نیک‌بخت، نماد شجاعت

در خانه نشسته بودیم و هوا گرم بود، روزهای بهاری گویا به روزهای تابستانی تبدیل شده بود. در جریان صحبت‌هایی که با پدرم داشتم، پدر گفت: «این بار می‌خواهی راجع به چه بنویسی؟»

گفتم: «پدر جان، موضوعات زیادی را انتخاب کرده‌ام؛ اما نمی‌دانم کدام را زودتر بنویسم.»

گفت: «راجع به یک زن بنویس. زنی که شبیه به یک مرد برای فامیلش سرپناه بوده، پا به پای فرزندانش جوانی‌اش را فدا کرده و وقتش را صرف زحمت برای خانه و فرزندانش کرده است. زنی که شناخته‌شده نباشد و در خفا مبارزه کرده باشد.»

ایده‌ی خوبی بود؛ اما راجع به چه کسی می‌نوشتم؟ باید کسی می‌بود که راجع به او معلوماتی داشته باشم. ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد: مادرکلانم! زنی که عمر، جوانی و زیبایی‌اش را فدای مشکلات و خانواده‌اش کرده بود. بانو نیک‌بخت، خود نمادی بارزی از استقامت و شجاعت بود. او قوی‌تر از یک مرد بود. برای مثال، من مردان زیادی را می‌شناسم که بعد از طلاق یا فوت همسرشان، رفته‌اند و با ازدواج دوباره به زندگی‌شان ادامه داده‌اند؛ اما مادرکلان من و خیلی از زن‌های دیگر برای باقی عمرشان مجرد ماندند و خودشان را وقف خانواده خود کردند.

مثلاً مرد همسایه‌ی ما جوانی شایسته معلوم می‌شد؛ اما پس از مرگ همسرش، حتی تا چهلم او صبر نکرد و ازدواج دوباره کرد، چون حس می‌کرد نمی‌تواند به تنهایی به کارهایش برسد. این بود توان یک مرد! اما مادرکلان من زنی است که شوهرش را در جوانی از دست داد، آن هم درست زمانی که پنج فرزندش کودکانی بیش نبودند؛ کودکانی که بزرگ‌ترین‌شان چهارده‌ساله بود و خردترین‌شان دو یا سه ساله. مادری که جوان بود، در سنین خردسالی ازدواج کرده بود و با کودکانی قد و نیم‌قد، تنها و بی‌کس در دیار ظلمت مانده بود.

او مجبور به مهاجرت شد و برای دریافت خرج و مصارف خانه‌اش خشت‌زنی می‌کرد، کار می‌کرد و زحمت می‌کشید، با دو دختر و سه پسر. آن‌قدر مصروف کار و خانواده‌اش بود که خودش را فراموش کرده بود و یک کلیه‌اش را از دست داد و در همان حال نیز باید زحمت می‌کشید. تا اینکه دوباره به افغانستان مهاجرت کردند و باز هم روز از نو، سختی‌ها بود و مشکلات.

اما گویا زندگی کم‌کم قرار بود به رویش بخندد. پسرانش بزرگ شده بودند و ازدواج کرده بودند. سختی‌های زیادی را کشید و حالا نتیجه‌اش را می‌دید؛ به اصطلاح همان خورشیدِ پشت ابر داشت بر زندگی‌اش می‌تابید. عاشق نوه‌هایش بود و زنی مهربان بود. حتی با وجود اینکه بیمار بود و به خاطر کلیه‌اش نباید کار می‌کرد تا بالایش فشار نیاید، باز هم مرا به مکتب می‌برد و گاهی هم مرا پشت می‌کرد تا خسته نشوم. بیشتر اوقات پیشش بودم؛ در خانه با او بودم و در مکتب هم که مرا می‌رساند. بعضی اوقات که خسته می‌شدم، مرا می‌برد به دریا و جنگل و با هم بازی می‌کردیم. خیلی دوستش داشتم، برایم شبیه به مادر بود.

اما طعم شیرین داشتنش در کنارم کوتاه بود. عاشق کربلا رفتن بود. هرچند یک‌باری رفته بود؛ اما دوباره عازم سفر شد، از کربلا برگشت و در ایران ماند. دلتنگ فرزندانش بود؛ سه فرزندش با فامیل‌شان در ایران بودند و حالا که پسر دیگرش نیز در ایران بود، پس آنجا ماندگار شد و بعد از پنج سال ماندن در دیار غربت، جان را به جانان سپرد.

ایشان زنی بود که با همه مشکلات، آن هم در شرایط سختی که یک زن در افغانستان متحمل می‌شود، به تنهایی برای فرزندانش جنگید. بدون شوهری که به او تکیه کند، مادری که طعم آغوش گرمش را داشته باشد، پدری که چون کوه پشتش باشد و خواهر و برادری که مرهم بر درد دیرینه‌اش باشند. او در خفا، به تنهایی و بدون سرپناه مبارزه کرد. زنی که اسمش در تاریخ نه، ولی در دل یک نسل ماندگار خواهد بود، به خاطر فداکاری‌ها و ازخودگذشتگی‌هایش.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000