روایت پنج سال انتظارِ باز شدن مکتب‌ها و امید خاموش

با آغاز دوباره‌ی مکتب، شهر بوی زندگی گرفته است. صدای خنده‌ها، زنگ‌ها و قدم‌هایی که به سوی آینده می‌روند، همه‌جا پیچیده است؛ اما من، در میان این همه شور و حرکت، هنوز در جای خود ایستاده‌ام. تماشاگر راهی هستم که خودم اجازه‌ی رفتن در آن را ندارم.

پنج سال محرومیت، برای من فقط یک عدد نیست؛ قصه‌ای است که هر روز آن را زندگی کرده‌ام. قصه‌ای از خواستن و نرسیدن، از دیدن و نداشتن، از امیدی که بارها شکسته و دوباره به زحمت سرپا شده است.

هر صبح که از خواب بیدار می‌شوم، صدای دور زنگ مکتب را در ذهنم می‌شنوم. حتی اگر واقعی نباشد، قلبم باورش می‌کند؛ اما چند لحظه بعد، حقیقت مثل سایه‌ای سنگین بر من می‌افتد: من هنوز هم نمی‌توانم به مکتب بروم.

بَیک کتاب‌هایم هنوز همان‌جا است، در گوشه‌ای از اتاق. نه دیگر خاک می‌خورد، نه هم کاملاً زنده است؛ مثل خودم، در حالت انتظار مانده‌است. گاهی آن را باز می‌کنم، فقط برای اینکه فراموش نکنم من هم روزی دانش‌آموز مکتب بودم.

در این سال‌ها، زندگی را از پنجره تماشا کرده‌ام. دیگران رفتند، یاد گرفتند، بزرگ شدند… و من، در همان نقطه ماندم؛ با آرزوهایی که هر روز کمی آرام‌تر شد؛ اما هیچ‌وقت خاموش نشد.

شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، کتاب‌هایم را پنهانی باز می‌کنم. کلمات را روی صفحه‌های کتاب‌هایم لمس می‌کنم، انگار که بخواهم از میان‌شان راهی به دنیایی پیدا کنم که از من گرفته شده است.

گاهی از خودم می‌پرسم: «اگر من هم می‌توانستم بروم، حالا کجا بودم؟ چه کسی شده بودم؟» این سوال‌ها پاسخی ندارند؛ اما هر بار قلبم را سنگین‌تر می‌کنند.

دیدن هم‌سن‌وسال‌هایم که با لباس مکتب از کنارم می‌گذرند، لبخند را بر لبانم می‌آورد؛ اما در درونم چیزی فرو می‌ریزد. من برای آنها خوشحال می‌شوم؛ اما دلم برای خودم می‌سوزد.

زمان برای دیگران به عقب رفت؛ اما برای من انگار در همان روز اول ایستاد. همان روزی که دروازه‌ها بسته شد و من پشت آن ماندم، با دستانی خالی و چشمانی پر از سوال که هیچ‌کسی حاضر نیست، سوال‌هایم را از نگاه‌های پر از حسرتم بخواند و به آن جواب بدهد.

در این پنج سال، من بزرگ شدم؛ اما نه آن‌گونه که باید می‌خواندم و یاد می‌گرفتم. من از کتاب‌ها دور ماندم؛ ولی از درد، از انتظار و از فهمیدن زندگی، خیلی چیزها آموختم.

امروز که دوباره مکتب‌ها باز شده‌اند، قلبم همزمان هم می‌تپد و هم می‌شکند. این بار، محرومیت بیشتر حس می‌شود؛ چون حالا راه باز است، اما نه برای من و خیلی از هم‌جنس‌های من.

گاهی احساس می‌کنم صدایم در گلویم گیر کرده و به فریادی سخت و دردناک تبدیل شده‌است. این فریاد هیچ‌وقت شنیده نشد. من فقط می‌خواستم درس بخوانم، فقط می‌خواستم مثل دیگران باشم. این خواست کجایش بد است؟

اما با تمام این دردها، هنوز چیزی در درونم زنده است: امید. امیدی کوچک، خسته؛ اما سرسخت. امیدی که نمی‌گذارد کاملاً خاموش شوم.

من هنوز هم رویا دارم، هنوز هم می‌خواهم یاد بگیرم. حتی اگر دروازه‌ها به رویم بسته باشند، قلبم هنوز به سوی دانستن باز است.

گاهی به آینده فکر می‌کنم و در دل خودم قصه‌ای می‌سازم؛ قصه‌ای که در آن، من دوباره در صنف نشسته‌ام، کتابی در دست دارم و با هر کلمه، فاصله‌ام را با تاریکی کمتر می‌کنم. این خیال شاید ساده باشد، اما برای من، مثل نفس کشیدن ضروری است.

در سکوت خودم، آرام اما محکم می‌گویم: «من هنوز تسلیم نشده‌ام.» شاید امروز نتوانم بروم؛ اما باور دارم روزی خواهد رسید که هیچ دختری، هیچ شاگردی، پشت درهای بسته نماند و آرزوهایش را در دل پنهان نکند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000