اولین بارم بود که…

او برایم از عشق می‌گفت و من باور می‌کردم. او از دوست داشتن می‌گفت و من به خود می‌بالیدم. او از من توصیف می‌کرد و روح در این بدن نمی‌گنجید… و این‌گونه آغاز شده بود قصه و تلاطم‌های دل.

دختری خردسال بودم در سنینِ حساسِ جوانی. مهرِ فامیل برایم بود، اما مشغله‌های روزگار گه‌گاهی باعث می‌شد من هم به کسی نیاز داشته باشم تا با او صحبت کنم. کسی نبود تا مرا آن‌طور که می‌خواهم درک کند. پدر برایم همه چیز مهیا می‌کرد تا درس بخوانم، زندگی کنم و کودکی‌هایم زیبا باشد؛ اما دلِ من گویا از همان وقت‌ها می‌دانست که یک دختر ظریف است و در کنارِ عشقِ خانواده، به مهر و محبت از یک غریبه نیز نیاز دارد. نمی‌دانستم چه به چیست؛ غرقِ درس و رؤیای داکتر شدن بودم. صنفِ هشت بودم که او واردِ زندگی‌ام شد.

دختر بودم؛ مهم سن و سالم نبود، مهم جسمِ من بود که برای او چیزی جز یک طعمه نبود. من دختری در افغانستان بودم؛ دختران در آن زمانِ هم‌سن و سالِ من، یکی مادر بود و یکی همسر. من هیچ‌گاه به چنین چیزهایی حتی فکر هم نمی‌کردم. او واردِ زندگی‌ام شد و حس‌های زنانه را در من بیدار کرد؛ برایم یادآوری کرد که یک زن با احساساتش زندگی می‌کند و با دلم بازی کرد. من عاشقِ تنهایی‌ام بودم، اما او جای خودش را با تنهایی عوض کرد.

اولین بار که دیده بودمش، واقعاً کودک بودم و سن و سالی نداشتم. او برایم شبیه به عروسکی بود از جنسِ مخالف؛ با آن موهایی به رنگِ زیتون… چشمانش! آخ، نگویم از چشمانش! آن دو تیله‌ی سبزِ عسلی که شبیه به یک چراغِ جادو بود، لب‌های خندانش و آن صورتِ مهتابی… او خودِ زندگی بود. از همان باری که در کودکی‌ام دیده بودمش به دلم نشسته بود؛ زیبا بود. عروسک‌هایم را دوست داشتم و او را در کنارشان.

بعدها او مرا بازیچه قرار داد و عروسکِ کوکیِ خودش ساخت. من او را عروسک می‌دانستم؛ عروسکِ دل‌خواهم. شاید بدانید برای یک دختر در هر سن و سالی، عروسکش شبیه به کودکی از وی می‌باشد؛ او را دوست دارد و به او عشقِ مادرانه می‌ورزد و هیچ عشقی به پاکیِ عشقِ مادر نیست. من هم او را همین‌قدر پاک دوست داشتم. اما برای یک پسر، یک عروسک چیزی است که می‌توان با یکی زیباتر عوضش کرد یا دورش انداخت. او هم چنین بود؛ بعدها برایم از عشق گفت و خودش را به یادم آورد؛ همان کودکِ زیبا را.

من مبتلا شدم به او، هرچند نمی‌خواستم چنین شود. من از عشق می‌ترسیدم، اما با ترس و لرز، با جان و دل پذیرا شدمش. رابطه‌ی ما آغاز شد، فقط در حدِ یک پیامِ ساده؛ اما من خوشحال بودم که دیگر کسی را داشتم تا برایم «جان» و «قربان» بگوید. بارها در خیالِ خودم موهایش را لمس کرده بودم، چشمانش را در نگاهم حل کرده بودم، دستانش را قفلِ دستانم ساخته بودم و وقتی برایم لبخند می‌زد، با گونه‌هایی که از خجالت گلگون شده بود او را بوسیده بودم.

من عاشقِ دستانی بودم که هیچ‌گاه لمس‌شان نکرده بودم، عاشقِ چشمانی بودم که هیچ‌گاه از نزدیک ندیده بودمش، عاشقِ قلبی بودم که هیچ‌گاه ضربانش را نشنیده بودم… و گویا این عشق، پاک‌ترین عشق بود؛ عشقی که هیچ کوچه‌ای را هم با او قدم نزده بودم. اما خوشحال بودم و احساسِ اهمیت می‌کردم.

زمانی که من در اوجِ دوست داشتن بودم، او از جدایی گفت؛ از عشقی که هرگز وجود نداشته و رابطه‌اش با من سرِ یک شرط‌‌بندی بوده است! همین‌قدر ساده آغاز شد و به زودی و سادگی تمام شد. اما برای من تازه آغازِ عاشقی بود. من در سبزیِ چشمانش آرامشِ جنگل را دیده بودم و موهایش همان ابریشمِ خالصی بود که از نرمی‌اش عشق در رگ‌هایم چون خون جاری می‌شد.

رابطه‌ی وذ تمام شد و من به این پی بردم که قرار نیست همه چیز شبیه به آنچه تو هستی باشد. من برای او شبیه به یک مادر بودم و عشق می‌ورزیدم، اما او مرا عروسکِ بی‌ارزشی فکر کرده بود که وقتی بازی‌اش تمام شد، دورم انداخت. او شرطش را برد و با آن شرط، دلِ مرا.

نمی‌دانستم دل دادن گناه است و عمری است مجازاتش. نمی‌دانستم زن‌ها عاشق نمی‌شوند و اگر بشوند یعنی باید بمیرند و گناه کرده‌اند. اولین بارم بود؛ دیگر چه می‌دانستم دل دادن ساده نیست؟ دل دادن یعنی خودت را با دستانِ خودت دفن کنی و از کمبودِ آکسیجن بمیری. اولین بارم بود؛ چه می‌دانستم عشق خودِ مرگ است و شاید گناهی نابخشودنی برای یک دختر…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000