از اجبار تا آگاهی؛ فرق بین پنج سال پیش و امروز من

درس خواندن برایم هیچ معنای خاصی نداشت… درس را برای خودم نمی‌خواندم؛ برای دختر بودنم، برای تکامل خودم و برای این‌که خودم را دریابم، هرگز نمی‌خواندم. صادقانه بگویم، مکتب را فقط از روی مجبوریت می‌خواندم، چون باور کرده بودم اگر مکتب نخوانم، هرگز به جایی نمی‌رسم.

آن زمان مکتب دولتی می‌رفتم. فقط برای خوش‌گذرانی و بیرون رفتن از خانه به مکتب می‌رفتم. روزهایی که استاد می‌آمد، به‌خصوص استاد اجتماعی که خیلی دوستش داشتم، با شوق درس‌ها را می‌خواندم و در صنف سهم می‌گرفتم. اما روزهایی که استاد نمی‌آمد یا استادی می‌آمد که چیزی نمی‌دانست و حتی بلد نبود چگونه با یک شاگرد صحبت کند، آن روزها برایم تکراری می‌شد.

لباس سیاه بر تن می‌کردم، چادر سفید می‌پوشیدم و از همان راه تکراری به مکتب می‌رفتم. این را باور کرده بودم که روزی به پوهنتون بروم، صاحب یک وظیفه شوم و ازدواج کنم. صادقانه بگویم، فقط برای همین درس می‌خواندم.

آن وقت نمی‌دانستم که فقط مکتب رفتن انسان را به تکامل نمی‌رساند. باید راه متفاوتی را در پیش می‌گرفتم، نه این‌که مثل همه در یک مسیر بروم. باید چیزهای جدیدی را تجربه می‌کردم و ذهنم محدود نمی‌بود. اما من قدرت این‌گونه باورها را نداشتم؛ ذهنم فقط به یک چیز محدود شده بود: مکتب و دیگر هیچ.

وقتی جمهوریت سقوط کرد، به یک دختر افسرده تبدیل شدم. هر روز به این فکر می‌کردم که دیگر مکتب نمی‌روم. ذهنم قفل شده بود، در میان چهار دیواری خانه. آن زمان نمی‌دانستم که تنها راه پیشرفت و رسیدن به آرزوها مکتب نیست و زندگی فقط در تکرار خلاصه نمی‌شود.

روزی در خانه نشسته بودم که برادرم آمد. بدون هیچ حرفی، کتابی را از بکسش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد. نام آن کتاب «ملت عشق» بود. با کنجکاوی به او نگاه می‌کردم. در چشمانش شور و شوقی می‌دیدم، آن‌قدر غرق شده بود که انگار اگر سیل هم می‌آمد، متوجه نمی‌شد.

وقتی رفت، من که بی‌صبر شده بودم، با عجله به سمت کتاب رفتم. آن را در دست گرفتم و با دقت به نام و جلدش نگاه کردم. به آخر کتاب که نگاه کردم، حدود ۴۵۰ صفحه بود. صفحه‌ای را که نشانی کرده بود باز کردم و با اشتیاق شروع به خواندن کردم، چون نمی‌دانستم درون آن چه نوشته شده است.

در آن نوشته شده بود که مسلمان بودن تنها به پنج وقت نماز خواندن و قرآن خواندن نیست؛ مهم این است که چگونه زندگی می‌کنی. بسیاری نماز می‌خوانند و روزه می‌گیرند، اما باز هم دروغ می‌گویند، تهمت می‌زنند و دل دیگران را می‌شکنند.

آن‌جا فهمیدم که بهشت و جهنم فقط در آخرت نیست، بلکه در همین دنیا هم وجود دارد؛ وقتی دل کسی را می‌شکنی، در جهنم هستی و وقتی مهربانی می‌کنی، در بهشت زندگی می‌کنی.

در کتاب مثالی آمده بود: هر انسان مانند سطلی است که از دریای نعمت‌های خداوند برمی‌دارد؛ یکی سطل بزرگ دارد، یکی کوچک، یکی بی‌نهایت و یکی حتی کوچک‌تر از تصور. هرکس به اندازه سطلش از نعمت‌ها بهره می‌برد.

درک این جملات برایم سخت بود. کتاب را گذاشتم و در گوشه‌ای از اتاق نشستم. با خودم فکر کردم… واقعاً تنها با نماز خواندن یا فقط مکتب رفتن می‌توان به تکامل رسید؟

ناخودآگاه فکری به ذهنم آمد: آیا من می‌توانم تنها با مکتب خواندن به تکامل برسم؟

چند دقیقه سکوت کردم. نسیمی خنک از پنجره وارد شد و به صورتم خورد. حس تازگی گرفتم. با خودم گفتم: نعمت‌های خداوند در همه جای جهان جاری است، اما این به ما بستگی دارد که چقدر از آن‌ها برمی‌داریم.

باز از خودم پرسیدم: «سطل من چقدر است؟»

و بی‌درنگ گفتم: «خیلی کوچک…»

از این جواب خودم متعجب شدم. آن لحظه با درونم ارتباط گرفتم و فهمیدم باید سطل خودم را بزرگ‌تر کنم، اما راهش را نمی‌دانستم.

چند روز بعد، کتابچه‌ای را در دست گرفتم. قلبم می‌تپید و ذهنم درگیر این بود که چه بنویسم. کاغذ سفید مثل قلبی پاک و بی‌خط بود. شروع به سپاسگزاری کردم: «خدایا شکرت که سالم هستم…»

به جمله نگاه کردم؛ انگار روحم را می‌شست. چند جمله دیگر هم نوشتم. حس سبکی عجیبی داشتم، انگار درونم از درد و غم خالی شده بود.

در نهایت فهمیدم اگر می‌خواهم سطل بزرگی داشته باشم، باید سپاسگزار نعمت‌های خداوند باشم.

با خودم گفتم برای زندگی جدید باید از سختی‌ها عبور کنم، باید خودم را از نو بسازم. این مسیر سخت بود، اما زیبا.

از آن روز به بعد، هر روز کتاب «ملت عشق» را می‌خواندم و هر روز چیز جدیدی یاد می‌گرفتم. در آخر فهمیدم که تنها با مکتب رفتن نمی‌توانم زندگی زیبایی داشته باشم. حالا که درهای مکتب به روی دختران بسته شده، باید راه دیگری را امتحان کنم و مسیر متفاوتی را در پیش بگیرم.

امروز با یک لیوان آب جوش داغ کنار پنجره می‌نشینم. کمی از آن می‌نوشم و به بیرون نگاه می‌کنم. درختان سبز شده‌اند و دانه‌های باران به پنجره برخورد می‌کنند. از همه‌جا آب جاری است. چند روزی‌ست که پیوسته باران می‌بارد و هوا سرد شده است. خودم را در لیف پیچیده‌ام. بخار لیوان آب در هوا پخش می‌شود و ناگهان ناپدید می‌شود، انگار اصلاً وجود نداشته است.

مقابلم کوه‌های استوار و بزرگی قرار دارند که در میان ابرها و بخار هوا به‌خوبی دیده نمی‌شوند. اگر درختان سبز نمی‌شدند، انگار هنوز زمستان ادامه داشت. اما بوی بهار را حس می‌کنم، با آن‌که هوا هنوز سرد است.

تازه از وظیفه‌ام برگشته‌ام. از کارم خیلی راضی هستم، چون آن را دوست دارم و از انجامش لذت می‌برم. از روزی که تصمیم گرفتم مسیر متفاوتی را انتخاب کنم، زمان زیادی گذشته است و من از خداوند بابت آن روز و آشنایی با کتاب «ملت عشق» سپاسگزارم.

وقتی وارد کلستر ایجوکیشن شدم، توانستم زندگی‌ام را آن‌گونه که می‌خواستم بسازم. ذهنم دیگر فقط به مکتب محدود نیست. حالا مهارت‌های زیادی دارم، کارها و فعالیت‌های مختلفی انجام می‌دهم و زندگی‌ام کاملاً با پنج سال پیش فرق کرده است.

حالا فقط برای خودم درس می‌خوانم؛ برای دانایی‌ام، برای رشد، برای شناخت خودم و جهان، برای رسیدن به آرزوهایم… برای رهبر شدن.

هیچ‌وقت این مسیر را رها نمی‌کنم، چون ممکن است از لبِ پرتگاه بیفتم؛ شاید آن پرتگاه، ازدواجی باشد که مرا از آرزوهایم دور کند.

وقتی در راه علم و دانش قدم گذاشتم، با خودم عهد بستم که نیمه‌راه رها نکنم و در مسیر بی‌انگیزه نشوم. چون این مسیر، با تمام سختی‌ها و چالش‌هایش، شیرین است.

در آخر…

من به یک زندگی زیبا خواهم رسید، زیباتر از آنچه که امروز تصورش را می‌کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000