قمارِ جان

فکر می‌کنم قمار دقیقاً همین است؛ همین بازی، قمار بر سر جان! هر روز که برای درس‌خواندن از خانه خارج می‌شویم، ممکن است هرگز دوباره برنگردیم. نمی‌دانم غم این روزها را چگونه روی کاغذ پیاده کنم که سنگینی‌اش اندکی از روی دلم کم شود. موقع خروج از خانه، به همه چیز با رنگِ نگاهِ آخر می‌نگریم: مادر، پدر، خواهر و برادران کوچک‌تر و در و دیوارهای خانه. چون ممکن است دیگر هرگز آن‌ها را نبینیم.

خیابان‌ها هم دیگر مانند ساعت پنج صبحِ روزها و هفته‌های قبل نیستند. دخترانی که با گروهک‌های کوچک، با حرف و سخن به سوی مکتب‌ها می‌رفتند دیگر نیستند. به‌جایش وقتی کسی در خیابان‌های خلوت سر صبحی من و خواهرم را می‌بیند که با سر تا پای سیاه و با صورتی که فقط چشمان ما برای دیدن راه معلوم می‌شود به طرف مکتب روان هستیم، با هم پچ‌پچ می‌کنند. احتمالاً با خود می‌گویند چه خانواده‌ی بی‌خیالی دارند که اجازه می‌دهند دختران‌شان در این شرایط به مکتب بروند! آن‌ها نمی‌دانند صبح، مادر موقع بیدار کردن ما برای نماز، ما را این‌گونه صدا می‌زند: «دختران مادر، بیدار شوید، نماز بخوانید و دعا کنید تا چشم این سگ‌ها شما را نبیند، بیدار شوید.» دعا‌هایش موقع خواندن نماز، دعاهای از ته دلش است.

با وجود مخالفت‌های پدر و اصرارهای ما برای جرعه‌ای دانش و درس، وقتی با هر طریقی که می‌توانیم به مکتب می‌رسیم، با چوکی‌های خالی روبرو می‌شویم. دختران باقی‌مانده هم با صد جنجال از خانه‌ها آمده‌اند. استاد درس‌های گذشته را مرور می‌کند و می‌گوید: «درس جدید بماند برای روزهای دیگر که بقیه هم‌صنفی‌های‌تان آمدند.» دو دختر همراه مادران‌شان آمده‌اند تا اجازه رخصتی بگیرند. در این بین، جملاتی می‌شنوم که گوشم را آزرده می‌کند: «قبلاًها خون آدم زیر دامن دختر کلان بود!» یا «خودگون شوم خیره، نام بدی شوم، موره موکشه (خاک بر سر ما شود، نام‌بدی شویم ما را می‌کشند)!» نمی‌دانم چگونه بنویسم؛ اما واقعاً درد دارد غم این دوران. حتی نمی‌توانم از مردان و پدران و برادرانم گله کنم، چون می‌دانم با چه دولت و وحشی‌گری طرف هستیم. جان آنان برای ما ارزشمند است؛ اما جان ما چه؟ جان ما دخترانی که بر سر جان قمار می‌کنیم چه؟

در سالن راهروی مکتب سعی می‌کردم بغضم را قورت دهم و وارد صنف شوم. وقتی دیدم یکی از هم‌صنفی‌هایم همراه با مادرش وارد راهرو شد، تا مرا دید به سویم دوید، بغلم کرد و با بغض گفت: «مرضیه! مادرم اجازه نمیده دیگه بیایم.» تمام سعی و تلاشم برای کنترل خودم دود شد و رفت هوا و شروع کردم به گریه کردن. نمی‌توانستم برای مظلومیت صدایش گریه نکنم، واقعاً قلبم به درد آمده بود.

در سر صنف هم صدای آرام هم‌صنفی‌هایم را می‌شنیدم که می‌گفتند: «اگر امروز آخرین روزی باشد که همدیگر را می‌بینیم چه؟» فروزان، دختر شوخ صنف می‌گفت: «اگر مرا ببرند، دیگر صنف شاد نخواهد بود.» و در این صنف هشت نفره (که روزهای دیگر نزدیک به سی‌وپنج دختر در این‌جا بودند) تنها کسی که به حرف فروزان خندید، خود فروزان بود.

به ما می‌گویند بعضی وقت‌ها و بعضی جاها باید کر، کور و لال باشیم. اما من از روی چوکیِ خالیِ مکتب که در آن با یکی دو نفر نشسته‌ام، در حال نوشتن هستم؛ به امید این‌که یک نفر صدایم را بشنود.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000