به دنبال جرعه‌ای آرامش…!

از روزی که یادش می‌آمد، همه‌اش جنجال بود و بس. دخترک فرزند اول بود و در یک خانواده‌ی متعصب به دنیا آمده بود. بعد از او چهار دختر دیگر به دنیا آمده بودند؛ مگر می‌شد در چنین فضایی قدمش را نحس نخوانند؟

در شش‌سالگی وارد مکتب شده بود و با تمام توان درس می‌خواند. حتی بازی‌هایی که همه در کودکی انجام می‌دهند، مثل خاله‌بازی، برای دخترک داکتربازی بود و همیشه نقش یک داکتر را بازی می‌کرد. اما امان از چرخ گردون؛ مشکلات خانوادگی باعث شده بود آن‌ها از دارالامان کابل به دشت برچی بیایند. او از جایی که در آن متولد شده بود و خوشی‌ها را در تاریکی‌اش دنبال می‌کرد، جدا شد؛ از جایی که در آن هم‌بازی‌هایی داشت. دخترک تنها شده بود؛ مگر می‌شد نشود؟ هفت سال از عمرش کنار دوستانش سپری شده بود. اما انگار در برچی هم اتفاق‌های خوبی منتظرش نبود؛ سه‌پارچه‌ی مکتبش را گرفتند و از یک مکتب به مکتب دیگری با دوستان جدید منتقل شد. هیچ‌چیز مثل قبل نبود، جز رویای داکتر شدنش.

اما در آن سن، مگر یک کودک به حمایت نیاز ندارد؟ به مهر و محبت فامیلش، به یک تکیه‌گاه محکم و…؟ اما دخترک هیچ‌یک را نداشت. او نحس خوانده می‌شد، فقط برای این‌که بعد از او پسری به دنیا نیامده بود، بلکه دختر به دنیا آمده بود؛ آن هم نه یکی، بلکه چهارتا که با خودش می‌شدند پنج دختر.

دو سال بعد از آمدنشان به برچی، در حالی که بانوی قصه‌ی ما با خواهرانش زندگی می‌کردند، اتفاقات جدیدی افتاد؛ هم خوب و هم ناگوار. خانه‌ی جدیدی گرفتند، اما چه خانه‌ای؟ زمینش را از پای سنگ و با قرض شروع کردند تا اینکه دو منزل آن تکمیل شد. پدر دخترک فقط یک استاکار معمولی بود، پس دقیقاً روزگار خوبی نداشتند. یک منزل از خانه‌شان به گرو بود و هر سال مستأجر جدیدی می‌آمد. اندکی گذشت و مادر دختر دوباره حمل گرفت؛ از قضا این‌بار هم نوزاد دختر بود. دو سال بعد، مادر دوباره باردار شد و این‌بار طفل پسر بود؛ اما چه فایده‌ای داشت؟ پدر دیگر مرض شکر (دیابت) داشت و کمبود انسولین باعث به‌هم خوردن اعصابش می‌شد؛ آن‌قدر که فرزندان سال‌ها نظاره‌گر جنگ و دعوا بودند.

گذشت تا این‌که طالبان دوباره به کشور برگشتند و حاکمیت را از سر گرفتند؛ حاکمیتی که در آن دختران حق تحصیل نداشتند. ولی مگر دل دختر قرار و آرام داشت؟ او درست زمانی که صنف هشت بود، درس انگلیسی‌اش را تازه تمام کرده بود و رویاهایی در سر داشت. اندکی نگذشت که مشکلات، مجالِ فکر کردن درباره‌ی رویاها را از دخترک گرفت. قرض‌دارهایشان از هر سو به آنان فشار می‌آوردند و پای طالبان را وسط می‌کشیدند. بالاخره حویلی‌شان را به قیمتی خیلی پایین فروختند و همه‌ی پول‌ها صرف قرض‌دارها شد.

کوچ کردن‌های دوباره شروع شده بود؛ هر شش ماه یک‌بار، هر یک سال یک‌بار. دختر قصه‌ی ما با خواهرانش مجبور به قالین‌بافی شدند. با هر نخی که گره می‌زدند، رویاهایشان جلوی چشمانشان رنگ می‌گرفت، اما با سر و صدای پدر، از این خلسه‌ی شیرین پرت می‌شدند به حقیقتی که در آن قرار داشتند.

اندکی گذشت و دختر متوجه مکتبی مخفی شد که در آن دختران تحصیل می‌کردند. دختر شروع به درس خواندن کرد. رویاهایش دوباره جان گرفته بود، اما از ترس طالبان حتی در راه هم راحت نبود و با ترس و لرز قدم برمی‌داشت. یک سال از شروع تحصیلش نگذشته بود که فامیل و نزدیکان شروع به حرف‌های حق و ناحق کردند؛ گفتند دختر را طالبان برده‌اند و پس از آن رها کرده‌اند. درست در زمانی که طالبان دختران را دستگیر می‌کردند، این شایعه پخش شد. پدر حق تحصیل را از دختر گرفت. در روزهای اولِ رها کردن مکتب، دخترک آن‌قدر گریه و زاری می‌کرد که دل سنگ هم آب می‌شد، اما پدر راضی به دادن اجازه به دختر، آن هم برای ادامه تحصیل نشد.

دیگر به دنبال مکتبِ رهاشده نگشت. یک سالِ تمام به قالین‌بافی و درد و رنج گذشت. سرانجام فامیلش دوباره راضی شدند و او در همان مکتب قبلی درس خواندن را از سر گرفت؛ ولی مشکلات مالی‌شان هم روز به روز زیادتر می‌شد و همه، اتفاق‌های افتاده را از شومیِ وجود او می‌دانستند. حرف‌های رقت‌انگیز و سنگینی را می‌شنید و همه را به جان می‌خرید. ولی دخترک چه محکم بود و چه استوار که دم نمی‌زد؛ چون حق گفتن نداشت. حتی اگر او را هرزه خطاب می‌کردند، حق گفتن و حق اعتراض نداشت.

سال‌ها بود که گوشه‌گیر شده بود؛ ناخن‌هایش و حتی گوشت کنار ناخنش را می‌جوید و می‌کَند. هیچ‌یک به خواست قلبی خودش نبود، انگار نیرویی او را وادار می‌کرد. همه‌ی انگشتانش زخم می‌شدند. سردردهای شدید و مکرر، سرگیجه‌ها، ناآرامی در خواب و کابوس‌های شبانه دستگیرش شده بود. دیگر حرفی نمی‌زد و همین باعث شده بود فامیلش او را نزد یک روان‌شناس ببرند؛ روان‌شناسی که در یک موسسه کار می‌کرد و رایگان مشاوره می‌داد. دختر از داروهای اعصاب استفاده می‌کرد و مشاوره می‌گرفت، اما هیچ‌کدام تأثیر مثبتی نداشتند.

با این حال، او چه سرسخت بود که در دوران افسردگی‌اش هم استوار ماند، درس می‌خواند و حتی یک‌بار هم غش و ضعف نکرده بود؛ بدش می‌آمد از ضعیف بودن و از شنیدن این‌که «زن جماعت ناقص‌العقل و ضعیفه است». درست است که انگیزه و شور و شوق یک دختر هفده‌ساله را برای رسیدن به رویاهایش نداشت، اما او فرق می‌کرد؛ قرار نبود یک دختر معمولی باشد، پس باید سایه‌به‌سایه‌ی این مشکلات و مریضی‌اش برای هدفش تلاش می‌کرد. نه فقط به این خاطر که هدف داشت یا باید برای خودش و مقصدش تلاش کند، نه! بلکه باید تلاش می‌کرد تا کسی نگوید «زنان نمی‌توانند»

دختر مکتب مخفی را رها کرده بود و در یکی از کلسترها شروع به درس خواندن کرده بود؛ این‌بار با پشتکاری قوی‌تر و بیشتر. دیگر قرار نبود صبر کند تا زمان برایش متوقف شود. دخترک هجده سال زندگی نکرده بود که تا آخر عمر فقط بشنود و اطاعت کند. درست است که از هر چیزی می‌ترسید و با کوچک‌ترین اتفاقی تن و بدنش از وحشت می‌لرزید، ولی برای درسش دیگر قرار نبود متوقف شود؛ زیرا دنیا به او حداقل یک جرعه‌ی کوچک از آرامش بدهکار بود. آرامش، حداقل برای دقیقه‌ای، حق انسانی و الزامی او بود، پس برای این حق می‌جنگد.

به دنبال جرعه‌ای آرامش آن‌قدر می‌دود تا به دستش آورد و خواهد آورد؛ مانند تشنه‌ای که به‌در‌به‌در دنبال آب می‌گردد و سرانجام آن را به دست می‌آورد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000