آفتاب مثل همیشه صادقانه به وظیفهاش پابند بود و نورش را مهمان دلها کرده بود؛ اما امروز، روزِ ساده نبود، یک روز معمولی هم نبود، امروز حس عجیبی در گوشهی دلم آرام و بیصدا نشسته بود؛ حسی که انگار میخواست چیزی را برایم بگوید. حضورش در دلم سنگینی میکرد.
دستم آرامآرام روی جلد تقویم میلغزید. چشمانم روی همان حلقهای افتاد که دور یک روز خاص کشیده شده بود. چند بار دور همان حلقه را با نوک انگشتانم لمس کردم. بغض گلویم را فشرد. اشکها آرام راهشان را روی گونههایم پیدا کردند. همیشه روزهای خاص را با رنگ سرخ حلقه میکردم؛ اما نمیدانم چرا دور این عدد خاص را با رنگ سیاه کشیده بودم. شاید میخواستم همانند تقدیر و زندگی ما، تیره باشد. شاید هم میخواستم نشان بدهم روزی که باید روشن و پر از شادی باشد، برای ما رنگی از سیاهی گرفته است. بلی، روزی که باید مقدس و پر از افتخار باشد.
خیره به همان تاریخ مانده بودم. در دلم آرزوهای زیادی موج میزد؛ دلم میخواست این روز واقعاً تجلیل شود. دلم میخواست وقتی از خانه بیرون شوم، هر زنی را که میبینم، دستانش را ببوسم و از او تشکر کنم؛ به خاطر شجاع بودنش، به خاطر صبرش، به خاطر استقامتی که سالهاست در دلش حمل میکند. دلم میخواست در این روز اشک شوق بریزم، نه اشک درد، دلم میخواست در این روز وجودم را با افتخار زن بودن پر کنم، انگار که روح خستهام را با نیروی تازهای شارژ کنم. دلم میخواست در سرکها زنانی را ببینم که سربلند راه میروند؛ با لبخندی از افتخار، از اینکه زن هستند.
اما….
در این خاک، خیلی از خواستنها محال است. گرمی اشکها را روی گونههایم حس میکردم. دلم از عالم و آدم گرفته بود. با خود گفتم، مگر میشود در چنین روزی هم اشک درد و رنج ریخت؟
آرام دستم را از روی آن تاریخ برداشتم. لحظهای دلم خواست آن را ببوسم. خم شدم و همان حلقهی سیاه را بوسیدم و آهسته گفتم: «معذرت میخواهم» در این سرزمین از تو تجلیل نمیشود. تو برای ما جشن نیستی، تو فقط یادآوری هستی؛ یادآور محدودیتها، یادآور رنجها و یادآور زنانی که هنوز در سکوت درد میکشند. اما شاید روزی برسد که این حلقهی سیاه، دوباره به رنگ سرخ شادی برگردد.
لحظهای چشمهایم را بستم. در ذهنم شهری را تصور کردم که در آن، زنان با لبخند راه میروند. دختران با کیف و کتاب به سوی مکتب میروند، صدای خندههایشان در کوچهها میپیچد و هیچکس به خاطر زن بودن، سرش را پایین نمیاندازد. در خیال خود دیدم مادرانی که دیگر از آیندهی دخترانشان هراس ندارند، دخترانی که دیگر مجبور نیستند رویاهایشان را در گوشهی دل پنهان کنند.
اما وقتی چشمهایم را باز کردم همهچیز همان بود که بود. همان سکوت سنگین، همان محدودیتها، همان دلهایی که پر از آرزوهای ناگفته است. با این حال، در دل خود گفتم: شاید امروز این روز برای ما جشن نباشد، شاید امروز فقط یادآور دردها باشد. اما همین که هنوز در دل زنان این سرزمین جرقهای از امید خاموش نشده است، یعنی هنوز همه چیز تمام نشده است.
شاید روزی برسد که دختران این سرزمین دیگر روز زن را با اشک یاد نکنند، بلکه با لبخند و افتخار از آن سخن بگویند. شاید آن روز دیگر هیچ حلقهی سیاهی دور این تاریخ کشیده نشود. بلکه با رنگی از نور و امید نوشته شود، روزی که زن بودن، دیگر درد نباشد بلکه افتخار باشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه