یکبار دیگر روز زن فرا رسید؛ هشت مارچ، روزی که بهنام روز زن مسمی شده است. روزی که یادآور وجودِ زنان در جامعهی مردسالار است و روزی که بهپاس زحمات زنان از آنها سپاسگزاری میشود. خوب، ببینیم در افغانستان از این روز چگونه تجلیل میشود. این روز در بیشتر نقاط جهان با شور و هیجان خاصی برپا میشود؛ ولی در سرزمین من این روز یادآور سختیها و چالشهایی است که زنان تحمل میکنند. هر سال که هشت مارچ فرا میرسد، زنان بیشتر از دیگر اوقات بهوجود خودشان پی میبرند. بدون اینکه کسی این روز را بهآنها تبریک بگویند، خودشان بیصدا این روز را جشن میگیرند. آنها با تمام محدودیتها و چالشهایی که زندگی میکنند به مسیرشان ادامه میدهند.
گاهی بیشتری از زنان با یادآوری این روز بیشتر ناراحت میشوند و چالشها و محدودیتهای خودشان را بهیاد میآورند. در حالیکه در دیگر کشورها، زنان با خوشحالی این روز را جشن میگیرند. من این داستان را خودم تجربه کردهام. داستانِ تلخی که روایتگر زندگی در یک جامعهی مردسالار را نشان میدهد. داستانی که نشاندهندهی چالشها و محدودیتهای زنان است؛ ولی هنوز شعلهی آرام در وجود آنها میتابد. هنوز قدرت رهبری زنانه و مادرانهی آنها وجود دارد و به مسیرشان ادامه میدهند.
آن روز که میخواستم روز زن را به دیگر زنان تبریک بگویم، هرگز فراموش نمیکنم. هشت مارچ بود و من خیلی خوشحالتر از قبل میخواستم این روز را تبریک بگویم. با شوق و هیجانِ زیاد در مسیر کورس میخواستم به هر زنی که از کنارم رد میشود، روز زن را تبریک بگویم و با گفتن این جمله خوشحالشان کنم. همینطور در حال رفتن بودم که چشمم به زنِ میانسالی افتاد که با چهرهی آشفته در کنار یک دکان ایستاده بود. با خوشحالی کنارش رفتم و سلام دادم. بعد گفتم: خالهجان، امروز روز زن است، روزتان مبارک! با نگاهی که انتظارش را نداشتم روبرو شدم. با چهرهی خشمگین گفت: چه، روز زن؟ کدام روز دخترجان؟ مگر ما هم روز داریم. با شنیدن این جملات دیگر آن لبخند چند دقیقه پیش را نداشتم و جواب دادم: خالهجان، امروز روز زن است و همه این روز را جشن میگیرند و بهدیگر زنان تبریکی میدهند. باز هم با همان خشمِ که از صورتش داد میزد، جواب داد: روز زن، روزی است که ما مجبور نباشیم برای پیدا کردن لقمهی نان برای فرزندان خود، به خانههای دیگران کار کنیم. روزی که ما آزادنه دستبهدست با فرزندان خود از کوچههای شهر خود عبور کنیم. روزی که ما نگران دخترانِ جوان خود نباشیم که در راه چه کسی بهآنها مزاحمت میکنند. روزی که هیچ تبعیضی بین زن و مرد وجود نداشته باشد و روزی که هیچ زنی مورد لتوکوپ مردان قرار نگیرد. اما ما هر روز با همهی اینچالشها روبرو هستیم. نمیتوانیم آزادنه قدم بزنیم، بدون اجازه بخندیم و شاد باشیم.
او از دردهایش سخن میگفت و من خیره به چشمان خستهاش بودم. چشمانی که بلندتر از صدایِ زنانهاش داد میزد و چشمانی که نمایانگر یک عمر کار و نگرانی بود. هیچ جوابی برایش نداشتم. زبانم بند آمده بود و دل خوشی چند دقیقه پیشِ خود را چیزی جز کار احمقانه نمیپنداشتم. میخواست از جلویم رد شود و برود. ولی من دستانش را محکم گرفتم و گفتم: صبر کنید خالهجان، خیلی معذرت میخواهم که این چنین سرزده مزاحمتان شدم. من هم خیلی حرف بهگفتن دارم که شما باید بشنوید.
اینبار با صدای آرامتر گفت: بگو دخترم، میشنوم. گفتم: خالهجان، میدانم زندگی کردن در افغانستان در چنین شرایطی چقدر سخت است. خیلی خوب هم شما را درک میکنم. ولی اگر ما کاری نکنیم و دست همدیگر را نگیریم همین روال ادامه پیدا خواهد کرد. اگر ما خاموش بنشینیم و حرفی برای گفتن نداشته باشیم همهی ظلمها، محدودیتها و چالشها بیشتر از قبل خواهد شد. شما هم میتوانید با زنان دیگر متحد شده، اقدامی علیه این تبعیض و بیعدالتی کنید. شما هم میتوانید با حمایتکردن یکدیگر مسیرِ دختران خود را هموارتر کنید تا این داستان برای دختران شما تکرار نشود. همهی ما با هم برای تغییر دادن داستانِ زندگی نسلهای بعدی و حال خود تلاش میکنیم. ما میدانیم قدرت رهبری ما چقدر قوی است. پس ما هم نباید خاموش بنشینیم و تماشاچی این استبدادها و ظلمها باشیم.
متوجه برق چشمانش بودم. حس میکردم، چیزی در درونش زنده شده است که تا چند لحظه قبل وجود نداشت. اینبار با آرامش گفت: تشکر دخترم، امروز تو با این کارت دید من را نسبت به زندگیام تغییر دادی. حالا من قدرتمندانهتر از قبل عمل میکنم و به مسیرم ادامه میدهم. حالا من به قدرت زن و رهبری مادرانه و زنانهام باور دارم. با شنیدن این جملات حس کردم، بار سنگینی ازمسئولیتها از دوشم گرفته شد. خیلی خوشحال شدم که حداقل توانستم لبخند را مهمان صورت یک خانم کنم. این تجربه به من خیلی چیزها را یاد داد. چیزهایی که فراتر از خواندن هزاران کتاب در مورد زندگی زنان در افغانستان است. چیزی که فقط یک زنِ درد دیده میتوانست بیان کند. این نهتنها داستان زندگی یک زن در افغانستان است، بلکه داستان زندگی همهی مادران و زنانی است که با مشقت زیاد با چالشها کنار میآیند و به زندگی خود ادامه میدهند.
همهی زنان در افغانستان با چالشها و محدودیتها زندگی میکنند و فقط نیاز به جرقهای دارند تا شعلهی امید در دلهایشان روشن شود و قدرتمندانه و با ایمان کامل به مسیرشان ادامه بدهند. این تجربهی من روایتگر رنجها و مشکلاتی عمیقی هست که همهی زنان با آن مقابله میکنند. اما حالا دیگر آنها خاموش نمینشینند و برای تغییر مسیرشان «کاریدور بدیل» را انتخاب میکنند و در مسیر متفاوتتر قدم برمیدارند. من از عمق دلم به همهی زنان شجاع میهنم ایمان دارم و میدانم که آنها با همکاری یکدیگر علیه این استبدادها میایستند و مقابله میکنند.
به امید روزی که همهی زنان به زن بودنشان ببالند و افتخار کنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه