خوانشی شخصی از کتاب داوود ناجی
آغاز سخن:
خانهی مولانا روز یکشنبه، ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۶، در برنامهای در اکسسپیس، کتاب پادشاهگردشی، نوشتهی داوود ناجی را به بحث و بررسی گذاشت. این برنامه با گردانندگی عاطفه طیب برگزار شد و شماری از چهرههای آشنای عرصهی فکر و سیاست، از جمله استاد جواد سلطانی، دکتور مجیب رحیمی، مصطفی مدثر و سانگه صدیقی، از زاویههای مختلف دربارهی کتاب سخن گفتند. در پایان، خود داوود ناجی نیز نکتههایی دربارهی مضمون، دغدغه و مسیر شکلگیری کتاب بیان کرد که در مجموع، معرفی و شرحی فشرده اما روشنگر از اثر به دست میداد. در آن برنامه فرصتی برای پرسش و اظهار نظر مخاطبان فراهم نشد. از همین رو، خواستم این یادداشت را بهعنوان سهم خودم در ادامهی آن گفتوگو با همنسلانم در میان بگذارم؛ نه صرفاً برای معرفی پادشاهگردشی، بلکه برای نگریستن به کتاب و نویسندهی آن از زاویهای شخصیتر و متفاوتتر.
در این نوشته، هم کتاب را جدی میگیرم و هم تجربهای را که پشت آن قرار دارد. پادشاهگردشی را بیش از آنکه رسالهای آکادمیک از نویسندهای بیرون از میدان بدانم، روایت و تأمل یک کنشگر سیاسی میبینم که خود در بخش مهمی از تحولات مورد بحث حضور داشته، در آنها موضع گرفته، تصمیم گرفته، کامیابی و شکست دیده و اکنون میکوشد از میان این تجربهی متراکم، الگویی برای فهم مناسبات قدرت در افغانستان پیدا کند. همین جایگاه، هم به کتاب نیروی روایی و صمیمیت میبخشد و هم خواننده را وامیدارد میان خاطره، موضع، تحلیل و داوری تاریخی با دقت بیشتری حرکت کند. از همین رو، پرسشهایی که در این یادداشت مطرح میکنم، بیش از آنکه برای نفی استدلال نویسنده یا تکرار نکتههایی باشد که سایر خوانندگان به گونهای اشاره کرده اند، ادامهی همان گفتوگوییاند که خود کتاب گشوده است: نسبت فرد و ساختار، حکومت و دولت، قدرت و نظارت، قومیت و شهروندی، مقاومت و خشونت و سرانجام نسبت تغییر سیاسی با تغییر در خود جامعه.
جنبش روشنایی نیز در این نوشته تنها از پنجرهی دوم اسد، اختلافهای درونی یا تصمیمهای مناقشهبرانگیزش دیده نمیشود. برای من، آن جنبش یکی از تجربههای بزرگ انسجام اجتماعی، رشد آگاهی سیاسی، سازماندهی مدنی و احساس عاملیت در جامعه بود؛ حرکتی که در شرایطی بسیار دشوار، آدمهایی با پیشینهها و سلیقههای متفاوت را کنار هم آورد، نسل تازهای را با امکانات نوین ارتباطی و کنش جمعی آشنا ساخت و یک مطالبهی مشخص را به زبان گستردهتری از عدالت و برابری پیوند داد. طبیعی است که چنین تجربهای، با آن وسعت، سرعت و تازگی، هم ظرفیتهای درخشان خود را آشکار کرده باشد و هم ضعفهای ما را در ساختارسازی، مدیریت اختلاف و توزیع رهبری. بنابراین، بازگشت به آن برای من نه بازگشت به پروندهای برای یافتن مقصر، بلکه بازگشت به یک تجربهی زندهی نسلی برای آموختن است. اگر این یادداشت بتواند در کنار نقد، سهمی در بازکردن فضای گفتوگو، احترام به روایتهای متفاوت و حرکت از حافظهی زخمی به سوی مصالحهی مدنی داشته باشد، به یکی از هدفهای اصلی خود نزدیک شده است.
در همین چارچوب، مفهوم «جامعهگردانی» که در این نوشته در کنار «پادشاهگردشی» مطرح میکنم، نه در نفی توجه کتاب به قانون، احزاب، انتخابات، چرخهی نظارت و نهادهای مدنی، بلکه در ادامهی همان بحث است. پرسش من این است که ساختارهای درست چگونه در زندگی واقعی جامعه ریشه میدوانند؟ چگونه قانون از روی کاغذ به رفتار تبدیل میشود؟ چگونه نهاد مدنی فقط به NGO تقلیل نمییابد و اتحادیهی معلمان، رانندگان، پیشهوران، شبکههای محلی، مکاتب، رسانهها و هزاران رابطهی روزمره به اجزای زندهی جامعهی مدنی تبدیل میشوند؟ در این معنا، فاصلهی میان نگاه من و داوود الزاماً فاصلهی دو مقصد نیست؛ گاه اختلاف بر سر مسیر، سطح تحلیل و نقطهی آغاز است. شاید ارزش گفتوگو نیز همین باشد: نه اینکه از ابتدا یکصدا باشیم، بلکه تفاوت را روشن ببینیم، آن را محترمانه روی میز بگذاریم و با تعهد به فهم بیشتر، راه را ادامه دهیم.
کتابی که نمیتوانم آن را فقط کتاب بخوانم
و حالا اصل سخن. همانگونه که در آغاز اشاره کردم، پادشاهگردشی برای من یک کتاب معمولی نیست؛ همانطور که نویسندهی آن نیز برایم صرفاً نامی روی جلد نیست. داوود ناجی را بیش از دوونیم دهه است که میشناسم. در بسیاری از فراز و فرودهای تحولات معاصر افغانستان، راههای ما بارها به هم رسیده است: در تجربهی معرفت و آموزش، در روزهای امید و اضطراب جمهوریت، در قیام تبسم، در جنبش روشنایی، در گفتوگوهای طولانی، در اختلافهای جدی و در شکستها و فقدانهایی که هنوز بخشی از آنها در جان و ذهن ما زندهاند.
من داوود را همیشه بهخاطر هوشیاری، حساسیت، جدیت، جسارت در طرح پرسش و تواناییاش در دیدن زاویههایی که دیگران گاه به آسانی از کنارشان میگذرند، دوست داشتهام. او از آن آدمهایی نیست که بتواند در برابر یک بحران بیتفاوت بماند. مسأله او را درگیر میکند، به واکنش وامیدارد، وارد میدانش میسازد و او نیز معمولاً آماده است هزینهی انتخاب خود را بپردازد. در پنج سال اخیر هم از معدود چهرههایی بوده که با صراحت و استواری بر موضع خود ایستاده و از مواجهه با فضای دشوار سیاسی پا پس نکشیده است؛ فارغ از اینکه من یا دیگری با نوع این مواجهه و مسیر انتخابشدهی او موافق باشیم یا نه.
همین ویژگیها هم بخش مهمی از نزدیکی ما را ساخته و هم گاه منشأ فاصلههای فکری ما شده است. در مسائل سیاسی، بهویژه، زاویهی دید ما همیشه یکسان نبوده و در مواردی اختلافهای ما بسیار جدی شده است. بااینهم، شاید ارزش یک دوستی طولانی دقیقاً در همین باشد که بتواند اختلاف را در خود جا دهد، بیآنکه هیچیک برای حفظ رفاقت ناگزیر شود از استقلال فکری خود صرف نظر کند. از همین رو، نمیتوانم پادشاهگردشی را مانند اثر نویسندهای دور از تجربهی شخصی خود بخوانم. برخی صفحات آن برای من تنها روایت تاریخ سیاسی افغانستان نیست؛ بخشی از تاریخ گفتوگو، نزدیکی، فاصله و رابطهی فکری خود ما نیز هست.
با داوود فقط بحث سیاسی نکردهام؛ با او گریستهام
شاید این جمله برای فهم نسبت من با این کتاب، از بسیاری از تحلیلها و توضیحاتی که در ادامه میآید، گویاتر باشد: من با داوود فقط بحث نکردهام؛ با او گریستهام.
از روزهای جنبش روشنایی، بهویژه پس از فاجعهی جانکاه دوم اسد، خاطرههای مشترک زیادی از این گریستنها دارم. یکی از تلخترین آنها هنوز با تمام جزئیات در ذهنم زنده است. دو روز از دفن شهدا گذشته بود. من از معرفت آمده بودم و داوود هم در راه جایی بود. در کوچهی باریکی در انچی باغبانان قرار گذاشته بودیم که همدیگر را ببینیم. در صندلی عقب موترش نشستیم. بغضم شکست؛ سخت و تلخ گریستم. داوود هم گریست. گردنش را در آغوش گرفتم و همانجا، در میان اشک و اندوه، با هم عهدی کردیم.
آن لحظه برای من فقط سوگواری نبود؛ نوعی تعهد اخلاقی بود. هر دو احساس میکردیم این همه خون نباید بیمعنا بماند و چنین تجربهای باید ما را به مسئولیت بیشتر، خرد بیشتر و همدلی عمیقتر برساند. اتفاقاً همان روز، در خانهی احمد بهزاد نیز لحظهای شبیه آن را تجربه کردم. بسمالله رنجبر شاهد بود که بهزاد را در آغوش گرفتم؛ گردنهایمان به هم تکیه داشت و هر دو گریستیم و اشکهایمان بر شانههای یکدیگر ریخت.
اما زندگی سیاسی همیشه با عهدهای عاطفی هممسیر نمیماند. بعدها، وقتی دوباره به دوم اسد، ریشهها، تصمیمها و پیامدهای آن برگشتیم، همان اشکها و همان عهدها نتوانست ما را در همهی مسائل بر یک خط نگه دارد. بااینهم، آن خاطره برای من هرگز رنگ نباخته است. هنوز وقتی به داوود فکر میکنم، پیش از آنکه بسیاری از اختلافهایمان به یادم بیاید، همان مرد را میبینم که در صندلی عقب موتر، در سوگ جوانانی که از دست داده بودیم، کنارم نشسته بود و با من میگریست. شاید به همین دلیل است که میخواهم این نوشته نیز نه محاکمهی یک دوست، بلکه ادامهی همان گفتوگوی ناتمام باشد؛ گفتوگویی که از دل رفاقت، اختلاف، سوگ و مسئولیتی مشترک سر برآورده است.
دوم اسد؛ جایی که اختلاف برای لحظهای رنگ باخت
فاجعهی دوم اسد برای من فقط یک رویداد امنیتی یا سیاسی نیست؛ بخشی از حافظهی عاطفی نسلی است که امید، اعتراض، خون و فقدان را در فاصلهای کوتاه و نفسگیر تجربه کرد. در لحظههای پس از انفجار، هنوز هیچ تحلیل و داوری سیاسی در ذهنم شکل نگرفته بود؛ فقط خون بود و گردوخاک، صدای ناله بود و آدمهایی که هراسان، یکدیگر را میان پیکرهای زخمی و افتاده جستوجو میکردند.
یکی از کسانی که با لرزش تمام بدن دنبالش میگشتم، داوود بود؛ یکی از صداهایی که میخواستم از میان آن همه فریاد و آشوب بشنوم، صدای او بود. این خاطره برای من معنایی فراتر از یک لحظهی شخصی دارد. یادآوری میکند که در زیر لایههای سخت اختلاف سیاسی، پیوندهای انسانی عمیقتری وجود دارند؛ پیوندهایی که در لحظههای واقعیِ رنج، همهی مرزبندیهای فکری را برای لحظهای کنار میزنند و ما را دوباره به اصل ماجرا برمیگردانند: به انسان، به جان، به دوستی و به مسئولیتی که در برابر یکدیگر داریم.
شاید یکی از درسهای ماندگار دوم اسد برای من همین باشد که هیچ اختلافی، هرقدر جدی، نباید آنقدر بزرگ شود که انسانِ پشتِ موضع را از چشم ما پنهان کند. سیاست اگر این پیوند انسانی را از ما بگیرد، پیش از آنکه چیزی را در بیرون ببازد، چیزی اساسی را در درون خود ما از بین برده است.
اختلافی که پیش از خون هم وجود داشت
پیش از دوم اسد نیز میان من، داوود و برخی دیگر از دوستان دربارهی شیوهی پیشبرد جنبش، نسبت شور و محاسبه، نوع مواجهه با رهبران سنتی، حدود شعارهای سیاسی و مهمتر از همه، شکل سازماندهی و رهبری، بحثهای جدی وجود داشت. نگرانی اصلی من «ساختار» بود. باور داشتم جنبشی با آن ظرفیت گستردهی اجتماعی، اگر بتواند رهبری را از اشخاص به ساختار منتقل کند، از حلقههای محدود عبور کند، سازوکار تصمیمگیری روشن بسازد و ظرفیت رهبری را در سراسر شبکه توزیع کند، میتواند بسیار فراتر از یک موج اعتراضی کوتاهمدت بر جامعه اثر بگذارد و به یک سرمایهی پایدار مدنی تبدیل شود.
یکی از تلخترین خاطرههای آن دوره برای من شبی است که به دلیل پافشاری بر همین ضرورتِ ساختارمندشدن، از یک جلسهی مهم و در واقع از حلقهی فعال رهبران جنبش کنار گذاشته شدم. داوود هم آنجا بود. وقتی یکی از حاضران با تندی از من خواست جلسه را ترک کنم، هیچیک از یارانم، بهشمول داوود، برای دفاع از ماندنم در آن جمع سخنی نگفت. آن لحظه برایم دردناک بود؛ نه فقط به خاطر بیرونشدن از یک جلسه، بلکه به این دلیل که احساس میکردم مسألهای که بر آن تأکید دارم ــ یعنی عبور از فردمحوری به ساختار ــ درست در همان لحظه در برابر چشمانم آزموده میشود.
امروز، اما، ترجیح میدهم آن خاطره را نه سندی علیه داوود یا کسی دیگر، بلکه بخشی از تجربهی مشترک نسلی بخوانم که در میانهی یک حرکت بزرگ و نوظهور، هم جامعه را تکان میداد و هم خود در حال یادگرفتن بود که یک جنبش مدنی گسترده را چگونه باید اداره کرد. جنبش روشنایی برای همهی ما میدان تجربه بود؛ میدان آزمونِ رهبری، اعتماد، اختلاف، مسئولیت و ساختار. اگر امروز به آن روزها برگردم، پرسشم دیگر فقط این نیست که «چه کسی اشتباه کرد؟» پرسش مهمتر برایم این است: چه چیزی را آن روز هنوز نیاموخته بودیم که امروز باید از آن آموخته باشیم؟ شاید همین تغییرِ پرسش بتواند جنبش روشنایی را از یک موضوع منازعهی گذشته، به سرمایهای برای یادگیری و بلوغ سیاسی آینده تبدیل کند.
جنبش روشنایی؛ از زخم به سرمایهی مدنی
جنبش روشنایی برای من، پیش از آنکه موضوع اختلاف و نقد باشد، یکی از درخشانترین تجربههای بسیج مدنی جامعهی ماست. این جنبش نشان داد که یک جامعه میتواند بیرون از قالبهای سنتی قومی، حزبهای کلاسیک و شبکههای دولتی، در زمانی کوتاه ظرفیت بزرگی برای سازماندهی و کنش جمعی خلق کند. صدها جوان مسئولیت پذیرفتند؛ زنان حضور چشمگیر و تعیینکننده یافتند؛ رسانه، هنر، شعر، موسیقی، شبکههای اجتماعی، دانش فنی، زبان حقوقی و اعتراض مدنی در کنار هم قرار گرفتند. هویت هزاره نیز، در این تجربه، از موقعیت صرفاً قربانی به جایگاه یک مطالبهگر آگاه و صاحب حق نزدیکتر شد؛ نسلی احساس کرد که میتواند سخن بگوید، سازمان پیدا کند و صدای خود را در سطح ملی و بینالمللی به گوش دیگران برساند.
وقتی در کمپاین بینالمللی ستاپهزارهجینوساید، هشتگ این کمپاین از مرز پنجاه میلیون عبور کرد، صرفاً با یک رویداد مدنی یا سیاسی روبهرو نبودیم، میراث ماندگار جنبش روشنایی را نیز با خود داشتیم که مرزهای بلندی را در سراسر جهان عبور کرده و در رکورد داعیهها و مطالبات عام بشری جا گرفته بود.
از همین روست که امروز بیش از گذشته فکر میکنم جنبش روشنایی نباید در قاب دوم اسد، اختلافهای درونی یا منازعهی رهبرانش محصور بماند. دستاوردهای این جنبش بزرگتر از خطاهایش و تجربهی آن غنیتر از اختلافهایی است که در مسیرش شکل گرفت. حتی اگر در تصمیمهایی خطا کرده باشیم، نمیتوان تاریخ یک جنبش را تنها با خطاهایش تعریف کرد. حرف روشن است: اگر فقط به افتخارات آن تکیه کنیم، فرصت یادگیری را از دست میدهیم و اگر تنها شکستها و زخمهایش را ببینیم، به بخش درخشان تجربهی خود بیانصافی کردهایم. ارزش واقعی این میراث شاید در آن باشد که هر دو را، بیاغراق و بیانکار، در کنار هم ببینیم.
شاید مهمترین گذار امروز ما همین باشد: از پرسش «چه کسی مقصر بود؟» به پرسش «چه چیزی آموختیم؟». تعیین مسئولیت، در جای خود، ضروری است؛ اما اگر سالها در همان پرسش متوقف بمانیم، تاریخ به دادگاهی بیپایان تبدیل میشود و تجربه قدرت آموزندگی خود را از دست میدهد. پرسش راهگشاتر این است که اگر فردا نسل دیگری جنبشی به بزرگی روشنایی برپا کند، چه چیزهایی را باید بهتر بداند و بهتر انجام دهد: ساختار تصمیمگیری، توزیع رهبری، مدیریت اختلاف، سنجش خطر، پاسخگویی رهبران و حفظ اعتماد در شبکه؟ اگر بتوانیم این درسها را از دل تجربه بیرون بکشیم، دوم اسد تنها خاطرهی سوگ نمیماند؛ رنج به آگاهی تبدیل میشود و تجربهی یک نسل به دانشی برای نسلهای بعد.
روایتهای روشنایی؛ قصهای که هنوز نیمهتمام است
سالهای پیش، وقتی نوشتن «روایتهای روشنایی» را آغاز کردم، تقریباً بهصورت منظم با داوود در تماس بودم. حدود ۱۲۰ روایت آماده داشتم که با مختار پدرام، مدیرمسئول روزنامهی صبح کابل، بر سر نشر کامل آنها به توافق رسیده بودیم. اما وقتی سلسلهی یادداشتها به ۲۷ ثور و روزهای حساس پس از آن رسید، در شمارهی سیام، نشر را متوقف کردم. به داوود گفتم: از اینجا به بعد دوست دارم شما اول بنویسید. نمیخواستم روزی او یا دیگری بگوید که روایتهای من پیشاپیش ذهنیت عمومی را قالب زده و مسیر داوری را تعیین کرده است.
برایم مهم بود که پیش از آنکه یک روایت بر حافظهی جمعی غلبه کند، صداهای دیگر نیز ثبت شوند. این را بخشی از «اخلاق روایت» میدانستم. فکر میکردم جنبشی به بزرگی روشنایی نباید تنها یک راوی داشته باشد. هر کس که در آن تجربه سهمی داشته، باید بتواند آن را از جایگاه خود بازگو کند: داوود، بهزاد، سعادتی، سایر اعضای شورای رهبری، فعالان جوان، زنان، داوطلبان، خانوادههای قربانیان، منتقدان و حتی مخالفان جنبش. تنها از کنار هم قرارگرفتن این روایتهاست که تاریخ از حافظهی شخصی فراتر میرود و به تجربهای جمعی و قابلفهم تبدیل میشود.
به جز کتاب «کوچهبازاریها»ی خادمحسین کریمی و «پاسخهای من» نوشتهی اسدالله سعادتی، تقریباً هیچ یک از رهبران و پیشاهنگان جنبش روشنایی روایت جامع و کامل خود را از این رویداد ننوشتند. کتاب سعادتی نیز عمدتاً صورت نوشتاری سخنانی بود که در کلبهاوسها و سایر کانالهای عمومی با مخاطبان خاص خود در توجیه جداشدن خودش و کریم خلیلی از جنبش روشنایی استدلال کرده بود.
به همین دلیل و از همین منظر، پادشاهگردشی برای من فقط یک کتاب دربارهی تاریخ سیاسی افغانستان نیست؛ نشانهای امیدوارکننده از بازگشت داوود به نوشتن و روایتکردن نیز هست. شاید این بازگشت بتواند راه را برای بازشدن آن بخشهای ناگفتهی تجربهی مشترک ما نیز هموار کند؛ بخشهایی که هنوز در حافظهی افراد پراکندهاند و اگر نوشته نشوند، ممکن است با خود ما خاموش شوند.
پادشاهگردشی؛ از یک واژهی عامیانه تا یک پرسش جدی
حالا برگردم به خود کتاب و عنوانی که داوود ناجی برای آن برگزیده است: پادشاهگردشی. به گمانم این عنوان از هوشمندانهترین انتخابهای کتاب است. «پادشاهگردشی» واژهای ساده، عامیانه و آشناست؛ اما داوود از همین تعبیر مردمی، پرسشی جدی و ریشهدار میسازد: چرا افغانستان در حدود نیمقرن، شاهی مطلقه، شاهی مشروطه، جمهوری تکحزبی، نظام کمونیستی، دولت اسلامی، جمهوری انتخاباتی و امارت طالبانی را از سر گذرانده، اما در تجربهی مردم، چیزی در «آیین زمامداری» چندان دگرگون نشده است؟ چرا صورتها عوض شدهاند، اما منطق رابطهی قدرت و جامعه در بسیاری از مقاطع تکرار شده است؟
به نظرم پادشاهگردشی را نباید در وهلهی نخست مانند رسالهی یک آکادمیسین علوم سیاسی خواند. خود داوود نیز کتاب را «فهم فردی و تجربی» خود از تحولات نیمقرن اخیر معرفی کرده است. این نکته برای فهم اثر مهم است. او در این کتاب بیش از آنکه پژوهشگری بیرون از واقعه باشد، یک کنشگر سیاسیِ اندیشنده، روزنامهنگار، شاهد و مشارکتکننده در تاریخ است؛ کسی که نه فقط رویدادها را دیده، بلکه در بخشی از آنها حضور داشته، موضع گرفته، انتخاب کرده و هزینهی انتخاب خود را نیز پرداخته است.
از همینرو، زبان کتاب نیز زبان یک کنشگر است: زبانی که پرسش دارد، موضع دارد، حافظه دارد، زخم دارد و از دل تجربه سخن میگوید. این ویژگی هم نقطهی قوت کتاب است و هم منبع پیچیدگی آن. قوت است، چون متن را زنده، ملموس و نزدیک به تجربهی واقعی میسازد؛ و پیچیدگی دارد؛ چون خواننده باید همزمان میان خاطره، تحلیل، داوری و موضع سیاسی تمایز بگذارد. شاید ارزش پادشاهگردشی نیز دقیقاً در همین مرز باشد: کتابی که نه صرفاً تاریخنگاری است و نه صرفاً بیانیهی سیاسی، بلکه تلاشی است برای فهمیدن تاریخ از درون تجربهی زیستهی کسی که خود بخشی از آن تاریخ بوده است.
قدرت فقط در ارگ نیست
یکی از مهمترین ظرفیتهای تحلیلی پادشاهگردشی این است که نگاه را از فرد به ساختار میبرد. ناجی میکوشد نشان دهد که پشت تفاوت ظاهری نظامهای سیاسی افغانستان، یک ویژگی ماندگار بارها بازتولید شده است: تمرکز قدرت در رأس. این دریافت برای من مهم و راهگشاست؛ اما درست از همین نقطه میخواهم یک گام دیگر بردارم: از ساختار دولت به ساختار جامعه.
به گمانم افغانستان تنها از آن رو گرفتار «پادشاهگردشی» نشده است که شاهان، امیران و رییسجمهوران قدرتطلب داشته است. منطق پادشاهی میتواند بسیار پایینتر از ارگ نیز زندگی و بازتولید شود: در حزب و قوم، در خانواده و مدرسه، در سازمان مدنی و جبههی نظامی و حتی در حلقههای روشنفکری. هرجا اختلاف به خیانت تعبیر شود، پرسشکردن هزینه پیدا کند، تصمیم از یک فرایند جمعی به ارادهی یک فرد وابسته شود، اعضای یک مجموعه مسئولیت خود را به رهبر واگذار کنند، یا اعتبار سخن نه از «چه گفته میشود؟» بلکه از «چه کسی میگوید؟» سرچشمه بگیرد، بخشی از همان منطق پادشاهانه در مقیاسی کوچکتر بازتولید شده است.
از این منظر، پرسش من در ادامهی بحث داوود شکل میگیرد: اگر فردا ساختار سیاسی افغانستان را غیرمتمرکز کنیم، اما انسان و جامعه همچنان رهبر را جانشین مسئولیت فردی و جمعی بدانند، چه تضمینی وجود دارد که قدرت در نقطهای دیگر دوباره انباشته نشود؟ میان توزیع قدرت اداری و توزیع ظرفیت رهبری فاصلهای اساسی وجود دارد. اولی را میتوان با قانون اساسی، نظام غیرمتمرکز، پارلمان نیرومندتر یا انتخابیشدن ادارههای محلی دنبال کرد؛ دومی به تغییر فرهنگ سیاسی و مناسبات اجتماعی نیاز دارد و کار یک فرمان، یک قانون یا یک دورهی حکومت نیست. این همان کار درازمدتی است که باید در انسان، خانواده، مکتب، نهاد و جامعه ریشه بدواند.
شاید درست در همینجا باشد که مفهوم «پادشاهگردشی» از توضیح تاریخ حکومت فراتر میرود و به آیینهای برای خود جامعه تبدیل میشود: تا زمانی که تنها شکل قدرت را تغییر دهیم، اما رابطهی خود با قدرت را تغییر ندهیم، امکان بازگشت همان چرخه، با نامها و چهرههای تازه، همچنان باقی خواهد ماند.
قومیت؛ واقعیت را ببینیم، اما آن را به سرنوشت تبدیل نکنیم
محور مهم دیگر پادشاهگردشی، مسألهی قومیت است. ناجی بهدرستی هشدار میدهد که منازعهی قومی افغانستان را نمیتوان پشت واژهها و روایتهای دیگر پنهان کرد. این هشدار برای من جدی است. جامعهای مانند هزاره نمیتواند تجربهی قتلعام، تبعیض، حذف و حاشیهرانی تاریخی خود را تنها با موعظهی «قومگرا نباش» کنار بگذارد. حافظه باید دیده شود، رنج باید نام پیدا کند و بیعدالتی باید روایت شود؛ زیرا زخمی که نام نگیرد، الزاماً التیام هم نمییابد.
اما درست در همینجا، خطر دیگری نیز آغاز میشود: تشخیص قومی بحران نباید ما را به درمانی صرفاً قومی برساند. اگر افغانستان را فقط میدان رقابت اقوام ببینیم و راهحل را نیز تنها در تقسیم عادلانهی قدرت میان آنها خلاصه کنیم، ممکن است به جای رهایی شهروند، او را درون هویت قومیاش محصور کنیم. قومیت واقعیتی مهم است، اما تمام واقعیت نیست؛ گاه علت منازعه است، گاه زبان آن، گاه ابزار بسیج، گاه پناهگاه روانی و گاه خود محصول مناسبات نابرابر قدرت.
از همین رو، عدالت قومی را ضروری میدانم، اما کافی نه. مسأله فقط این نیست که چه کسی و از کدام قوم سهم بیشتری از قدرت دارد؛ پرسش عمیقتر این است که خودِ قدرت با انسان چه میکند و انسان، وقتی به قدرت میرسد، با آن چه میکند. اگر این پرسش را فراموش کنیم، ممکن است ترکیب صاحبان قدرت تغییر کند، اما منطق قدرت همان بماند. برای من، عبور از تبعیض قومی زمانی کاملتر میشود که عدالت هویتی به برابری شهروندی، کرامت انسانی و مسئولیت مشترک برای ساختن جامعهای فراتر از ترس و حذف پیوند بخورد.
«جنگ روایتها»؛ یکی از قویترین امکانات کتاب
یکی از بحثهای برجستهی پادشاهگردشی، «جنگ روایتها»ست. ناجی نشان میدهد که طالبان توانستند جنگ را با مفاهیمی ساده، آشنا و قابلفهم برای بخشهایی از جامعه روایت کنند، در حالی که واژههایی چون دموکراسی، حقوق بشر و جامعهی مدنی هنوز برای بسیاری از مردم به تجربهای ملموس در زندگی روزمره تبدیل نشده بود. این نکته از آن جهت مهم است که سیاست فقط با نهاد و قانون پیش نمیرود؛ با معنا، زبان و روایتی که مردم بتوانند خود را در آن ببینند نیز پیش میرود.
اگر «دموکراسی» در تجربهی یک شهروند به انتخاباتی پرتقلب فروکاسته شود، خود واژه قدرتش را از دست میدهد. اگر «حکومت قانون» همزمان با فساد، رابطهسالاری و تبعیض تجربه شود، روایت دولت پیش از آنکه در میدان جنگ شکست بخورد، در ذهن و احساس مردم فرسوده شده است. مفاهیم سیاسی زمانی زنده میمانند که با تجربهی واقعی مردم پیوند داشته باشند؛ وگرنه به شعارهایی تبدیل میشوند که دیگر توان بسیج، اعتمادسازی و امیدآفرینی ندارند.
به نظرم داوود ناجی در طرح این نکته، جرأت و صراحت شایستهای نشان داده است. ارزش این بخش فقط در توضیح یکی از علتهای شکست جمهوری نیست؛ در این است که ما را وادار میکند میان «داشتن یک گفتمان» و «ساختن یک تجربه» فرق بگذاریم. جامعه زمانی به یک روایت باور میکند که نشانههای آن را در زندگی خود ببیند. شاید یکی از درسهای مهم کتاب نیز همین باشد: هیچ نظامی فقط با واژههای درست دوام نمیآورد؛ واژهها باید در زندگی مردم به حقیقت قابل لمس تبدیل شوند.
از توافق قدرت به قرارداد اجتماعی
یکی از درسهایی که تجربهی افغانستان برای من و بسیاری از همنسلانم برجسته کرده، تفاوت میان توافق قدرت و قرارداد اجتماعی است. ما بارها توانستهایم بر سر تقسیم قدرت به توافق برسیم؛ رهبران و گروهها با هم کنار آمدهاند که چه کسی در کدام جایگاه قرار گیرد، چه سهمی داشته باشد و چه بخشی از ساختار را در اختیار بگیرد. اما قرارداد اجتماعی از جنس دیگری است. توافق قدرت میپرسد: چه کسی چه وزارتخانهای دارد؟ قرارداد اجتماعی میپرسد: چرا و بر بنیاد چه ارزشهایی میخواهیم با هم زندگی کنیم؟
توافق قدرت سهم را تعیین میکند؛ قرارداد اجتماعی حد قدرت را. توافق قدرت معمولاً میان رهبران بسته میشود؛ قرارداد اجتماعی باید در زندگی روزمرهی جامعه ریشه بدواند: در مکتب و خانواده، در رسانه و بازار، در مسجد و دانشگاه، در حزب و نهاد مدنی، و در رابطهی زن و مرد. اگر این ریشهدوانی صورت نگیرد، حتی بهترین توافق سیاسی نیز ممکن است بر سطح بماند و با نخستین بحران فروبریزد.
از همین رو، کرامت انسانی، حقوق زنان، آزادی اندیشه، برابری شهروندی و پاسخگویی نمیتوانند فقط مواد یک معاملهی سیاسی باشند. اینها باید به بخشی از اخلاق عمومی و تجربهی زیستهی مردم تبدیل شوند. شاید یکی از مشکلهای اساسی افغانستان نیز همین بوده است: بارها دربارهی تقسیم قدرت گفتوگو کردهایم، اما کمتر دربارهی معنای باهمزیستن به توافقی عمیق و پایدار رسیدهایم.
نقد جدی: چهار پرسش
پادشاهگردشی کتاب مهمی است و درست به همین دلیل، سزاوار نقدی جدی است. ارزش یک اثر مهم در این نیست که از پرسش مصون بماند، بلکه در این است که بتواند پرسشهای تازه تولید کند، خواننده را به تأمل وا دارد و حتی چارچوب خودش را نیز در معرض سنجش قرار دهد. چهار پرسشی که در ادامه میآورم، از همین جنساند: نه برای کمکردن از ارزش کتاب، بلکه برای روشنترشدن ظرفیتها و مرزهای استدلال آن.
پرسش نخست: «پادشاهگردشی» توضیح است یا استعاره؟
عنوان کتاب بسیار نیرومند و بهیادماندنی است. اما همین قوت میتواند خطری نیز در خود داشته باشد. افغانستان تنها با تمرکز قدرت مواجه نبوده است؛ دولت رانتی، مداخلهی خارجی، جنگ سرد، نقش پاکستان، شوروی و امریکا، اقتصاد جنگی، شکاف شهر و روستا، ضعف نهادهای عمومی، جغرافیای دشوار، شبکههای خویشاوندی، دین سیاسی، اقتصاد مواد مخدر و منازعات قومی نیز هر کدام در شکلگیری بحران سهم داشتهاند. اگر همهی این عوامل در نهایت زیر عنوان «تمرکز قدرت» جمع شوند، آیا خطر سادهسازی یک واقعیت پیچیده به وجود نمیآید؟ شاید کتاب، برای استوارترشدن استدلال مرکزی خود، به چارچوب نظری صریحتری نیاز داشته باشد که نشان دهد «پادشاهگردشی» دقیقاً کجای زنجیرهی علّی قرار میگیرد: علت بنیادی است، پیامد است، یا استعارهای برای فهم مجموعهای از مناسبات تاریخی؟
پرسش دوم: قومیت تا کجا توضیح میدهد؟
قومیت یکی از محورهای اصلی کتاب است و اهمیت آن در تاریخ سیاسی افغانستان انکارشدنی نیست. اما اگر اختلاف خلق و پرچم، جنگ مجاهدین، انتخابات دورهی جمهوریت، رفتار طالبان و حتی جهتگیریهای سیاست خارجی، همه در نهایت با متغیر قومیت توضیح داده شوند، آیا قومیت به مفهومی تبدیل نمیشود که آنقدر گسترده است که قدرت توضیح دقیق خود را از دست میدهد؟ به نظرم تفکیک میان قومیت بهعنوان علت منازعه، ابزار بسیج، زبان اختلاف، محصول سیاست و حافظهی تاریخی میتواند استدلال کتاب را بسیار دقیقتر کند. این تفکیک از وزن تحلیل قومی کم نمیکند؛ برعکس، نشان میدهد قومیت در هر موقعیت چگونه و با چه سازوکاری عمل میکند.
پرسش سوم: نسبت تجربهی شخصی و سند تاریخی چگونه تنظیم شده است؟
یکی از جذابیتهای کتاب این است که ناجی خود در بخش بزرگی از تاریخ روایتشده حضور داشته است. این نزدیکی به واقعه به متن جان و صمیمیت میدهد. اما هرچه نویسنده به حادثه نزدیکتر باشد، مرز میان «من دیدم»، «من چنین فهمیدم» و «شواهد چنین نشان میدهد» اهمیت بیشتری پیدا میکند. برخی منتقدان نیز به ارجاعات ناقص، نبود فهرست جامع منابع و چند مورد عدمدقت تاریخی اشاره کردهاند. این موارد نه آنقدر بزرگاند که ارزش کتاب را زیر سؤال ببرند و نه آنقدر کوچک که بتوان از کنارشان گذشت. برای اثری که میخواهد دربارهی یک الگوی بزرگ تاریخی سخن بگوید، روشنی این مرزها به اعتبار استدلال کمک میکند.
پرسش چهارم: شهروند در کتاب تا کجا «عامل» است؟
اینجا شاید مهمترین فاصلهی فکری من با کتاب شکل بگیرد. داوود میخواهد جمهوری و تحولات سیاسی را از زاویهی شهروند ببیند؛ اما شهروند فقط کسی نیست که قدرت بر او اعمال میشود. شهروند خود نیز منبع قدرت است. تاریخ رسمی معمولاً شاه، رییسجمهور، امیر و فرمانده را میبیند؛ اما قدرت اجتماعی در مقیاسهای کوچکتری نیز ساخته میشود: یک معلم، یک دختر هفدهساله، یک حلقهی پنجنفره، یک کتابخانهی محلی، یک گروه زنان، یک شبکهی همیاری و یک گفتوگوی صادقانه. اینها ممکن است در کتابهای تاریخ تنها حاشیهای کوتاه باشند، اما در ساختن جامعه از بسیاری فرمانهای ریاستجمهوری ماندگارترند. پادشاهگردشی تشخیص نیرومندی از بیماری قدرت در بالا به دست میدهد؛ اما به گمان من، «قدرت از پایین» هنوز جای بیشتری برای حضور در ادامهی این بحث دارد.
در مجموع، این چهار پرسش را میتوان یک دعوت به تکمیل بحث دانست: از «تمرکز قدرت» به شبکهی علل، از «قومیت» به سازوکارهای متفاوت آن، از «تجربه» به نسبت آن با سند، و از «شهروندِ تحت قدرت» به «شهروندِ تولیدکنندهی قدرت». شاید درست در همین رفتوبرگشت است که پادشاهگردشی میتواند از یک کتاب دربارهی گذشته، به بخشی از گفتوگوی جدی ما دربارهی آینده تبدیل شود.
زبان داوود و صداقت نویسنده
در نقد پادشاهگردشی، یک نکته برایم بسیار مهم است: این کتاب را نباید با معیار یک پایاننامهی دانشگاهی سنجید و بعد از آن خرده گرفت که چرا چنین نیست. داوود اساساً از جای دیگری سخن میگوید. روزنامهنگاری را میشناسد، کنش سیاسی را از نزدیک تجربه کرده و میداند چگونه یک موضوع پیچیده را به زبانی روشن، زنده و خواندنی تبدیل کند. همین ویژگی، کتاب را برای مخاطب عمومی مهم میسازد. او میتواند یک مسألهی پیچیده را در تعبیری مانند «پادشاهگردشی» فشرده و بهیادماندنی کند و این، بیش از آنکه مهارت یک آکادمیسین باشد، استعداد یک کنشگر و روایتگر سیاسی است.
اما درست همینجا باید کمی احتیاط کرد. استعارهی نیرومند گاهی آنقدر قانعکننده میشود که خواننده احساس میکند چون عبارت روشن است، توضیح نیز کامل شده است؛ در حالی که واقعیت سیاسی معمولاً پیچیدهتر از هر استعارهای است. قوت زبان نباید ما را از پیچیدگی موضوع غافل کند. به همین دلیل، ارزش کار داوود را بیشتر در توانایی او برای گشودن پرسش میبینم تا بستن بحث.
من چندان به مفهوم «نویسندهی بیطرف» باور ندارم. هر نویسنده در جایی ایستاده است؛ داوود جایگاه خود را دارد و من نیز جایگاه خود را. مسألهی مهمتر این است که آیا نویسنده جایگاه خود را از خواننده پنهان میکند یا نه. در پادشاهگردشی من میل واقعی به فهمیدن میبینم. داوود با گذشته درگیر میشود، پرسش میکند، از تجربهی شخصی خود کمک میگیرد و در مواردی خودش را نیز بیرون از دایرهی نقد قرار نمیدهد.
برای من، صداقت فکری دقیقاً همینجاست. صداقت به معنای بیخطا بودن نیست؛ به معنای آمادگی برای بازبینی تجربهی خود است. نویسندهی صادق کسی نیست که ادعا کند از بیرون تاریخ ایستاده است، بلکه کسی است که بداند خودش نیز بخشی از همان تاریخ بوده و روایت او نیز، مانند هر روایتی دیگر، باید در معرض پرسش، مقایسه و نقد قرار گیرد. همین ویژگی است که به نظرم پادشاهگردشی را، با همهی قوتها و کاستیهایش، به متنی ارزشمند برای گفتوگو تبدیل میکند.
داوود ناجی؛ کنشگری که به درون دولت رفت
اختلاف فکری من و داوود پس از جنبش روشنایی پایان نیافت. یکی از مهمترین موارد، تصمیم داوود برای رفتن به مشاوریت سیاسی در محیط شورای امنیت ملی در دورهی اشرف غنی بود. در خواندن پادشاهگردشی، نمیتوانم از این بخش تجربهی زیستهی خودِ نویسنده به آسانی بگذرم؛ بهویژه وقتی او را، چنانکه پیشتر گفتم، نه صرفاً تحلیلگر بیرون از واقعه، بلکه کنشگری سیاسی میبینم که خود وارد میدان شده، تصمیم گرفته و بخشی از همان مناسبات قدرت را از نزدیک تجربه کرده است. به تعبیری، داوود به درون همان ارگی رفت که تاریخ طولانی تمرکز قدرت در افغانستان را در حافظهی خود حمل میکرد، با این امید که در لحظهای بحرانی به حفظ دولت و نهادهای آن کمک کند. برای من و شماری از همنسلانم، پرسشی که اکنون در برابر کتاب قرار میگیرد این است: تجربهی آن ورود، در شکلگیری مفهوم «پادشاهگردشی» و در فهم امروز داوود از تمرکز قدرت، چه اندازه سهم داشته است؟
میخواهم این بخش را منصفانه و از درون استدلال خود داوود روایت کنم. تا آنجا که از گفتوگوهای آن روزها به یاد دارم، پس از توافق دوحه نگرانی اصلی او دیگر فقط سقوط یک حکومت نبود. میان «Government» (حکومت) و «State» (دولت) تفاوت میگذاشت. حکومت، به باور او، میتوانست گرفتار ضعف، فساد، شبکههای منفعت و رقابتهای شخصی باشد؛ اما «دولت» چیزی فراتر از حکومت روز بود: قانون، نهادها، اداره، ساختارهای عمومی و فضای نسبی دموکراتیکی که طی دو دهه شکل گرفته بود و در پناه آن زنان، جوانان، اقلیتها، رسانهها و نهادهای مدنی ــ با همهی محدودیتها ــ مجال تنفس، رشد و مشارکت یافته بودند. نگرانی او این بود که با فروپاشی «State»، تنها یک حکومت عوض نمیشود؛ بستری نیز از میان میرود که امکان زندگی مدنی و مشارکت سیاسی را فراهم کرده است.
پس از آنچه در آگست ۲۰۲۱ رخ داد، نمیتوان اصل این نگرانی را ساده یا بیاهمیت شمرد. محدودشدن فضای مدنی، کنارزدن زنان از بخشهای بزرگی از زندگی عمومی و فروپاشی بسیاری از نهادهای جمهوری نشان داد که تفاوت میان سقوط یک حکومت و فروریختن یک نظم نهادی، تفاوتی واقعی و پرهزینه است. اختلاف من با داوود، بنابراین، بیشتر از آنکه در «تشخیص خطر» باشد، در «روش مواجهه با آن خطر» بود.
پرسشم این بود: اگر دغدغه، نجات «State» است، چرا راه نجات آن باید از دروازهی شخص اشرف غنی بگذرد؟ داوود خود از تمرکز فوقالعادهی قدرت در ریاستجمهوری، شخصیشدن دولت و کوچکشدن حلقهی تصمیمگیری انتقاد کرده بود؛ و پادشاهگردشی نیز همین تمرکز را از بیماریهای ماندگار نظم سیاسی افغانستان میبیند. از اینرو، پرسش من این بود که آیا نزدیکشدن به همان رأس متمرکز قدرت، برای نجات نهادی که باید فراتر از فرد باشد، خود حامل یک تناقض نبود؟ آیا در آن لحظه «State» در عمل بیش از حد با «Government» و «Government» بیش از حد با یک فرد و حلقهی کوچک پیرامون او یکی نشده بود؟
از همینجا پرسش دیگری برایم اهمیت پیدا میکرد: آیا میشد به جای ورود یک فرد به مرکز قدرت، برای دفاع از «State» یک ائتلاف نهادی و اجتماعی ساخت؟ آیا امکان داشت نمایندگان پارلمان، اعضای کابینه، نیروهای ملی، دانشگاهها، رسانهها، جامعهی مدنی، جنبشهای زنان، رهبران اجتماعی و نیروهای سیاسی حول یک تصور مشترک از «حفظ دولت، نه حفظ حکومت» گرد هم آیند؟ آیا پیش از اقدام فردی، میشد مسأله را به یک پروژهی جمعی تبدیل کرد و از ظرفیت همان نهادهایی استفاده کرد که قرار بود حفظ شوند؟ تا آنجا که از گفتوگوهای خود با داوود فهمیدم، چنین ساختاری شکل نگرفته بود؛ و همین نکته برای من همچنان محل تأمل است که پادشاهگردشی را نیز از همان منظر داوری میکنم.
امروز داوود با قدرت از «پادشاهگردشی» بهعنوان یکی از بیماریهای تاریخ سیاسی افغانستان مینویسد و من در اصل این تشخیص با او همدلم. اما درست به همین دلیل، تجربهی خودش برایم ارزش تحلیلی خاصی پیدا میکند: آیا تلاش فردی برای نجات «State» از راه نزدیکشدن به رأس متمرکز قدرت، ناخواسته درون همان منطقی قرار نگرفت که کتاب امروز نقدش میکند؟ این پرسش را نه طعنه به داوود میدانم و نه داوری بر نیت او. برعکس، شاید یکی از غنیترین امکانهایی باشد که خود پادشاهگردشی برای گفتوگو فراهم میکند: اینکه مفهوم کتاب را نه فقط بر شاهان و رییسجمهوران گذشته، بلکه بر انتخابهای خود ما نیز بیازماییم.
پنج سال پس از سقوط جمهوری، میتوان با فاصلهی بیشتری به آن تجربه نگاه کرد. تلاش داوود به نتیجهای که او میخواست نرسید؛ اما شاید درس مهمتر این نباشد که یک فرد شکست خورد. درس عمیقتر میتواند این باشد که «State» را نمیتوان با ارادهی یک فرد نجات داد، همانگونه که نمیتوان آن را در یک فرد خلاصه کرد. دولت زمانی پایدار میشود که در پارلمان، قانون، اداره، ارتش، دانشگاه، رسانه، نهاد مدنی و ــ مهمتر از همه ــ در اعتماد و عاملیت شهروندان ریشه داشته باشد. اگر چنین ریشههایی ضعیف باشند، حتی نیتهای خوب و تلاشهای شجاعانهی فردی نیز ممکن است در برابر منطق متمرکز قدرت ناتوان بمانند.
از این زاویه، تجربهی داوود برای من بخشی از نقد او نیست؛ بخشی از معنای کتاب اوست. شاید پادشاهگردشی تنها حاصل مشاهدهی تاریخ دیگران نباشد؛ بخشی از آن میتواند محصول رویارویی خود نویسنده با محدودیتهای کنش فردی در ساختاری باشد که قدرت را بیش از حد در رأس جمع کرده بود. و اگر چنین باشد، این تجربه نه چیزی برای سرزنش، بلکه منبعی ارزشمند برای فهم عمیقتر همان پرسشی است که کتاب پیش روی ما میگذارد.
جنگ؛ جایی که فاصلهی فکری ما هنوز باقی است
عمیقترین اختلاف امروز من و داوود شاید دربارهی جنگ و معنای «مقاومت» باشد. داوود اکنون در رأس کمیتهی سیاسی جبههی آزادی افغانستان قرار دارد؛ جریانی که مبارزهی مسلحانه با طالبان را بخشی از راه خود میداند. من با این مسیر موافق نبودهام، اما نمیخواهم این مخالفت را به داوری اخلاقی دربارهی شخص داوود تبدیل کنم. او استدلال خود را دارد و جبههای که در آن فعالیت میکند نیز در مواضع علنی خود از انتخابات، پاسخگویی، برابری زن و مرد، حقوق بشر و تصمیم نهایی مردم دربارهی نظام آینده سخن گفته است. بنابراین، اختلاف من با داوود لزوماً بر سر بسیاری از ارزشهای اعلامشده نیست؛ اختلاف، بیشتر بر سر وسیله، روش و پیامدهای خودِ ابزار جنگ است.
تجربهی افغانستان بارها به من آموخته است که جنگ فقط دشمن را تغییر نمیدهد؛ جنگ، جنگجو و ساختاری را که او در آن قرار میگیرد نیز تغییر میدهد. سازمان نظامی به فرمان، سلسلهمراتب، انضباط، راز و تصمیمگیری سریع نیاز دارد. همین ضرورتها میتوانند فضایی بسازند که در آن پرسشگری دشوارتر شود، مخالفت هزینهی بیشتری پیدا کند و منطق «اول پیروز شویم، بعد دموکراسی میسازیم» آرامآرام بر سیاست غلبه کند. از همینرو، پرسش اصلی من این نیست که کدام طرف تفنگ بیشتری دارد؛ پرسشم این است که کدام مسیر ظرفیت انسانی بیشتری برای جامعه میسازد و کدام ابزار، جامعهی فردا را از همین امروز شکل میدهد.
در گفتوگوهایم با داوود بارها پرسیدهام که هدایت یا حمایت سیاسی از جنگ، هنگامی که بخشی از رهبری در بیرون از افغانستان زندگی میکند و جوانانی در داخل کشور هزینهی مستقیم آن را میپردازند، چه مسئولیت اخلاقی و سیاسی مضاعفی ایجاد میکند. این پرسش برای من تنها دربارهی داوود یا جبههی آزادی نیست؛ دربارهی هر نیروی سیاسیای است که از دور دربارهی جنگ تصمیم میگیرد یا آن را توجیه میکند. فاصلهی میان محل تصمیم و محل پرداخت هزینه، خود باید موضوع پاسخگویی باشد.
با اینهمه، میخواهم حد انصاف را دقیقاً در همینجا حفظ کنم. پرسش من پایان بحث نیست؛ آغاز آن است. داوود حق دارد توضیح دهد که وقتی راههای سیاسی بهشدت بسته یا محدود شدهاند، «مقاومت» را چگونه تعریف میکند؛ مرز میان مقاومت سازمانیافته و خشونت بیمهار را کجا میگذارد؛ چه سازوکاری برای پاسخگویی نیروهای مسلح ضروری میداند؛ و چه تضمینی میبیند که ابزار جنگ، فردای سیاست را نبلعد. از سوی دیگر، منتقد جنگ نیز باید بتواند پاسخ دهد که در برابر سرکوب و بستهشدن مسیرهای مسالمتآمیز، بدیل عملی او چیست.
برای من، گفتوگوی جدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: نه با این پرسش ساده که «مقاومت آری یا نه»، بلکه با پرسش دشوارتری که هر شکل مقاومت، چه انسانی را تربیت میکند، چه نوع نهادی میسازد و چه سیاستی را برای فردا امکانپذیر میکند؟ اگر گفتوگوی من و داوود بتواند به این سطح برسد، حتی اختلافی به این عمق نیز میتواند بهجای حذف یکدیگر، به تولید فهم مشترک کمک کند.
جایی که «پادشاهگردشی» به خود نویسنده و به همهی ما بازمیگردد
داوود میپرسد چرا افغانستان از شاهی به جمهوری، از جمهوری به انقلاب و از انقلاب به امارت میرود، اما سنت تمرکز قدرت همچنان باقی میماند. من میخواهم این پرسش را با او یک گام دیگر ادامه دهم: چگونه میتوان علیه تمرکز قدرت مبارزه کرد، اما در سازمان خود قدرت را متمرکز نکرد؟ چگونه میتوان از دموکراسی سخن گفت، اما در جنبش خود مخالفت را به رسمیت نشناخت؟ چگونه میتوان در برابر استبداد ایستاد، اما منطق فرمان، حذف و خشونت را به سیاست فردا منتقل نکرد؟
این پرسشها را فقط برای داوود نمینویسم. برای خودم هم مینویسم؛ برای همهی ما که در این چند دهه، به شکلی، در سیاست، آموزش، جنبش مدنی، رسانه، حزب، مقاومت یا جامعهی مدنی نقش داشتهایم. بسیار آسان است که «پادشاه» را در ارگ پیدا کنیم؛ دشوارتر این است که ردّ همان منطق را در رفتار خود، در حلقههای نزدیک خود، در شیوهی تصمیمگیری، در نحوهی برخورد با منتقد و در تصوری که از رهبری داریم، نیز ببینیم.
شاید پادشاهگردشی زمانی بیشترین اثر خود را بگذارد که مفهومش از صفحات کتاب بیرون بیاید و به آیینهای در برابر همهی ما تبدیل شود. در آن صورت، پرسش دیگر فقط این نخواهد بود که «چه کسی پادشاه شد؟»؛ پرسش مهمتر این خواهد بود که چه چیزی در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما، بارها امکان پادشاهشدن را بازتولید میکند؟ و از آن هم مهمتر: چگونه میتوان این چرخه را نخست در رفتار و مناسبات خود شکست، پیش از آنکه انتظار داشته باشیم در سطح دولت و نظام سیاسی شکسته شود.
بدیل پادشاهگردشی؛ جامعهگردانی
در نهایت، پرسش من همان پرسشی است که عنوان این نوشته از آن زاده شده است: اگر «پادشاهگردشی» بیماری است، بدیل آن چیست؟ پاسخ نمیتواند فقط این باشد که «پادشاه دیگری نه». نمیتواند تنها به قانون اساسی بهتر، چهرههای تازهتر یا حتی نظام سیاسی غیرمتمرکزتر خلاصه شود. همهی اینها میتوانند مهم باشند، اما اگر منطق رابطهی ما با قدرت تغییر نکند، همان چرخه ممکن است در قالبی تازه بازتولید شود. من بدیل را در چیزی میبینم که دوست دارم آن را «جامعهگردانی» بنامم.
جامعهگردانی برای من یعنی جامعهای که در آن ظرفیت رهبری در انحصار چند نفر نمیماند، بلکه در میان هزاران انسان پرورش مییابد. قدرت در شبکه توزیع میشود؛ تصمیم تا حد ممکن در نزدیکترین سطح به مسأله گرفته میشود؛ و مسئولیت نیز همراه با قدرت توزیع میگردد. رهبر مالک سازمان نیست و دیگران را به پیروان دائمی خود تبدیل نمیکند؛ کار او این است که توانایی، استقلال و ظرفیت رهبری دیگران را بیشتر سازد. در چنین جامعهای، اختلاف دشمنی نیست، رهبری امتیاز شخصی نیست، قدرت ملک خصوصی نیست و سیاست نیز فقط به تصرف دولت فروکاسته نمیشود.
به همین دلیل، «جامعهگردانی» را صرفاً یک طرح اداری یا مدل حکومتی نمیدانم؛ آن را نوعی فرهنگ اجتماعی و سیاسی میبینم. فرهنگِ انسانی که از مسئولیت خود فرار نمیکند؛ گروهی که به جای انتظار برای فرمان، توان تصمیمگیری مشترک دارد؛ نهادی که نقد را تهدید نمیبیند؛ و جامعهای که برای حل هر مسأله چشم به یک منجی، قهرمان یا رهبر نجاتبخش نمیدوزد.
هر روز بیشتر باور میکنم که بدیل پادشاهگردشی شاید نه از ارگ، بلکه از هزاران حلقهی کوچک آغاز شود: از انسانی که یاد میگیرد مسئول زندگی و انتخاب خود باشد؛ از دختری که درمییابد صدایش ارزش دارد؛ از گروهی کوچک که گفتوگو میکند، اختلاف را مدیریت میکند و تصمیم را با هم میگیرد؛ از مکتبی که بهجای اطاعت صرف، اعتمادبهنفس و مسئولیت میپروراند؛ و از جامعهای که بهجای انتظار برای قهرمان، ظرفیت رهبری را در همهی اعضای خود گسترش میدهد.
شاید عبور واقعی از «پادشاهگردشی» درست از همینجا آغاز شود: نه فقط با جابهجاکردن قدرت در رأس، بلکه با پخشکردن ظرفیت قدرت در قاعده؛ نه فقط با تغییر حاکم، بلکه با تغییر رابطهی انسان با رهبری، مسئولیت و اختیار. جامعهای که به اندازهی کافی انسانهای صاحبصدا، مسئول و توانمند در خود پرورش داده باشد، کمتر به پادشاه نیاز پیدا میکند ــ حتی اگر نام آن پادشاه دیگر «پادشاه» نباشد.
اختلافی که میتواند سازنده بماند
من با داوود دربارهی جنبش روشنایی اختلاف داشتهام؛ دربارهی رفتنش به شورای امنیت ملی اختلاف داشتهام؛ و امروز دربارهی جنگ نیز با او اختلاف دارم. ممکن است پس از خواندن این نوشته، او هم با بخشی از حرفهای من موافق نباشد. هیچکدام از اینها برایم نگرانکننده نیست. برعکس، شاید بخشی از ارزش یک رابطهی طولانی دقیقاً همین باشد: اینکه اختلاف بتواند جدی بماند، بیآنکه به حذف و نفی یکدیگر منجر شود.
نمیخواهم برای حفظ دوستی، نقد داوود را کنار بگذارم؛ همانگونه که نمیخواهم برای حفظ نقد، داوود را به چند تصمیم سیاسی فرو بکاهم. انسان، بهویژه انسانی که بیش از دو دهه بخشی از تجربهی مشترک زندگی تو بوده است، بسیار بزرگتر از مجموعهی مواضع سیاسیاش است. نقد وقتی انسانی میماند که بتواند تصمیم را سخت بسنجد، اما انسان را در تصمیم حل نکند.
داوود برای من خیلی بزرگتر از این اختلافهاست. پشت نام او سالها گفتوگو، خنده، خشم، اعتماد، نگرانی، کار مشترک، فاصله، اشک و دوباره گفتوگو خوابیده است. خاطرههایی هست که هیچ اختلاف سیاسی نمیتواند آنها را پاک کند؛ همانگونه که رفاقت نیز نباید اختلاف واقعی را پنهان سازد. شاید بلوغ یک رابطه درست در همین توانایی باشد: با هم ماندن، بیآنکه مجبور باشیم شبیه هم شویم.
و اگر نتوانیم چنین رابطهای را در مقیاس کوچک زندگی خود حفظ کنیم، چگونه میتوانیم از جامعهای متکثر سخن بگوییم؟ چگونه میتوانیم از حق اختلاف، آزادی اندیشه و همزیستی سیاسی دفاع کنیم، اگر هر تفاوت جدی ما را به حذف دیگری برساند؟ شاید دموکراسی پیش از آنکه صندوق رأی، قانون اساسی یا ساختار حکومت باشد، یک ظرفیت انسانی باشد: اینکه با کسی اختلافی عمیق داشته باشی، سخنش را نقد کنی، از او پاسخ بخواهی، اما هنوز بتوانی انسانِ پشتِ موضع را ببینی.
برای من، رابطه با داوود یکی از آزمونهای همین ظرفیت است: اختلاف بدون حذف؛ نقد بدون دشمنسازی؛ و دوستی بدون چشمپوشی از استقلال فکری. شاید جامعهگردانی نیز، در عمیقترین معنای خود، از همینجا آغاز شود.
شاید هنوز وقت نوشتن روایت روشنایی است
این نوشته را میخواهم با یک دعوت رفیقانه نیز همراه کنم:
داوود! شاید هنوز دیر نشده باشد. شاید وقت آن رسیده باشد که آن بخشی از روایت روشنایی را که سالها پیش منتظرش ماندم، بنویسی یا بگویی. نه در پاسخ به من؛ نه برای اثبات اینکه حق با چه کسی بود؛ نه برای بازکردن دوبارهی یک منازعهی قدیمی. برای تاریخی که همهی ما آرامآرام از صحنهی فعال آن کنار میرویم و نسلی دیگر وارثش میشود.
من روایتهای خود را در جایی متوقف کردم تا برای روایتهای دیگر جا باقی بماند. آن جای خالی هنوز هست؛ نه فقط برای روایت تو، بلکه برای روایت بهزاد، سعادتی، دیگر اعضای شورای رهبری، جوانان، زنان، داوطلبان، خانوادههای قربانیان، منتقدان و حتی مخالفان جنبش. روشنایی اگر قرار است از حافظهی پراکندهی ما به تجربهای تاریخی و آموزنده تبدیل شود، به روایتهای متعدد نیاز دارد. و شاید اکنون، پس از پادشاهگردشی، زمان مناسبی باشد که تو نیز آن بخش ناگفته را بنویسی.
برای من، مهمترین احترامی که میتوانم به رفاقتمان بگذارم همین است: صریح باشم، اما بیانصاف نباشم؛ نقد کنم، اما تحقیر نکنم؛ اختلاف داشته باشم، اما حذف نکنم؛ گذشته را به یاد بیاورم، اما نگذارم گذشته زندان آینده شود. دوستی اگر فقط در روزهای توافق دوام بیاورد، آزمون بزرگی را از سر نگذرانده است. ارزش آن شاید وقتی آشکار میشود که اختلاف جدی میشود و با اینهمه، حرمت انسان و امکان گفتوگو باقی میماند.
من هنوز با داوود ناجی در موضوعات مهمی اختلاف دارم. اما هنوز دوستش دارم. شاید همین یک جمله، فشردهترین روایت بیش از دوونیم دهه رفاقت، همراهی، فاصله، اشک، نقد و گفتوگوی ما باشد.
سخن آخر؛ راه دراز است
راه دراز است و در این روزها که بازگشت سربلند داوود سرخوش از رویارویی با هیولایی مخوف، دل بسیاری از ما را شاد کرده است، شاید تعبیر خود او سزاوارترین سخن برای پایان این نوشته باشد: «راه شیوه سربله یه ـ بسته کمر باید کرد.»
اما شاید «بستن کمر» اینبار فقط برای مقابله با یک قدرت نباشد؛ برای ساختن یک جامعهی قدرتمند باشد. برای ساختن انسان، ساختن ساختار، ساختن اعتماد و ساختن رابطهای که بتواند اختلاف را تاب بیاورد، بیآنکه به حذف و دشمنی فروبغلتد. برای ساختن جامعهای که مسئولیت را در میان اعضای خود پخش کند، ظرفیت رهبری را در همه پرورش دهد و قدرت را از ملک شخصی افراد به مسئولیتی جمعی تبدیل کند.
شاید سفر دشوارتر ما دقیقاً از همینجا آغاز شود: از اینکه بهجای انتظار برای قهرمان بعدی، خود ظرفیت ایستادن، تصمیمگرفتن، همکاریکردن و مسئولیتپذیرفتن را در جامعه بسازیم. آنگاه «بستن کمر» نه فقط آمادگی برای مبارزه، بلکه آمادگی برای آموختن، ساختن و باهمماندن خواهد بود.
راه دراز است؛ اما شاید مقصد اصلی نیز همین باشد: جامعهای که دیگر برای نجات خود، چشمبهراه آمدن پادشاه بعدی نماند. جامعهای که «پادشاهگردشی»، افسانهی نیاکانش تلقی شود.
عزیز رویش — ۲۱ سپتامبر ۲۰۲۶
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه