اعتماد (۵۸)- جشن فاتحان بر لبه‌ی توفان

یک گام دیگر به آخرین یادداشت‌های فصل دوم «اعتماد» نزدیک‌تر می‌شوم. ذهنم هم‌چنان درگیر «آرامش قبل از توفان» است. آن زمان نه معنای این استعاره را می‌فهمیدیم و نه از فاجعه‌ای که در دل ثانیه‌ها پنهان بود آگاهی داشتیم. وقتی «توفان» رسید، تازه دریافتیم که مزاری چه هشداری داده بود؛ سخنی نه از سر ترس، بلکه به هدف بیدارکردن وجدان‌ها و تکان‌دادن خردهای حاکم.

وقتی به آن روزهای کابل به‌صورت مشخص برمی‌گردم، هنوز برایم دشوار است بفهمم کدام تصویر واقعی‌تر بود: مردانی که با تفنگ و ریش‌های بلند از کوه و دره پایین شده بودند و با هیجان پیروزی در شهر قدم می‌زدند؛ دختران کابلی که از کنارشان می‌گذشتند و با شوخی و متلک خجالت‌شان می‌دادند؛ مردم کوچه و بازار که مجاهدین را به خانه دعوت می‌کردند؛ فیرهای شادیانه‌ای که شب کابل را روشن می‌کرد؛ یا همان مرمی‌هایی که پس از اوج‌گرفتن پایین می‌آمدند و گاهی در سر کودکی که در حویلی بازی می‌کرد، فرو می‌رفتند.

همه‌ی این تصویرها واقعی‌اند. شاید معنای «آرامش قبل از توفان» نیز همین باشد: لحظه‌ای که شادی و مرگ هنوز آن‌قدر به هم نزدیک‌اند که مرزشان دیده نمی‌شود؛ لحظه‌ای که فاتح هنوز فکر می‌کند جنگ تمام شده است و نمی‌داند اسلحه‌ای که برای شکست دشمن تا کابل آورده، چند روز بعد ممکن است به سوی هم‌سنگر دیروزش بچرخد.

هرچه به پایان این فصل نزدیک‌تر می‌شوم، بیشتر احساس می‌کنم برای فهم آنچه بعدها در کابل روی داد، باید چند قدم به عقب بازگردم. نه به نخستین جنگ حزب وحدت و اتحاد. نه به افشار. نه به روزی که راکت‌ها در غرب کابل فرود آمدند. باید به زمانی برگردم که هیچ‌کدام از این ماجراها اتفاق نیفتاده بود. به زمانی که کابل هنوز یک شهر بود؛ مجاهد حزب وحدت می‌توانست در میان نیروهای شورای نظار و جنبش، بدون سلاح، قدم بزند و پیروزی هنوز پیروزی بود.

مزاری برای ما گفته بود: «برگردید کابل؛ ما حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم.» آن روز «داخل» را بیشتر به معنای جغرافیا می‌شنیدم: پشاور را ترک کنیم، برویم کابل. اما سال‌ها بعد، وقتی هر کلمه‌ی آن دوران را از نو مرور می‌کنم، «داخل» برایم معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. داخل فقط داخل کابل نبود؛ داخل قدرت بود، داخل تاریخ بود، داخل روایت رسمی کشور بود. داخل همان خانه‌ای که هزاره در قسمت بزرگی از تاریخ معاصر یا بیرون دروازه‌اش ایستاده بود یا اگر فردی داخل شده بود، ورود آن فرد لزوماً به معنای ورود مردمش نبود. بابه مزاری می‌گفت از این پس حرف مردم ما از داخل شنیده می‌شود و این هم فرصت بود و هم خطر.

***

در قصه‌ی سید هادی اصغری، روزهای ورود مجاهدین به کابل رنگ و بوی عجیبی دارد. این قسمت روایت او را دوست دارم؛ چون اجازه نمی‌دهد تاریخ را با دانستن پایانش بازسازی کنیم. او از میدان‌شهر وارد قصه‌ی پیروزی می‌شود: «ما در اولین گام میدان‌شهر را فتح کردیم. حس پیروزی و آرزوی مدیریت جهادی را می‌خواستیم عملاً تجربه کنیم.»

تعبیر «آرزوی مدیریت جهادی» برایم جالب است. این‌ها چهارده سال جنگیده بودند، اما تصورشان از پیروزی فقط این نبود که دفتر والی را بگیرند. سید هادی می‌گوید وقتی وارد اداره می‌شدند، مأمور از پشت میزش بلند می‌شد؛ آنان اصرار می‌کردند دوباره بنشیند و خود مانند مراجعه‌کنندگان روی چوکی می‌نشستند. می‌خواستند آدم‌های نظام شکست‌خورده تحقیر نشوند. حتی به والی میدان‌شهر که پشتون بود، گفتند کارش را مثل گذشته ادامه دهد. سید هادی می‌گوید: «گمان ما این بود که جهاد پیروز شده، حکومت تشکیل می‌شود. می‌خواستیم سیستم از هم نپاشد، ادارات کار کند. افسر افسری کند و سرباز سر وظیفه‌اش باشد.»

اما سید هادی با روی دیگر پیروزی نیز خیلی زود روبه‌رو شد. دیپوها خالی می‌شد، وسایل برده می‌شد، ساختاری که تصور می‌کردند باید حفظ شود، داشت تکه‌تکه فرو می‌ریخت. او با «حسرت و با چشمان گریان» میدان‌شهر را ترک کرد. در راه با خودش می‌گفت: «ما چه می‌کنیم و کجا می‌رویم. دیپوها را خالی کنیم کجا ببریم؟ ولایت را گرفته‌ایم. آیا باید آن را آتش بزنیم؟» شاید تمام افغانستان باید در همان روز این سؤال را از خود می‌پرسید: ما چهارده سال می‌دانستیم از کجا می‌خواهیم بیرون شویم. اما آیا می‌دانستیم به کجا می‌خواهیم برویم؟

سید هادی مبارزه را با کتاب‌خواندن و حلقه‌های مطالعه آغاز کرده بود. در کنار تفنگ همیشه یک جلد کتاب حمل می‌کرد. آموزش و پرورش را زیر بمباران اداره کرده بود. می‌گوید: «جنگ را با آرمان شروع کرده بودیم و ضرورت جنگ را در راستای رسیدن به یک آرمان می‌دانستیم. جنگ را برای جنگ نمی‌خواستیم.» همین جمله، شکاف هولناک میان جهاد و جنگ‌های کابل را نشان می‌دهد. وقتی جنگ برای رسیدن به آرمانی باشد، پیروزی باید روزی باشد که تفنگ دیگر ضرورت نداشته باشد. اما اگر نسلی چهارده سال با تفنگ بزرگ شده باشد، چه کسی او را برای صبح روز بعد از پیروزی آماده کرده است؟

***

سید هادی سرانجام از میدان‌شهر به کابل آمد. از تماس با بچه‌های کابل می‌گوید، از مأمورانی که می‌ترسیدند سر کار بیایند و تلفن می‌کردند تا بدانند مجاهدین با آنان چه خواهند کرد. سید هادی به آنان می‌گفت: «ما نیامده‌ایم که شما را از کار تان برکنار کنیم. شما بیایید به کار تان برسید، ما امنیت شما را تأمین می‌کنیم.» یک مدیر قانع شد و به اداره برگشت. وقتی سید هادی را پیدا کرد، جمله‌ای گفت که در تمام این قصه برای من مثل چراغی کوچک در تاریکی است: «تلفنی صحبت کردیم و به شما اعتماد کردم.»

«اعتماد کردم.» درست در لحظه‌ای که یک دولت فرو می‌ریخت و دولت دیگری هنوز ساخته نشده بود، آنچه یک اداره را برای مدتی زنده نگه داشت، نه قانون اساسی بود و نه فرمان رئیس‌جمهور؛ اعتماد یک آدم به آدم دیگر بود. سید هادی می‌گوید: «مواد لیست می‌شد و درخواست خرید تنظیم می‌شد و خرید می‌شد و پول آن از طریق سیستم مالی پرداخت می‌شد. ما سیستم را تغییر ندادیم؛ کارهای اداری را کارمندان آن ریاست طبق معمول انجام می‌دادند.» دولت در نهایت چیست؟ در آن اتاق کوچک، تعریفی ساده از دولت شکل گرفته بود: مأمور باور کند فاتح او را تحقیر نمی‌کند، فاتح باور کند مأمور دیروزی می‌تواند امروز نیز کارش را انجام دهد، هر دو باور کنند میز و دوسیه و بودجه مال شخصی هیچ‌کدام‌شان نیست. اسم این رشته‌ی نامرئی اعتماد است. وقتی هست، دستگاه کار می‌کند. وقتی نیست، هرکس به تفنگ خودش پناه می‌برد.

سید هادی از آن روزهای اول با لطافتی قصه می‌کند که آدم تقریباً فراموش می‌کند چه حادثه‌ای در راه است. می‌گوید: «آن روزهای اول روزهای شادی و غرور بود. مردم کابل هم خوشحال بودند.» خانواده‌هایی بودند که سال‌ها فرزندان جوانشان را ندیده بودند. حالا برمی‌گشتند. فامیل‌ها به هم می‌رسیدند. سید هادی و رفقایش از سرچشمه آمده بودند. ریش‌های بلند و لاغری سال‌های جهاد هنوز روی چهره‌ی‌شان بود: «چهره‌های استخوانی و ریش‌های بلند و نازک داریم. مجاهد بودیم، معصوم بودیم. بوی بهشت می‌دادیم. دختران کابل از کنار ما عبور می‌کردند، پرزه می‌پراندند و فکاهی می‌گفتند. به عوض آن‌ها ما خجالت می‌کشیدیم و چهره‌های ما سرخ می‌شد.»

و بعد جمله‌ای که امروز تلخی‌اش بیش از شیرینی‌اش به دل می‌نشیند: «کابل در پیروزی با ما شریک بود و از ما به گرمی استقبال کرده بود.» چه فاصله‌ی کوتاهی است میان این جمله و کابلی که چند ماه بعد از دست همه‌ی ما می‌گریخت. سید هادی خودش همین فاصله را با طنز تلخی اندازه می‌گیرد. می‌گوید هنوز به روزی نرسیده بودیم که کابلی بگوید: «ما را از هفت خر تان تیر، همان یک گاو ما را پس بدهید.» این طنز اشاره به هفت رهبر جهادی و نجیب‌الله بود. در همان لحظه هنوز کسی از معامله‌اش پشیمان نبود. این «هنوز» برای من قلب «آرامش قبل از توفان» است. هنوز همدیگر را دشمن نمی‌دیدیم. هنوز شهر تقسیم نشده بود. هنوز می‌توانستیم بدون سلاح در مکرویان قدم بزنیم.

***

حالا به قاب دیگری می‌روم. نگاه استاد یونس طغیان ساکایی را پیش می‌گیرم تا ببینم او کابل را از کجا می‌دید. استاد ساکایی دیری است از میان ما رفته است؛ اما روایتش مانند یک امانت و یک میراث برای ما باقی ماند. او در جبهه‌ی پیروز نبود. در نظامی بود که شکست می‌خورد.

وقتی از او پرسیدم در روزهای سقوط حکومت چه حسی داشت، گفت: «ما واقعاً در آن روزها یک حس عجیب داشتیم. از یک طرف فکر می‌کردیم که یک بار سنگین از شانه‌های ما برداشته شده است.» این اعتراف برایم مهم است. کسی که خودش عضو حزب پرچم بوده و نزدیک به چهارده سال زمامداری سیاسی کشور را بر عهده داشته، احساس می‌کند باری از دوشش برداشته شده است. اما بلافاصله چیز دیگری می‌افزاید: «از جانب دیگر باورمندی زیاد برای ما پیدا شده بود که این گروه‌های جدیدی که آمدند، به یک نتیجه‌ای نخواهند رسید. ما فکر می‌کردیم که این‌ها به یک نتیجه‌ی کلی نمی‌رسند و شاید مشکلات افغانستان به جای این‌که حل شود، گره‌های دیگر هم در آن افزوده خواهد شد.»

این حرف را نه پیش‌گویی می‌بینم و نه سند برتری یک جریان بر دیگری؛ بیشتر شبیه لرزشی است که آدمی در کنار یک بنای ترک‌خورده احساس می‌کند. بنای قبلی در حال سقوط است. از افتادنش ممکن است خوشحال هم باشی، اما به بنایی که قرار است جایش ساخته شود نیز اعتماد نداری. شاید یکی از بدترین وضعیت‌های یک جامعه همین باشد: حکومت پیشین اعتمادش را از دست داده و حکومت بعدی هنوز اعتماد نساخته است و در این فاصله، تفنگ سریع‌تر از نهاد حرکت می‌کند.

استاد ساکایی روز ورود مجاهدین هنوز در دفترش در دانشگاه کابل بود. در کشوی میزش تفنگچه داشت؛ تفنگچه‌ی حزبی. همان روز مجموعه‌ی شعرش «خوان هفتم» تازه چاپ شده بود و چند جلدش روی میز قرار داشت. چه ترکیب غریبی: تفنگچه و کتاب شعر؛ گویا دو افغانستان در یک کشوی میز و روی یک میز کنار هم نشسته بودند. خبر رسید مجاهدین داخل دانشگاه شده‌اند. ساکایی از دفتر بیرون آمد. جوانی از اعضای حزب نزدش دوید و گفت مجاهدین می‌خواهند تفنگش را بگیرند. ساکایی به او گفت سلاحت را بده: «حالا دیگر سلاح به کار نمی‌آید.» جوان گریه می‌کند. می‌گوید: «این‌ها صد بار از پیش من گریخته‌اند؛ حالا من باید از پیش این‌ها بگریزم.» دو مجاهد می‌رسند. ساکایی سلاح را می‌گیرد و به آنان می‌دهد. می‌گوید: «سلاح را بگیرید و بروید. خداحافظ تان، موفق باشید.»

گاهی فکر می‌کنم آن سه جمله‌ی آخر ساکایی، یکی از شاعرانه‌ترین صحنه‌های انتقال قدرت در افغانستان است. مردی که شعر می‌نویسد و اسلحه تحویل می‌دهد و «موفق باشید» می‌گوید. بدون کینه، بدون گله، بدون التماس. شاید برای این‌که می‌داند که مشکل نه با نگه‌داشتن تفنگ حل می‌شد و نه با درگیری. او آدمی بود که زبان شعر داشت و می‌فهمید بعضی لحظه‌ها را نمی‌توان با زور نگه داشت. شاید همین سبب شد که وقتی هفته‌ای بعد به دفترش برگشت و دید همه‌چیز تاراج شده، درکش از فاجعه عمیق‌تر بود: نه فقط از دست‌دادن اشیا، بلکه خیانت به همان لحظه‌ای که او با بزرگواری آن را به پیش برده بود.

اگر قصه همان‌جا تمام می‌شد، انتقال قدرت یکی از انسانی‌ترین صورت‌های خود را پیدا می‌کرد. اما یک هفته بعد، وقتی استاد ساکایی به دفتر برمی‌گردد، می‌بیند قفل شکسته است. میز شکسته است. تفنگچه رفته است. کتاب‌های شعرش نیست. مجسمه‌های محصلان هنرهای زیبا که در دهلیز گذاشته شده بودند، خرد شده‌اند. مرز میان فتح دولت و فتح ملکیت عمومی از بین رفته بود. وقتی حکومت سقوط می‌کند، چه کسی به فاتح می‌گوید این پوهنتون، این آرشیف، این لابراتوار، این کتابخانه، این دستگاه برق، این شفاخانه، همه سرمایه‌ی همان کشوری‌اند که تو برای آزادکردنش چهارده سال جنگیده‌ای؟ در جنگ، پایگاه دشمن را می‌گیری و غنیمت می‌بری. در حکومت، اگر همان منطق را ادامه دهی، خانه‌ی خودت را غارت می‌کنی.

حتی شادی ما نیز هنوز زبان جنگ داشت. فیرهای شادیانه آن‌قدر زیاد بود که آسمان کابل روشن می‌شد. مرمی‌های رسام به هوا می‌رفتند و بعد پایین می‌آمدند. کسانی زخمی یا کشته می‌شدند. یک روز همسایه خبر آورد که در پشت خانه‌ی شان کودک دو یا سه‌ساله‌ی یکی از کارمندان پوهنتون در حویلی بوده و مرمی‌ای که از هوا برگشته، به سرش خورده است. ساکایی خودش هم کودک کوچک داشت. تصمیم گرفت خانواده‌اش را بردارد و به مزار برود. وقتی از او پرسیدم جنگ‌های کابل شروع شده بود یا نه، جوابش این بود: «جنگ‌ها شروع نشده بود؛ اما فیرها بود. فیرهای شادیانه. ما از همان شادیانه‌اش گریختیم.»

هیچ تعبیر دیگری را برای آن روزها به اندازه‌ی این جمله گویا نمی‌بینم: «از شادیانه گریختیم.» جنگ هنوز شروع نشده، اما مردمی از اثر جشن پیروزی شهر را ترک می‌کنند. تفنگ هنوز به سوی دشمن نشانه نرفته، اما می‌کشد. چهارده سال خشونت، تفنگ را فقط ابزار جنگ نساخته بود؛ آن را به بخشی از زبان اجتماعی ما تبدیل کرده بود. خوشحال می‌شدیم، فیر می‌کردیم. عصبانی می‌شدیم، تفنگ نشان می‌دادیم. این پیوند ذهنم را در گفت‌وگو با سید هادی درباره‌ی هفت ثور و هشت ثور مشغول کرده بود: هفت ثور با کودتا خشونت را از انحصار سنتی قدرت بیرون آورد. مجاهدین با خشونت پاسخ خشونت دادند. چهارده سال بعد، آن خشونت جهادی بر خشونت حکومتی پیروز شد. آیا در هشتم ثور فقط یک دولت شکست خورد، یا روشی از سیاست هم پیروز شد که هنوز برای ترک آن آماده نبودیم؟

***

استاد رحمت‌الله بیژن‌پور نیز از داخل دستگاه اداری دولت جدید، همین مشکل را با زبان دیگری روایت می‌کند. او میان آمدن حزب دموکراتیک خلق در هفت ثور و آمدن مجاهدین در هشت ثور مقایسه‌ای می‌کند، نه برای دفاع از کودتا، بلکه برای نشان‌دادن یک تفاوت در برخورد با دستگاه دولت. می‌گوید وقتی چپ قدرت را گرفت، بدنه‌ی حرفه‌ای دولت را تا حد زیادی نگه داشت. تازه‌واردان در کنار کسانی قرار گرفتند که کار اداره را بلد بودند. اما در ورود مجاهدین «کاملاً برعکس است». جمله‌اش را باید احساس کرد: «وقتی مجاهدین آمدند، تجربه نبود. در جای تجربه‌نداشتن، خشونت سرشار وجود داشت. با پیشینیان ارتباطی تأمین نکردند. به جای آن، یک نوع ستیز حاکم شد: نفرت، دست‌کم گرفتن آنان، تحقیرکردن… توهین کردن به بعضی‌ها.»

بیژن‌پور از یک پدیده‌ی دیگر نیز حرف می‌زند که آن را «جنگ خلق‌الساعه» می‌نامد. در گرماگرم اختلافات سیاسی، گاهی یک درگیری کوچک محلی، یک سوءتفاهم در سر یک چهارراه، یک تصادف در سر یک پُست بازرسی، می‌توانست بدون هیچ دستوری از رهبری به درگیری مسلحانه تبدیل شود. قوماندان‌های محلی لزوماً منتظر فرمان نمی‌ماندند. وقتی اعتماد نباشد، هر حرکت طرف مقابل می‌تواند به مثابه‌ی تهاجم تفسیر شود. وقتی هر درگیری کوچک می‌تواند به جنگ بزرگ تبدیل شود، رهبران دیگر کنترل کامل ندارند. جنگ دیگر فقط تصمیم رهبران نیست؛ بلکه محصول یک فضای کلی می‌شود که در آن قوماندان محلی از ترس یا از غرور «تریگر» می‌کشد و اتفاقی را آغاز می‌کند که شاید هیچ‌کس در بالا اراده نکرده بود.

«در جای تجربه‌نداشتن، خشونت سرشار وجود داشت.» انسان وقتی چیزی را بلد نیست و قدرت مسلحانه داشته باشد، نابلدی‌اش می‌تواند فاجعه بسازد. وزارتخانه فقط یک ساختمان و یک وزیر نیست. دولت مجموعه‌ای از حافظه است. کسی باید بداند مکتوب از کجا وارد می‌شود، بودجه چگونه تخصیص می‌یابد، قرارداد چه مراحل دارد، معاش چگونه پرداخت می‌شود. این‌ها در سخنرانی‌های جهادی دیده نمی‌شد و در سنگر ضرورت نداشت. اما صبح روزی که وارد پایتخت می‌شوی، ناگهان تمام این جزئیات سرنوشت یک کشور می‌شود.

بیژن‌پور از یک پدیده‌ی دیگر نیز حرف می‌زند که آن را «جنگ خلق‌الساعه» می‌نامد. در گرماگرم اختلافات سیاسی، گاهی یک درگیری کوچک محلی، یک سوءتفاهم در سر یک چهارراه، یک تصادف در سر یک پُست بازرسی، می‌توانست بدون هیچ دستوری از رهبری به درگیری مسلحانه تبدیل شود. قوماندان‌های محلی لزوماً منتظر فرمان نمی‌ماندند. وقتی اعتماد نباشد، هر حرکت طرف مقابل می‌تواند به مثابه‌ی تهاجم تفسیر شود. وقتی هر درگیری کوچک می‌تواند به جنگ بزرگ تبدیل شود، رهبران دیگر کنترل کامل ندارند. جنگ دیگر فقط تصمیم رهبران نیست؛ بلکه محصول یک فضای کلی می‌شود که در آن قوماندان محلی از ترس یا از غرور تریگر می‌کشد و اتفاقی را آغاز می‌کند که شاید هیچ‌کس در بالا اراده نکرده بود.

بیژن‌پور از جلسه‌های شورای وزیران قصه می‌کند. از بسیاری که ساختار جلسه و دوسیه و فیصله برای شان غریبه بود. می‌گوید بعضی اعتراف می‌کردند که در جلسه «رگ گردن ما خسته می‌شود، خواب ما می‌برد و می‌گوییم کاش زودتر کارها تمام شود که نان را بخوریم و بعد برویم.» پشت این طنز، تراژدی خوابیده است. آدمی که از جلسه‌ی شورای وزیران خسته می‌شود، ممکن است انسان بسیار شجاعی باشد، ده سال جنگیده باشد، قوماندان بزرگی باشد. اما اداره‌ی کشور به نوع دیگری از شجاعت نیاز دارد: ساعت‌ها نشستن، شنیدن، خواندن، مقایسه، مصالحه، حساب، قانون، تحمل جزئیات. تفنگ جهان را ساده می‌کند: خودی و دشمن. دولت جهان را پیچیده می‌کند: شهروند، مخالف، شریک، متخصص، قانون، حق، مسئولیت، بودجه. ما از جهان ساده‌ی جنگ وارد جهان پیچیده‌ی دولت شده بودیم، بی‌آن‌که فرصت یادگیری داشته باشیم.

***

البته در میان مجاهدین کسانی این خطر را می‌فهمیدند. بیژن‌پور از داکتر عبدالرحمان نقل می‌کند که صریح‌تر از دیگران حرف می‌زد: «برادر، ما مجاهدین آمدیم؛ وظیفه‌ی ما جنگ بود، انجامش دادیم… حالا آمدیم و به شما وصل شدیم. این‌جا کار مشترک است.» بعد حرفی می‌زند که اگر به برنامه‌ی عمومی دولت تبدیل می‌شد، شاید تاریخ شکل دیگری پیدا می‌کرد: «باید ما یک حکومتی بسازیم که تجربه‌اش قابل اعتماد باشد؛ یک حکومت ترکیبی باشد، حکومتی باشد که به صورت خاص مجاهدین نباشد. چون ما مجاهدی را که برای حکومت‌داری به اندازه‌ی کافی آماده باشد، نداریم.»

باز هم کلمه‌ی «اعتماد» در جای عجیبی سر برمی‌آورد: «حکومتی که تجربه‌اش قابل اعتماد باشد.» دولت فقط باید قدرتمند نباشد؛ باید قابل اعتماد باشد. شهروند باید بداند قانونی که امروز وجود دارد فردا هم وجود خواهد داشت. کارمند باید بداند با تغییر وزیر، زندگی‌اش زیرورو نمی‌شود. قوم باید بداند با آمدن رئیس‌جمهور از قوم دیگر، حقش از بین نمی‌رود. حزب باید بداند شکست در یک رأی‌گیری به معنای حذف فیزیکی‌اش نیست. اگر این اعتماد وجود داشته باشد، انسان سلاحش را به دولت می‌دهد. اگر نباشد، چرا بدهد؟ این سؤال را امروز خیلی ساده می‌توان طرح کرد. اما در کابل ۱۳۷۱، تقریباً هر گروه دلیل تاریخی برای بی‌اعتمادی داشت.

***

هیچ‌کدام از گروه‌هایی که در بهار ۱۳۷۱ وارد پایتخت شدند، با حافظه‌ی سفید نیامده بودند. همه گذشته‌ای با خود داشتند. برای هزاره، کابل فقط پایتخت امروز نبود؛ سایه‌ی عبدالرحمان را نیز با خود داشت. کشتارها، کوچ‌ها، زمین‌های مصادره‌شده، تحقیرهای اجتماعی، محرومیت از قدرت، همه فقط رویدادهای مرده‌ی کتاب تاریخ نبودند. بخشی از روان جمعی جامعه شده بودند. وقتی زخمی برای چند نسل درمان نشود، هر حادثه‌ی تازه‌ای روی همان زخم می‌نشیند. جامعه دیگر فقط به اتفاق امروز واکنش نشان نمی‌دهد؛ به صد سال حافظه واکنش نشان می‌دهد.

به همین دلیل است که من امروز کابل را نه فقط شهری پر از تفنگ، بلکه شهری پر از تراماهای مسلح می‌بینم. آدم‌ها سلاح داشتند؛ خاطره هم داشتند. ترس داشتند. عقده داشتند. غرور داشتند. روایت قهرمانی داشتند و هرکدام حقیقت خود را حقیقت کامل می‌پنداشتند. جهالت و بی‌سوادی عمومی نیز میدان را سخت‌تر می‌کرد. جامعه‌ای که چهارده سال از آموزش دور شده، ده‌ها هزار جوانش در سنگر بزرگ شده و زبان سیاستش بیشتر اعلامیه، خطابه، تکفیر، شعار و فرمان بوده است، به سادگی نمی‌تواند اختلاف پیچیده‌ی قدرت را با فرهنگ مدنی حل کند. آنچه کم داشتیم فقط دانشگاه و متخصص نبود؛ زبان گفت‌وگو کم داشتیم. در جنگ، برای دشمن استدلال نمی‌کنی؛ او را شکست می‌دهی. در دموکراسی، دشمن به رقیب تبدیل می‌شود و باید تحملش کنی. ما هنوز در این ترجمه گیر مانده بودیم.

***

حتی داخل حزب وحدت نیز همه‌چیز یک‌دست نبود. حزب از گروه‌هایی ساخته شده بود که مدت زیادی از وحدت‌شان نمی‌گذشت. خط‌های سازمان نصر، پاسداران، حرکت و دیگر جریان‌های پیشین هنوز زنده بود. قوماندان جبهه، مسئول شهری، روحانی، روشنفکر و نیروی تشکیلاتی هرکدام تجربه و تصور خود را داشتند. این نکته را امروز باید با وضوح بگوییم؛ چون اگر گذشته را بیش از اندازه منظم تصویر کنیم، نه نقش مزاری را می‌فهمیم و نه دشواری آن روزها را.

سید هادی در قصه‌ی گارنیزیون کابل یکی از صحنه‌های آموزنده را تعریف می‌کند. جلسه‌ای برگزار شده بود؛ آدم‌ها از مسئولیت گارنیزیون حرف می‌زدند و از این‌که باید بی‌نظمی نیروهای گروه‌های دیگر را هم مهار کنند. سید هادی نوبت گرفت و پرسید: «من بی‌خبر استم. آیا امام زمان ظهور کرده است؟» همه صلوات فرستادند. پرسید: «راستی من خواب می‌بینم یا واقعاً امام زمان ظهور کرده است؟» صلوات دوم. بعد توضیح داد: «از حرف‌هایی که شنیدم فکر کردم شاید امام زمان ظهور کرده باشد!» و به صراحت گفت: «اگر قرار باشد ما دزدی و بی‌نظمی تمام نیروهای حرکت، جمعیت، جنبش و دیگران را کنترل کنیم، باید با همه درگیر شویم.» پیشنهادش ساده بود: «تنها می‌توانیم با آن‌ها وارد گفت‌وگو شویم و از راه تعامل مثبت در حفظ امنیت و مدیریت ساحات مشترک همکاری کنیم.»

این قصه مرا به یاد بیماری بزرگ جنبش‌های انقلابی می‌اندازد: توهم توانایی نامحدود پس از پیروزی. وقتی سال‌ها برای هدفی جنگیده‌ای و سرانجام دشمن بزرگت سقوط کرده، به آسانی فکر می‌کنی اکنون هرچه بخواهی ممکن است. سید هادی خودش با طنز از حاجی سیاه قصه می‌کند که زمانی می‌گفت «افغانستان مد نظر ما نیست، فلسطین را با مشت آزاد می‌کنیم»؛ بعدتر از صدای طیاره چنان می‌ترسید که بسترش را در سموچ انداخته بود. سید هادی می‌گوید: «تا زمانی که سر ما به سنگ سخت واقعیت نخورده باشد، در اوهام به سر می‌بریم.» شاید این یکی از دقیق‌ترین تعبیرهای آن دوران باشد: فاتحان کابل هنوز سرشان به سنگ واقعیت دولت نخورده بود.

***

در این میان، مزاری نیز تازه وارد کابل می‌شد. او در رأس حزب و نیرویی قرار می‌گرفت که همان مشکلات جامعه را در درون خود داشت: قوماندان، اختلاف، سابقه‌ی گروهی، انتظار سهم، غرور جهادی و فشار اجتماعی. اما یک تفاوت را از همان آغاز می‌شد دید. سید هادی می‌گوید در میان مجاهدین نارضایتی وجود داشت که چرا حزب وحدت کسانی مانند جنرال خداداد، عبدالواحد سرابی و یعقوب لعلی را برای پست‌های دولتی معرفی کرده؛ بعضی سابقه‌ی جهاد نداشتند. سید هادی و دوستانش نیز همین اعتراض را نزد آیت‌الله فاضل بردند: «مگر ما جهادی‌ها کسی را نداریم که یک پست دولتی را اداره کند؟»

استاد ساکایی از بیرون جهان جهاد به مزاری نگاه می‌کرد. می‌گفت برایش عجیب بود که کسی چهارده سال جهاد کرده و حالا آدم‌هایی را معرفی می‌کند که سابقه‌ی جهاد ندارند: «این جرأت می‌خواهد.» و از همین‌جا مزاری را از بسیاری دیگر متفاوت می‌دید. در روزگاری که هر تنظیم می‌توانست وزارت را سهم خود بداند، مزاری آرام‌آرام حرف دیگری را وارد میدان می‌کرد: مسأله فقط این نیست که کدام مجاهد وزیر شود. مسأله این است که مردم ما در قدرت باشند. این دو یکی نیست. فرد می‌تواند وزیر شود و جامعه‌اش همچنان بیرون بماند. همان جمله‌ی پشاور، «حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم»، از همین‌جا معنای عمیق‌تر پیدا می‌کرد: هدف فقط تصرف یک دفتر نبود؛ هدف ورود یک جامعه به داخل رابطه‌ی قدرت بود.

***

مزاری نیز با ترس‌های تاریخی جامعه‌اش وارد کابل می‌شد. در یکی از سخنرانی‌هایش از روزهای پیش از سقوط حکومت قصه می‌کند: «ما واقعاً تشویش داشتیم؛ تشویش از این بود که مردم ما در کابل است، مردم ما در کابل سلاح ندارند، اگر ما مزار را ساقط بکنیم و سمنگان و بغلان را هم اگر ساقط بکنیم، در کابل مردم ما قتل‌عام می‌شوند.» برای همین هیأتی نزد احمدشاه مسعود فرستادند. پیام‌شان این بود: «تو نمایندگی از یک ملیت محروم می‌کنی، و ملت ما هم محروم است، بیاییم دست به دست هم بدهیم… و از حقوق همدیگر دفاع کنیم.»

سید هادی از داخل این گفت‌وگو خبر داشت. می‌گوید وقتی هیأت پیش مسعود رفت، برخورد مسعود «در مجموع مثبت» بود. اما گرما و سردی جهاد، هنوز در میان بود. سال‌ها دوشادوش هم جنگیده بودند؛ اما در سیاست هیچ‌کس نمی‌دانست سهم‌ها چطور تقسیم خواهد شد. حزب وحدت می‌دانست که در کابل، بدون تأمین رابطه با شورای نظار، حضورش شکننده است. شورای نظار هم می‌دانست بدون جلب حزب وحدت، غرب کابل کنترل‌ناپذیر خواهد بود. این «می‌دانستن» مشترک می‌توانست پایه‌ی اعتماد باشد. اما اعتماد از دانستن به تنهایی ساخته نمی‌شود؛ به تجربه‌ی عمل مشترک نیاز دارد. تجربه‌ای که هنوز فرصت شکل‌گرفتن داشت؛ اما وقت نداشت.

در این حرف دو چیز را همزمان می‌بینم: ترس و امید. ترس از تکرار تاریخ. امید به ساختن ائتلافی تازه. هزاره‌ای که حافظه‌ی عبدالرحمان را دارد، می‌گوید مردم من ممکن است قتل‌عام شوند. اما پاسخ او در آن لحظه این نیست که همه را دشمن اعلام کند. به تاجیکی که او را نیز «ملیت محروم» می‌داند، می‌گوید دست بدهیم و از حقوق هم دفاع کنیم. در آن روز، هنوز این امکان وجود داشت. همین امکان است که تراژدی آینده را سنگین‌تر می‌کند. پیش از جنگ، دست‌هایی به سوی هم دراز شده بود. توافق نوشته شده بود. قوماندان‌ها کنار هم ایستاده بودند. پس توفان یک ضرورت آسمانی نبود؛ محصول انتخاب‌ها نیز بود.

***

مزاری در سال‌های بعد، در یکی از سخنرانی‌هایش پس از افشار، حرفی زد که دیدگاهش را در هنگامه‌ی توفانی کابل زیباتر شرح می‌دهد. او جنایت افشار را از همه‌ی تاجیک‌ها جدا کرد و عبدالرحمان را از همه‌ی پشتون‌ها: «درست است که عبدالرحمان ۶۲٪ مردم ما را از بین برده است ولی عبدالرحمان و خاندان عبدالرحمان از بین برده است، نه همه‌ی پشتون‌ها… این جنایت که در چنداول و افشار به وجود آورده شده توسط مسعود بوده، نه همه‌ی تاجیک‌ها.» کسی که با بار سنگین تاریخ قومی وارد میدان می‌شود، اما می‌کوشد «ظالم» را با «قوم» یکی نکند. چرا؟ چون اگر این دو یکی شوند، دیگر هیچ راهی برای ساختن افغانستان باقی نمی‌ماند.

مزاری در همان سخنرانی تعبیر دیگری دارد که مرکز نگاهش به قدرت را نشان می‌دهد: «دشمنی ملیت‌ها فاجعه‌ی بزرگی است. در افغانستان برادری ملیت‌ها مطرح است. حقوق ملیت‌ها یعنی برادری ملیت‌ها.» و مثالی ساده می‌آورد: «دو برادری که در یک خانه زندگی می‌کنند چطور برای‌شان حق قائل‌اند که در این خانه من هم حق دارم، آن هم حق دارد. این برادری است نه دشمنی.» وقتی این حرف را کنار جمله‌ای می‌گذارم که قبل از حرکت ما از پشاور گفته بود، دایره‌ای در ذهنم کامل می‌شود: «حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم.» داخلِ کجا؟ داخل خانه. اما اگر خانه تنها مال یک برادر باشد، دیگری مهمان است. حقوق ملیت‌ها برای مزاری، به معنای به‌رسمیت‌شناختن مالکیت مشترک بود.

در جایی دیگر، مزاری با صراحت گفت: «ما معتقد هستیم در اینجا مسأله‌ی افغانستان وقتی حل می‌شود که مردم و احزاب همدیگر را تحمل بکنند، در صدد حذف یکدیگر نباشند. چه از نگاه اقوام، چه از نگاه احزاب، چه از نگاه مذاهب. راه حل برای افغانستان تفاهم است، نه حذف یکدیگر.» «نه حذف یکدیگر.» این شاید تقابل اصلی کابل بود؛ نه صرفاً وحدت در برابر جمعیت، نه هزاره در برابر تاجیک؛ بلکه دو تصور از قدرت: قدرت به مثابه‌ی انحصار، و قدرت به مثابه‌ی شراکت.

***

اینجاست که بار دیگر مفهوم «اعتماد» برای من به مرکز برمی‌گردد. چرا گروه‌ها مسلح ماندند؟ چون اعتماد نداشتند. چرا هرکس حوزه‌ی خود را گرفت؟ چون اعتماد نداشت. چرا قوماندان حاضر نبود نیرویش را در ساختار مشترک حل کند؟ چون اعتماد نداشت. چرا جامعه‌ی هزاره به نیروی حزب وحدت به عنوان تضمین امنیت نگاه می‌کرد؟ چون به دولت مرکزی اعتماد نداشت. بعد یک چرخه آغاز می‌شود: من چون به تو اعتماد ندارم، نیروی بیشتری می‌آورم. تو نیروی بیشتر مرا می‌بینی و می‌گویی حق داشتم اعتماد نکنم. هر دو رفتار خود را «دفاعی» می‌دانیم. اما هر دو داریم جنگ را نزدیک‌تر می‌کنیم. وقتی اعتماد می‌میرد، امنیتِ یک طرف به ناامنی طرف دیگر تبدیل می‌شود و درست در این لحظه است که تفنگ به جای قانون می‌نشیند.

ما جزیره‌های اعتماد داشتیم؛ اعتماد ملی نداشتیم. هزاره به مزاری اعتماد می‌کرد. تاجیک به مسعود. پشتون به حکمتیار. ازبک به دوستم. این اعتمادهای درون‌گروهی می‌توانستند انسان‌های پراکنده را منسجم کنند؛ اما افغانستان زمانی ساخته می‌شد که میان این جزیره‌ها پل ایجاد شود. مشکل ما همین بود. هر جزیره برای امنیت خود دیوار می‌ساخت و دیوار یک جزیره، برای جزیره‌ی دیگر تهدید به نظر می‌رسید. مزاری این خطر را زودتر از بسیاری دریافت. نه این‌که او پاسخ همه‌ی مسائل را داشت یا حزب وحدت منزه از خطا بود. تاریخ با قدیس‌سازی فهمیده نمی‌شود. عظمت یک رهبر زمانی دیده می‌شود که ببینیم با چه مواد خامی کار می‌کرد: با جامعه‌ای زخمی، قوماندان‌هایی مسلح، رهبران رقیب، مداخلات بیرونی و تاریخ تبعیض.

***

مزاری در هشتم ثور ۱۳۷۲ جمله‌ای گفت که وقتی آن را به همان روزهای نخست می‌تابانم، معنای دیگری پیدا می‌کند: «از نگاه جهان… امروز مسلماً روز پیروزی مردم افغانستان به شمار می‌آید. ولی از نگاه مردم افغانستان فکر می‌کنم امروز روز پیروزی ظاهری است. روز پیروزی واقعی مردم افغانستان امروز نیست.» پیروزی ظاهری. چه تعبیر دقیقی. در هشتم ثور ۱۳۷۱، ارگ گرفته شده بود؛ اما دولت ساخته شده بود؟ حکومت کمونیستی شکست خورده بود؛ اما اعتماد ملی ساخته شده بود؟ مجاهدین وارد کابل شده بودند؛ اما شهروند افغانستان احساس امنیت بیشتری می‌کرد؟ فتح دشمن، پیروزی نیست. پیروزی آن است که چیزی بهتر بسازی و ساختن، بسیار دشوارتر از فتح‌کردن است.

این «امروز نیست» مهم‌ترین بخش سخن مزاری است. او نمی‌گوید پیروزی هرگز نخواهد آمد. می‌گوید امروز نیست. یعنی هنوز امکان دارد. هنوز می‌توان ساخت. اما شرط آن این است که پیروزی ظاهری را با پیروزی واقعی اشتباه نگیریم. وقتی رهبر پیروز می‌گوید «هنوز پیروز نشده‌ام»، نشان می‌دهد معیارش برای پیروزی چیز دیگری است. معیارش دولت عادل است، حقوق برابر است، امنیت پایدار است. این آدم اهداف بلندمدتی دارد که فتح ارگ فقط یک قدم اول برای رسیدن به آن‌هاست. چنین آدمی خطرناک‌ترین دشمن کسانی است که می‌خواهند پیروزی ظاهری را تبدیل به امتیاز دائمی کنند.

استاد ساکایی این را با تجربه‌ی شخصی فهمید. وقتی از مزار دوباره به کابل آمد، در ده‌افغانان تاکسی گرفت. راننده نمی‌رفت. یکی دیگر هم نمی‌رفت. سرانجام فهمید در دهمزنگ جنگ است. به او گفتند: «حالا این‌جا تقسیم شده است.» این جمله را کنار «کابل در پیروزی با ما شریک بود» بگذارید که سید هادی گفته بود. چند هفته. فقط چند هفته فاصله. دیروز شهر با فاتحان شریک بود. امروز شهر تقسیم شده است. مرز تازه نه در نقشه‌ی رسمی کشور، که در ذهن و تفنگ آدم‌ها کشیده شده بود. وقتی جنگ آغاز می‌شود، جغرافیا هویت پیدا می‌کند. کوته‌سنگی دیگر فقط یک چهارراه نیست. افشار، دارالامان، کارته‌سه، پل‌سوخته، خوشحال‌خان، هرکدام آرام‌آرام نامی در نقشه‌ی جنگ می‌شوند. وقتی شهر به قلمرو تبدیل شود، انسان نیز به برچسب تبدیل می‌شود. دیگر لازم نیست فرد را بشناسی. نام گروهش برای دوست یا دشمن دانستن کافی می‌شود. این لحظه، پایان اعتماد است.

وقتی ساکایی گفت «این‌جا تقسیم شده است»، فقط از تقسیم جغرافیایی حرف نمی‌زد. شهر تقسیم شده بود یعنی قانون تقسیم شده بود. در این طرف خیابان، این قانون حاکم است؛ در آن طرف، قانون دیگری. در این محله، مسلح بودن نشانه‌ی وابستگی به یک گروه است؛ در آن محله، همان مسلح بودن ممکن است دشمن تعریف شود. شهروند دیگر نمی‌داند کدام رفتار امنیت و کدام رفتار خطر است. جایی که قانون واحد نیست، اعتماد به نهاد غیرممکن است. هرکس فقط به گروه خودش اعتماد می‌کند و همین اعتماد درون‌گروهی، بیرون‌گروهی را بیش از پیش دشمن می‌سازد. شهر یک سیستم است. وقتی شریان‌های اصلی آن به شریان‌های موازی و رقیب تبدیل می‌شوند، سیستم از کار می‌افتد. کابل در آن روزها داشت از یک شهر به چند قلمرو تبدیل می‌شد.

***

وقتی تمام این تصویرها را کنار هم می‌گذارم، کابل بهار ۱۳۷۱ برایم شبیه شهری می‌شود که در زیر هر کوچه‌اش گسلی پنهان است: گسل قوم، گسل مذهب، گسل تنظیم، گسل شهر و روستا، گسل مجاهد و دولتی، گسل فاتح و مغلوب، گسل روشنفکر و روحانی، گسل قوماندان و رهبری سیاسی. روی همه‌ی این گسل‌ها، هزاران مرد مسلح ایستاده بودند. ساختار دولت که باید این انرژی را مهار می‌کرد، در همان لحظه در حال فروپاشی بود. این ترکیب را نمی‌توان با «بد بودن» چند نفر توضیح داد. مثل این است که انبار باروتی ساخته باشی، در و دیوارش را برداری، ده‌ها آدم عصبانی را با کبریت در آن وارد کنی و بعد وقتی انفجار شد، فقط دنبال کسی بگردی که نخستین کبریت را روشن کرده است. اولین کبریت مهم است. اما انبار باروت مهم‌تر است.

این نکته را برای نسل امروز مهم می‌دانم. وقتی تاریخی را فقط با پایانش می‌خوانیم، ناخودآگاه همه‌چیز را محتوم می‌سازیم. اما اگر به روایت آدم‌هایی که پیش از جنگ در همان شهر زندگی می‌کردند گوش کنیم، تصویر فرق می‌کند. سید هادی می‌گوید بدون سلاح در میان گروه‌های دیگر قدم می‌زد. معلم پرچمی‌اش برایش بولانی می‌آورد. مأمور سابق به او اعتماد می‌کند. قوماندان‌های گروه‌های مختلف یک‌دیگر را از سال‌های جهاد می‌شناسند. حتی وقتی بعدها جنگ حزب وحدت و اتحاد شروع می‌شود، سید هادی از قوماندان‌های اتحاد یاد می‌کند که ناراضی بودند و می‌گفتند: «چهارده سال جهاد کردیم، زنده ماندیم؛ حالا آمده‌ایم کابل تا این‌جا کشته شویم؟» یعنی جنگ حتی برای بسیاری از کسانی که در سنگر جنگ بودند، خواست قلبی نبود.

این تصویر ساده را دوست دارم. یک معلم که سال‌ها در نظام قبلی کار کرده، برای شاگرد سابقش که حالا مجاهد است، بولانی می‌آورد. غذا قدیمی‌ترین پل اعتماد میان آدم‌هاست. وقتی کسی برای تو غذا می‌آورد، می‌گوید تو را می‌شناسم، از تو نمی‌ترسم، نگران تو هستم. سید هادی این لحظه را به یاد دارد. سال‌ها بعد، وقتی توفان شروع شد، احتمالاً همین لحظه‌های کوچک بود که یادآوری می‌کرد: کابل یک‌بار این‌گونه بود. آدم‌هایش با هم بولانی می‌خوردند. شاید هنوز هم می‌شد.

پس سؤال درست این نیست که «چرا افغان‌ها جنگ کردند؟» سؤال باید دقیق‌تر باشد: چه شد که آدم‌هایی که نمی‌خواستند با هم بجنگند، در ساختاری قرار گرفتند که سرانجام به سوی هم شلیک کردند؟ این سؤال ما را از اخلاق‌گرایی ساده بیرون می‌کند و به ساختار می‌برد. فاجعه تقدیر نبود. این کار برای امروز ما مهم است. اگر جنگ تقدیر باشد، از تاریخ چیزی نمی‌آموزیم. اما اگر بپذیریم در آن روزها امکان دیگری هم وجود داشت، آن‌وقت تاریخ به درس تبدیل می‌شود.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، درست پیش از آغاز مسابقه، شمارش معکوس می‌شود. تریبیوت روی صفحه‌ی فلزی ایستاده است. در آن چند ثانیه همه‌چیز آرام است. اما تماشاگر می‌داند این آرامش چه معنایی دارد: کاپیتول دور نیست، اسپانسرها حاضرند، تفنگ‌ها پرند و میدان منتظر نخستین حرکت است. وقتی کابل را در فاصله‌ی کوتاه میان سقوط دولت و آغاز جنگ‌های گسترده می‌بینم، گاهی همین شمارش را در ذهنم می‌شنوم. شهر هنوز همان شهر است. آدم‌ها هنوز از کنار هم عبور می‌کنند. پوسته‌ها هنوز به سوی هم فیر نکرده‌اند. اعتمادهای کوچک هنوز زنده‌اند. اما تراماها بیدارند. هیچ داور مورد اعتماد مشترکی وجود ندارد. و میدان منتظر نخستین حرکت است.

شاید تاریخ هیچ‌گاه به ما نگوید دقیقاً کدام لحظه آخرین فرصت بود. آخرین جلسه‌ای که می‌شد توافق کرد. آخرین جمله‌ای که اگر با اندکی حوصله‌تر گفته می‌شد، گلوله‌ای شلیک نمی‌شد. تاریخ معمولاً صدای در بسته‌شدن فرصت‌ها را ضبط نمی‌کند. ما فقط بعداً می‌فهمیم دری که از کنارش گذشتیم، آخرین در بود.

من و هم‌نسلانم با جمله‌ای از پشاور به کابل آمده بودیم: «حرف مردم خود را در داخل می‌زنیم.» برای ما این جمله امید بود. کابل بار دیگر جایی شده بود که می‌شد در آن حضور داشت. دیگر قرار نبود درباره‌ی مردم ما فقط دیگران حرف بزنند. ما خودمان بودیم. صدا داشتیم. رهبر داشتیم. اعتماد تازه‌ای در جامعه جوانه زده بود. درست همین‌جاست که مفهوم «اعتماد» دو چهره پیدا می‌کند: اعتماد درون‌گروهی می‌تواند جامعه را از ترس بیرون کند. اما اگر تنها داخل گروه خودت ساخته شود و میان گروه‌ها پلی نزنی، همان نیروی نجات‌بخش می‌تواند دیوارهای میدان را بلندتر کند.

ممکن بود دولت حفظ شود. ممکن بود تکنوکرات در جای خود بماند. ممکن بود مجاهد از نقش جنگجو به نقش سیاست‌مدار عبور کند. ممکن بود هزاره حق بخواهد بی‌آن‌که تاجیک دشمن شود. ممکن بود تاجیک وارد مرکز قدرت شود بی‌آن‌که آن را ملک خود بداند. ممکن بود جنگ نشود. این «ممکن بود»ها همه دردناک‌اند؛ اما آموزنده نیز هستند، زیرا به ما می‌گویند که آینده نیز محتوم نیست.

وقتی امروز به آن صحنه برمی‌گردم، حس می‌کنم کابل بهار ۱۳۷۱ روی لبه‌ی پرتگاهی ایستاده بود و خودش نمی‌دانست. مردم در کوچه بودند. رهبران جلسه داشتند. قوماندان‌ها قرارگاه می‌ساختند. مأموران قدیمی با ترس به دفتر برمی‌گشتند. مجاهد جوانی با معلم قدیمی‌اش بولانی می‌خورد. کودکی در حویلی با مرمی شادیانه کشته می‌شد. استادی دانشگاه بکسش را می‌بست و از شهر می‌رفت. در غرب کابل، مردمی که مدت‌ها پشت دروازه‌ی قدرت ایستاده بودند، برای نخستین بار احساس می‌کردند صدای‌شان از داخل شنیده می‌شود. و مزاری، این چهره‌ی استوار و دوست‌داشتنی تاریخ هزاره، درست همین‌جا ایستاده بود. نه هنوز آن مزاری‌ای که در مقاومت غرب کابل شناختیم. نه هنوز مردی که فاجعه‌ی افشار را پشت سر گذاشته. این‌جا هنوز در آغاز است.

این تصویر ساده را دوست دارم. یک معلم که سال‌ها در نظام قبلی کار کرده، برای شاگرد سابقش که حالا مجاهد است، بولانی می‌آورد. غذا قدیمی‌ترین پل اعتماد میان آدم‌هاست. وقتی کسی برای تو غذا می‌آورد، می‌گوید تو را می‌شناسم، از تو نمی‌ترسم، نگران تو هستم. سید هادی این لحظه را به یاد دارد. سال‌ها بعد، وقتی توفان شروع شد، احتمالاً همین لحظه‌های کوچک بود که یادآوری می‌کرد: کابل یک‌بار این‌گونه بود. آدم‌هایش با هم بولانی می‌خوردند. شاید هنوز هم می‌شد.

در زیر پوست این شهر، تمام مواد توفان جمع شده بود: هزاران قبضه سلاح، صدها قوماندان، رهبرانی که هر کدام تصویری از دولت دارند، دولت مرکزی ضعیف، تراماهای صدساله، فقدان قاعده‌ای که همه به آن اعتماد کنند. شاید کابل شهری بود که همه فاتحش بودند و شاید همین بزرگ‌ترین خطرش بود. شهری که یک فاتح دارد دست‌کم می‌داند قدرت کجاست. اما شهری که همه خود را فاتح بدانند و هیچ‌کس حاضر نباشد دیگری را صاحب حق برابر بشناسد، فقط به یک حادثه نیاز دارد تا هر فاتح، فاتح دیگر را رقیب ببیند. کابل روی لبه‌ی باریکی میان فتح و فروپاشی، میان اعتماد و ترس، میان شراکت و انحصار، میان آرامش و توفان ایستاده بود. ما هنوز صدای توفان را به روشنی نمی‌شنیدیم. اما توفان در راه بود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000