از همان دوران کودکی، سوالی بیجواب آرامآرام در ذهنم جا خوش کرده بود؛ سوالی که هیچگاه مستقیم پرسیده نمیشد، اما همیشه حضور داشت: اینکه چرا برخی «قومپرست» هستند تا اینکه رفتار انسانی داشته باشند و همه را به یک دید ببینند؟ چرا وقتی نام برخی از اقوام به میان میآید، نگاهها و لحنها تغییر میکنند و حتی سکوتها معنیدارتر میشوند؟
قومپرستی چیست؟ من جواب آمادهای برایش ندارم؛ فقط میتوانم بگویم چیزی است که از کودکی در اطرافم دیدهام. در رفتار آدمها، در قضاوتهای شتابزده و در فاصلههایی که بیصدا ساخته میشوند. بارها دیدهام که آدمها پیش از آنکه یکدیگر را بشناسند، همدیگر را دستهبندی میکنند. گویی اول نام قوم، بعد نام شخص و گاهی حتی جنسیت اولویت مییابد، اما خبری از انسانیت نیست. در حالی که ارزشِ واقعی هر فرد در انسانیت، شجاعت، صداقت، انصاف و باورهای او نهفته است.
اگر به تاریخ نگاهی بیندازیم، لبریز از همین زخمهاست؛ زخمهایی که نه فقط بر روی کاغذ، بلکه در ذهنهای یک جامعه ماندگار شدهاند. جنگ، کینه، انتقام و بدبینی به عادتی دیرینه بدل گشته و از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است، بدون آنکه کسی دقیقاً بداند این چرخه از کجا آغاز شد. ما با روایتِ بزرگترها بزرگ شدیم؛ روایتهایی که گاه لبریز از درد بود، گاه خشم و گاه سکوتی سنگین؛ و همین روایتهاست که ناخودآگاه افکار و باورهای ما را شکل میدهند.
در جامعهای که زندگی میکنیم، تبعیض تنها یک واژهی سرد در کتابهای تاریخ نیست، بلکه حقیقتی زنده در روزمرگیهای ماست. در مکتب، دانشگاه، محل کار و حتی در کوچه و بازار، در همه جا دیده میشود. بسیار پیش میآید که یک تصمیم ساده، به بحثی پیچیده بدل شود؛ حتی در مسئلهی ازدواج، هنوز هم کسانی هستند که تمام باورشان را در یک جمله فاش میکنند: «چرا از قومی دیگر؟» و همین جمله نشان میدهد که فاصلهها هنوز در ذهنها زندهاند.
این نگاهها، آدمها را آرام و بیصدا از هم جدا میکند؛ بدون دیوار و بدون مرزِ رسمی. این خطرناکترین نوعِ جدایی است، جداییای که دیده نمیشود؛ اما به شدت احساس میشود. قومپرستی و تبعیض، همانند موریانههایی هستند که یک جامعه را نه با یک حادثه، بلکه با تکرارهای کوچکِ روزانه، تکهتکه میکنند. اما در میان این همه، حقیقتی ساده فراموش شده است: انسان، پیش از هر نام، قوم، زبان و تعلقی، «انسان» است.
ما بیش از آنچه فکر میکنیم شبیه هم هستیم؛ دردها، شادیها و ترسهایمان یکی است. تنها اسمها تفاوت دارند، نه احساسها. با این حال، هنوز هم در ذهنم باوری پابرجا مانده است؛ شاید دور و شاید سخت، اما زنده. آرزوی روزی که وقتی نام کسی را میشنویم، اول «انسان بودنِ» او به ذهنمان بیاید، نه مذهب، نژاد یا قومیتش.
افغانستان اگر قرار باشد روزی تصویری کامل و زیبا باشد، باید با تمام رنگهایش باشد. تاجیک، پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ و دیگران، هر کدام بخشی از یک تصویر بزرگ هستند. اگر یکی حذف شود، تصویر ناقص میماند. مانند رنگینکمان که هر رنگش به تنهایی زیباست، اما در کنار هم است که معنا و شکوه پیدا میکنند.
من معتقدم تغییر از همینجا شروع میشود؛ از اینکه یاد بگیریم پیش از هر چیز، انسانیت را ببینیم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه