چوک بابه مزاریام کو؟! باران در حال باریدن بود و من نیز عجله داشتم. باید جریدهای را که در… مارس 3, 2026 116
زنگ خطر! یادداشتهای روزانهام از اوایل سرطان تا اواخر سنبلهی سال ۱۳۸۴، عمدتاً به تجربههایی پرداخته است… فوریه 18, 2026 116
گلدانی بدون گل ای باغبان ظالم! ببین چه به حال این گل آوردهای. کاش دستان ترکخوردهات آن خنجری… مارس 16, 2026 116
روزهای تاریک و آیندهی روشن کت و شلوارم را اتو کردم و مرتب آویزانش کردم. بوتهای سیاهم را رنگ کرده… مارس 11, 2026 116
مسیری که در آن از دل ناامیدیها گذشتم شنیده بودم که نوشتن جادو میکند؛ نگرانیها را برطرف و انسان را به آرامش خاطر… فوریه 11, 2026 116
صدایم را از پشت دیوارها میشنوی؟ گاهی فکر میکنم صداها هم یاد میگیرند که چطور از لابهلای دیوارها عبور کنند؛ اما… فوریه 21, 2026 116
چگونه زندگی خود را تغییر دهیم؟ میخواهم مقاله خود را با پرسشی آغاز کنم: آیا تا به حال از خود پرسیدهاید… اکتبر 7, 2026 116
روایت دختری که آرزوهایش را فروخت نازیه دختری بیستساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ میخواست درسش را تمام کند، معلم… سپتامبر 5, 2026 116
شب خداحافظی با رویاهایم… امشب دلتنگ تمام رویاهایم هستم. دلتنگ آنکه دیگر نمیتوانم به رویایی که میخواستم، برسم؛ رویایی… مارس 14, 2026 116
مکتبی که فقط یک خاطره شد گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی دوباره به گذشته برگردم، اولین جایی که دوست… سپتامبر 2, 2026 116
دختری که رویاهایش را دستفروشی میکرد هوا خیلی گرم بود و به سختی میشد نفس کشید. مجبور بودم به بازار بروم… سپتامبر 9, 2026 116
خاطراتِ زمانی که به مکتب میرفتیم امروز، مادرم مرا زودتر از روزهای دیگر صدا زد. لامپ را روشن کرد و مشغول… مارس 3, 2026 116