زنگ مکتب؛ صدای آرزوهای پسران و یادآور خاطراتِ تلخ دختران

حالا پنج‌سال می‌گذرد. وقتی که چشمانم‌ را می‌بندم همه‌ی این سال‌ها مانند فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شود. واقعا برایم سخت است که زیاد در موردش فکر کنم و بدانم که در این همه سال من و هم‌ سن‌و‌سالانم نتوانستیم به مکتب برویم. هرسال که زنگ مکتب به صدا در می‌آمد؛ انگار برای قشر خاصی از جامعه بود نه برای همه‌گی. برادرانم و دیگر پسران را می‌بینم که هر سال در شروع سال جدید تعلیمی با یونیفورم مرتب و منظم به‌سوی‌ مکتب می‌روند. ولی من و خواهرانم با چشمان نمناک فقط می‌توانیم برای‌شان بگوییم: سال تعلیمی خوب و پر دستاورد داشته باشید. جمله‌ای که سال‌هاست منتظر شنیدن آن هستیم؛ اما کسی نیست که برای‌ ما بگوید.

امسال هم زنگ مکتب با شور و هیجان خاص خودش به‌صدا درآمد. استادان زنگ‌ مکتب را می‌زدند و پسران برای‌شان کف می‌زدند‌. دیدن چهره‌های شاد پسران و چهره‌های آشفته با چشمان پر از آه دختران، مانند زمین و آسمان در تضاد بودند. یکی با لبخند می‌گوید: سال‌جدید مبارک‌ باشد. و دیگری با دلی شکسته می‌گوید: آیا این حق من بود؟ من با برادرانم چه فرقی دارم؟ چرا من نمی‌توانم درس بخوانم؟ و… دیدن این‌ها خیلی دلم را می‌شکند؛ اما حیف که من نمی‌توانم کاری کنم که این همه آه و حسرت را از دل‌های آنها پاک‌ کنم.

‌چرا دیگر زنگ مکتب برای ما به صدا در نمی‌آید؟

‌چرا نمی‌گویند: این دختران هم حق دارند درس بخوانند. حق دارند به مکتب بروند و هر سال برای‌ رفتن به مکتب شور و شوق داشته باشند. چرا کسی نیست که بگوید: بله، شما نه به عنوان یک‌دختر بلکه به عنوان یک‌ انسان حق دارید درس بخوانید. اما حیف که آن‌ها به جرم دختر بودن نمی‌توانند از حقوق اساسی خود برخوردار باشند. آنها حق ندارند برای رفتن به مکتب شور و شوق داشته باشند.

دخترانی زیادی را می‌بینم که می‌گویند: ما فارغ شدیم و دیگر به مکتب نمی‌رویم. یکی از همین دختران زینب است که با صدای آرام و بغضی که در گلو داشت به من گفت: من پارسال صنف ششم بودم و امسال قرار نیست که به مکتب بروم. در حین گفتن این جملات آه و حسرت را می‌توانستم در نگاهش ببینم. چشمانش برق خاصی داشت و از ته دلش می‌خواست او هم مانند برادرش به مکتب برود. از او پرسیدم: زینب، حالا که دیگر مکتب نمی‌روی چه حسی داری؟ لحظه‌ای مکث کرد و بعد با بغضی که گلویش را محکم فشرده بود مستقیم به چشمانم‌ نگاه کرد. دیگر نیازی به کلمات نبود تا حس و حال او را توصیف کند. از چشمانش می‌توانستم دردی را که تحمل می‌کند ببینم. آهسته گفت: دیروز برنامه‌ی زنگ مکتب بود و من هم با برادرم رفته بودم. دیگر نتوانست ادامه بدهد و زبانش توان گفتن دردی را که او می‌کشد نداشت. او که دختر خیلی با استعداد بود حالا نمی‌تواند به درس خواندن ادامه بدهد. فقط چون یک دختر است و دختر بودن بزرگ‌ترین چالش او است.

‌صدای دنگ‌دنگِ زنگ‌ مکتب، صدای زنده شدن آرزوها و امیدهای پسران است؛ اما برای دختران یادآور لحظه‌های تلخ دوری از درس و مشق است. صدایی که با خنده‌ها و شادی پسران همراه است؛ اما کسی نمی‌تواند دردی که دختران با شنیدن این صدا حس می‌کند تجربه کند. من به حیث یک‌دختر این را حس کردم. بله من هم در برنامه‌ی زنگ مکتب حضور داشتم؛ اما این حضور برایم یادآور خاطراتِ پنج‌سال قبلم بود. خاطراتی که حالا فقط خاطره شده نه چیزی دیگر‌. با دیدن پسران که هرکدام از زیر قرآن رد می‌شدند دلم فرو می‌ریخت. من هم می‌خواستم آنجا باشم، من هم با خوشحالی آماده‌ی شروع سال جدید تعلیمی باشم و من هم لحظه‌ی خوشحالی را از ته دل تجربه کنم. اما برای پنجمین بار نتوانستم این خوشحالی را تجربه کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000