌تنگی می‌دهد!

امروز با دیدن یک شال زرد که هیچ‌وقت از آن استفاده نمی‌کنم و فقط به‌عنوان یک هدیه از آن مراقبت می‌کنم، به یاد عزیزی افتادم که دیگر در کنارم نیست. هر بار که این شال زرد را می‌بینم، یاد او… بیشتر

روایتی از تردید و تلاش

هر روز که قلمم را به دست می‌گیرم، چشمانش برق می‌زند. انگار تمام آرزوهایش را در حرکت قلم من می‌بیند. حرف زیادی نمی‌زند؛ اما نگاهش پر از حرف است. گاهی وقتی تنها در اتاق هستم، هر چند لحظه بعد می‌آید… بیشتر
میدیا \ جوانان