سرود پرندگان، شکوفههای درختان، مژدگانی بهار را آورده است. در این میان، من با هزاران دلشوره و نگرانی منتظرم که چه وقت برایم اجازهی رفتن به مکتب و دانشگاه داده میشود و این حسرتها، دلخوشی و شوق آمدن بهار را بیشتر از چهار سال از من گرفته است.
دیروز با برادر کوچکم برای خریدن لوازم مکتبش رفتم و از اینکه نمیتوانستم برای مکتب به خودم خرید کنم، متأثر شدم. یادم هست سالهای گذشته، چقدر با شوق برای مکتب آمادگی میگرفتم. در کتابفروشی کتابها و پنسیلهای رنگی میخریدم، بعد برای گرفتن بَیک مکتب، با پدرم تمام مغازهها را میرفتیم تا بَیک مکتبم را که عکس سندریلا با لباسهای گلابی چاپ بود، میخریدم.
خاطرهی اولین روز مکتب، شادترین خاطرات زندگیام بود؛ دیدن همصنفیهای جدید، معلم و صنف جدید، همهی اینها مرا ذوقزده میکرد. دور از تصورم بود که روزی خاطرات دیروزم، آرزوی امروزم شود.
حالا آغاز سال آموزشی جدید برایم فقط یک حسرت نیست؛ بلکه حسرت نوشتن، حسرت شنیدن صدای معلم و بلند تکرار کردن است. هر زمانی که نگاه میاندازم به کودکانی که راهی مکتب میشوند، قلبم میلرزد، ذهنم کودتا میکند؛ انگار روحم در میان آنها پرواز میکند، اما جسمم در بند است.
خیلی دردناک و طاقتفرسا است که دفترچهام بهجای پر شدن، تمام رؤیاهایم پر از غبار حسرت و ناامیدی شده است. بیشتر از چهار بهار است که چشمانم به درهای قفلشدهی مکتب و کلاسها دوخته شده است؛ منتظرم که چه وقت کلیدهای آگاهی ما باز خواهد شد.
من هم میخواهم مکتب بروم. آیا این خواسته، خواستهی زیادی و ناممکن است؟ حتی جواب این سؤال برای خودم چالشبرانگیز است. من چیزی جز حق خود و همنوعانم نخواستم. من خواستم بگویم ما هم رؤیایی داریم و بالی داریم که میخواهیم تا کهکشانها پرواز کنیم.
من جز آموختن، خواستهی دیگری ندارم. شاید بعد از گذشت چهار سال، این خواسته هنوز هم برای کسی مهم نباشد، اما برای من این خواسته ناجی زندگیام است. من با مکتب رفتن جرم انجام نمیدهم، بلکه یک نسل را از جهالت نجات میدهم.
ممکن است برای حکومت حاکم، این خواستهی ما ناچیز باشد؛ اما برای من نوری است که اجازه میدهد دوباره جوانه بزنم و بشکفم. لبخندهایم، آفتاب امیدهایم را پشت این خواسته که میخواهم مکتب بروم، گم کردهام.
بیشتر شبها به شوق آموختن علم میخوابم، بعضی شبها دلتنگ صدای معلمم میشوم و به امید اینکه شاید صبح، آفتاب آرزوهایم طلوع کند، میخوابم. دیگران با خواندن قصهها میخوابند و من با نوشتن داستانهای مبارزاتم میخوابم. میدانم هیچ کتابی بیانکنندهی درد درون قلبهای ما نیست؛ حتی کلمات هم قادر به بیان حسرتهای بهجا ماندهی ما نیست.
من به رویاهایم قول رسیدن دادهام. باز هم همانند قبل ادامه میدهم، شکست میخورم، تحقیر میشوم؛ اما دوباره میایستم تا شمع امید روشن بماند. تا امروز صبورانه منتظر ماندهام و به قدرت صبر باور دارم. هر وقت میخواهم از مبارزه دست بکشم، ضربالمثل مشهور «صبر تلخ است، ولی بر شیرین دارد» هشدارم میدهد تا دربارهی شکست فکر کنم.
بسیار ذوقزده هستم برای روزی که زنگ مکتب برایم به صدا درآید، بتوانم در تختهی سیاه با تباشیر سفید بنویسم: «مبارزه سخت بود، ولی ما توانستیم پرواز کنیم.» برای روزی که از قدرت امید و شجاعتم سخن بگویم.
رویاهایم را زنده نگه داشتهام برای روزی که من و همنوعانم مکتب برویم. من منتظر بهاری هستم که شبیه پرندگان آزاد پرواز کنم، سرود آگاهی بسرایم و بهاری که خودم کبوتر پیامرسان صلح باشم.
امیدوارم این بهار بتوانم بذر رؤیاهایم را در گلدانی از خاک امید بکارم، تا نیلوفرهای آبی آرزوهایم بشکفند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه