بیستوسه سال پیش در بامیان پدرم را کشتند. جنگ خانوادگی بود و قاتل مجازات چندانی نشد. در همان روزها مادرم نوزادی حمل میکرد که من بودم.
کمی بعد از کشتهشدن پدرم، روی دست مادر بیسرپرست ماندم. مسوولیت ما به دوش کاکاها و پدر بزرگ افتاد. مادرم بسیار جوان بود. او را زیرسن به ازدواج داده بود و من هم اولین فرزند او بودم.
تا یک یا یکونیمسالگیِ من مادرم با کاکاها و پدربزرگم بود، بعد میبیند که آنجا زندگی نمیتواند. در اجتماع بستهای که زنِ شوهرمرده نحس حساب میشد، او در خانهای که گرفتار جنگ خانوادگی شده بود، عامل بلا و مصیبت بود. هر کاری بدی که میشد، حتا اگر بز و گوسفند در خانه میمرد هم به پای مادرم ختم میشد.
او که دیده بود نهتنها از او دلداری نمیشود، بلکه مصیبتهای هر روزهی خانواده را نیز تقصیر او میدانند، از خانه فرار میکند.
او پسر جوانی را پیدا کرده بود که قول داده بود شوهر آیندهاش شود. در روز فرار خانوادهی کاکا و پدربزرگ یا مردم قریه خبر شده و راه مادرم را گرفته بودند.
مادرم را نتوانسته بودند برگردانند؛ اما مرا درست از وسط راه، از نقطهای که دیگر هرگز مادرم را نمیدیدم، از چنگ او گرفته بودند.
بیستوسه سال پیش از امروز کودک سرراهیای بودم که مانند آن داستانهای آشنای قدیم به چنگ دلاوران افتاده بودم. تفاوت اما اینجا بود که این دلاوران با دزد دریایی و غول و تباهی نگنجیده بودند، دخترکِ مادرِ جوانی را از چنگاش گرفته بودند که کمی پیش شوهرش کشته شده بود.
مادرم دخترش را بدون پدر و مادر در خانوادهای جا گذاشت که همدیگر را میکشتند. از همان زمان دیگر مادرم را ندیدهام. بعدها که بزرگ و بزرگتر شدم و مسایل عاطفی و دلکندن از فرزند را درک میکردم بارها با خودم فکر کردم که مادرم چه غم عظیمی با خود برده باشد. بارها با خود فکر کردم که او کجا آرام بگیرد، وقتی مرا ندارد؟
سالهای اول زندگیام را به یاد ندارم. نمیدانم کودکیام چطور گذشت، همبازی کی بودم و در دامن چه کسی بزرگ شدم. از زمانی که بزرگ شدم دیگر هیچگاه دلم نشد از کسی در مورد روزهای کودکیام بپرسم.
اولینروزهایی که به یادم میآید ازشش – هفتسالگیام است. آن روزها، که اکنون نمیدانم چرا، دخترک خوشحالی بودم.
اما هرچه بزرگتر شدم و به خصوص که بیشتر از ماجرای زندگی خانوادگیمان آگاه میشدم، غمگینتر میشدم. هشیاری و بزرگشدن و قدکشیدن، برخلاف تعداد زیادی از کسانی که خانواده و پدر و مادر و ناز و نعمت داشتند، برای من ناامیدی بود. برخلاف بسیاری از شما که اگر این زندگی مرا میخوانید و زمانی از قدکشیدنتان، از بلوغ و از برجستگیهای بدنتان لذت میبردید، من احساس خوبی نداشتم.
خانواده با من بد نبود؛ اما من دیگر به سنی رسیده بودم که میفهمیدم داستان زندگیام چیست. آن روزها پی بردهبودم که کودک سرراهیام، پدرم را کشتند و مادرم را گم کردند.
از همان روزها در کنار تلاش مشترکی که برای خانواده میکردیم، من به دنبال زندگی مستقل خودم هم بودم. درس میخواندم تا روی پای خودم ایستاد شوم، کار یاد میگرفتم تا روی پای خودم ایستاد شوم، ارتباطاتی که برقرار میکردم و دوست و آشنایی که انتخاب میکردم همه با این دوراندیشی بود که بعدها در مسیری که اگر مستقل شوم به دردم بخورند.
برخلاف آن داستانها که دخترکان معصومِ سر راهی با شجاعت و جسارت دلاوران به قدر و عزت میرسند، من اما داشتم یک بار دیگر در بلای خانوادگی کسانی که مرا از سر راه گرفته بودند گیر میکردم. در آن خانواده -که اکنون آن را خانوادهی خودم نمیدانم- هرکس داستان خودش را داشت.
من درست وسط سرگردانی فراموش شده بودم، نه کسی به من توجه داشت، نه برای کسی مهم بودم، نه از آیندهام صحبت و نه به گذشتهام فکر میشد. درست مانند زمانی که مادرم حس کرده بود جوانیاش آنجا برباد میرود، من هم در همان سن و سالی که مادرم را گم کردند، حس کردم که باید گم شوم.
دو نسل داشت تباه میشد؛ اما داستان همان بود. من اما تصمیم گرفتم هر طور که شده لااقل بخشی از داستان را تغییر دهم.
در خزان سال ۱۳۸۸، زمانی که فقط هفده سال داشتم، کاکاهایم میخواستند مرا به پسری به زنی بدهند که باب دل من نبود. از کودکی تا آن زمان تقریبا مدام مطیع فرمان کاکاهایم بودم. بعد از هفده سال اما برای اولینبار قد راست کردم و علیه تصمیمی که دیگران برایم میگرفتند ایستاد شدم. شبی که با قاطعیت تمام از من خواستند پسر فلانی را شوهر کنم، با صدای بلند و با نگاه تندی که در چشمان هریکشان انداخته بودم، گفتم: نمیشود.
از همانجا شروع شد. دیگر عزم را جزم کردم که باب دل خودم باشم. خودم شوهرم را انتخاب کنم، خودم شغلم را انتخاب کنم و اگر مجبور شوم خودم خانهام را هم انتخاب کنم.
چنان که احتمالش میرفت، کمی بعدتر مجبور شدم که خودم خانهام را انتخاب کنم. کاکاها و خانوادهیشان به من گفتند که دیگر قابل تحمل نیستم. یا باید حرف آنان را گوش کنم یا زحمتم را از دوش آنان بردارم.
نمیدانم مادرم که گم شد اوضاع آب و هوای بیرون چطور بوده است؛ اما من در یک صبح ابری مجبور شدم که با دست خالی خانه را ترک کنم. از قضا در تمام همان روز حال و هوای بیرون طوری بود که دل آدم بیش از هر زمانی خانه میخواست. از آن روز به بعد تا هنوز در تمام روزهای ابری بیش از هر زمانی دلم خانه و خانواده خواسته است. گویا ابر و سردی و سایه میآید تا ما را به یاد سرپناه بیندازد. تناقض عجیبی بود. همزمان که داشتم خانه را ترک میکردم، همزمان که دختر جوانی درست مانند مادر جوانش خانه را ترک میکرد، برای خانه و خانواده دلتنگ میشدم.
اما راه بازگشتی نمانده بود. باید میرفتم. آمدم کابل و دیگر برنگشتم. کابل دور نبود. جایی نبود که آدم برود و گم شود. اما برای دختری که نه پدر داشت، نه مادر داشت، نه برادر و خواهر و قوم و خویش، کابل جایی هم نبود که برای من خانه شود. هیچ کسی را نداشتم.
با اندک پولی که در جیب داشتم رفتم در غرب کابل اتاق گرفتم. از فردای همان روز رفتم سراغ کورس انگلیسی. چندین کورس را گشتم و در یکی از کورسهایی که فیس کمتر میگرفت ثبتنام کردم.
من پیش از آنکه کابل بیایم، یکبار مدت کوتاهی در بامیان با یک موسسه نیز کار کرده بودم. کمی بلد بودم چطور پشت کار بگردم و اگر کار مرتبط با تجربهام پیدا میشد چطور پیش ببرم. هزینههایم را سنجیدم، کرایهی اتاق، فیس کورس، مصارف خوراک و لباس و دیگر هزینههای جانبی را، دیدم که با پول کمی که دارم سال را بهار نمیتوانم.
در کورسها، مکاتب، دفترهای بورسیه و حتا کتابفروشیها رفتم تا شاید کاری پیدا بتوانم. از قضا یکی از مکاتب خصوصی در غرب کابل با من همکاری کرد و در بدل معاش اندک مرا معلم گرفت.
با همان درآمد معلمی و مقدار اندک پولی که ذخیره داشتم کورس انگلیسی را تمام کردم. چنان که در دوران مکتب من پرتلاش بودم و نمراتم مدام خوب بود و پس از فراغت بلافاصله در یک موسسه کار پیدا کردم، از کورس انگلیسی هم با نمرات عالی فارغ شدم و بلامعطل پس از فارغشدن کار پیدا کردم.
اکنون که زبانم خوب شده بود و کار دوم هم داشتم تصمیم گرفتم که دیگر در مکتب معلمی نکنم. با مدیر مکتب صحبت کردم و رضایت او را گرفتم. باز هم رفتم سراغ دفترهای بورسیه و خدمات آموزش آنلاین.
وظیفهگرفتن من در کابل هم داستانی دارد. وقتی چشمم باز شد کارهای متفاوتی را امتحان کردم. با کتابفروشیها همکاری کردم، از راه دور معلمی کردم، حتا در بخش تبلیغات لباس نیز با فروشگاهها همکاری کردم.
درین مدت اما آنچه مشترک بود دویدن بود. از روزی که به یاد دارم دویدهام. در این سالهای آخر بیشتر دویدم. سالها پیش تصمیم گرفته بودم که زودتر راهم را پیدا کنم، زنی شوم مستقل.
اما گویا همهچیز با ما سر ستیز دارد. بیستوسه سال دویدهام، جاهای مختلفی کار کردهام، زبان یاد گرفتهام، نمرات مکتبم عالی است؛ اما هنوز گاهی از پس مخارج کمی که دارم برنمیآیم. به راستی ما کی هستیم و اینجا کجاست؟
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه