در این سرزمین، دخترانی زندگی میکنند که شاید روزگار برایشان سخت شده باشد؛ اما همین دختران، جهان بزرگی در ذهنهایشان دارند، دخترانی که از پشت پنجرهها به آسمان نگاه میکنند و در سکوت، رویا میبافند؛ رویاهایی که هنوز اجازهی رسیدن به آنها را پیدا نکردهاند.
زندگی جریان دارد، اما گویا عقربههای ساعت برای دختران افغانستان ایستاده است.
هر روز کودکان به مکتب میروند، درس میخوانند و خندههایشان از دور و نزدیک شنیده میشود… اما آنها فقط نگاه میکنند؛ نه به این دلیل که هیچ رویایی ندارند، برعکس، شاید رویاهایشان خیلی بزرگ باشد. دخترانی که شاید آرزو دارند روزی به دانشگاه بروند، داکتر شوند، معلم شوند، نویسنده شوند، هنرمند شوند و یا کسی باشند که روزی دست دختری را بگیرد و به او بگوید: «تو هم میتوانی.»
اما حالا مرزی ایجاد شده است بین ما و رویاهای ما، دیوارهایی از محدودیتها، تبعیض، فقر، نگاه مردمان، تصمیمهای دیگران و شرایطی که هیچ نقشی در ساختن آن نداریم.
گاهی اوقات من کتابی را در دست میگیرم و چند صفحهای میخوانم، اما بعد از چند دقیقه آن را میبندم؛ نه به این دلیل که از درس خواندن خسته شده باشم، بلکه چون نمیدانم فردایی خواهد بود که بتوانم آن را ادامه دهم یا نه؟
دختران وقتی میخواهند بنویسند «من وقتی بزرگ شدم…» جمله را متوقف میکنند و نمیدانند چه بنویسند. میگویند: «آیا آن روزی که آرزو دارم خواهد رسید یا نه؟»
با این حال، هنوز رویا میبافند…
شبها وقتی همه خوابند، من به آیندهی خود فکر میکنم؛ به روزهایی که بتوانم آزادانه راه بروم، حق درس خواندن داشته باشم، حق انتخاب داشته باشم، کار کنم و برای زندگی خود تصمیم بگیرم؛ به آرزوهایی که دارم برسم و با خوشحالی وارد دانشگاه شوم.
شاید این چیزها به نظر دیگران ساده باشد، اما برای من که سالها رویاهایم را در دلم دفن کردهام و پشت پنجره ماندهام، همین رویاها جهان من است.
ما پیش از اینکه دختر باشیم، یک انسان هستیم. هر انسانی حق دارد زندگی خود را طوری که دوست دارد بسازد.
من یک دخترم؛ دختری که زندگیاش سخت و دشوار است. اما همین دختر، قلبش پر از آرزوست و در ذهن خود هزاران رویا بافته است؛ رویاهایی که هر کدام بخشی از وجودش است. شاید راه من سختتر از دیگران باشد، اما این به معنای ناتوانی من نیست.
ما چیز زیادی نمیخواهیم؛ فقط یک چیز میخواهیم: آموزش!
ما هم حق داریم آرزو داشته باشیم، کار کنیم، درس بخوانیم، یاد بگیریم، رشد کنیم و آیندهی خود را بسازیم.
شاید امروز دختری که پشت پنجره نشسته است، فقط بتواند آسمان را نگاه کند، اما در دل همان دختر، رویایی هست که هیچ محدودیتی نمیتواند مانع آن شود.
شاید روزی برسد که هیچ دختری رویاهایش را پشت پنجره پنهان نکند؛ روزی که هر دختری بتواند به جای تماشای دیگران، خودش قدم بردارد و به سوی آیندهای که میخواهد برود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه