قصه‌ای از جنس خاطره

گاهی در میان مصروفیت‌ها و شلوغی‌های زندگی، لحظه‌ای را برای استراحت کوتاه سپری می‌کنم تا ذهنم آرام‌تر شود و کارهای دیگرم را بهتر انجام دهم. ذهن ما هم همانند ماشینی است که پس از انجام کارها نیاز به وقفه دارد، تا نفسی تازه کند و دوباره با نیروی بیشتر به حرکت ادامه دهد. شاید این وقفه، لحظه‌ای سکوت و آرامش باشد، یا انجام کاری که دوست داری، یا شاید هم دیدن فیلم و سریال و…

امروز من هم طبق برنامه‌ای که داشتم، وقت آزادم را به دیدن انیمیشنی که در موبایلم بود اختصاص دادم؛ چون دیدن فیلم یا انیمیشن نه‌تنها تفریح، بلکه گاهی آموزنده نیز هست که با دیدن آن می‌توانیم چیزهای زیادی بیاموزیم، با فرهنگ‌های مختلف آشنا شویم، تجربه‌های تازه کسب کنیم و درس‌های ارزشمندی از زندگی بگیریم.

ولی امروز انیمیشنی که دیدم، حالتی هیجان‌انگیز و خاطره‌انگیز داشت که مرا به یاد گذشته‌ها می‌انداخت. گویا هر صحنه‌اش دریچه‌ای به خاطرات فراموش‌نشدنی کودکی‌ام باز می‌کرد. «جُودی» دخترکی شوخ، بی‌خیال و در عین حال شاد بود. او با وجود این‌که خانواده نداشت و در پرورشگاه بزرگ شده بود؛ اما مکتبی داشت که همه‌چیز را در آن‌جا می‌آموخت. از نوشتن و خواندن گرفته تا شعرخوانی، مسابقات، ورزش و حتی تئاتر و بازی روی صحنه را فرا می‌گرفت. با دیدن این صحنه‌ها به یاد خودم افتادم.

صنف سوم مکتب بودم که مضمون «مهارت‌های زندگی» را می‌خواندیم. وقتی درس تمام می‌شد، استاد می‌گفت برای این‌که درس را بهتر یاد بگیرید، باید آن را عملی کار کنیم. آن روز من همراه چند تا هم‌صنفی دیگرم انتخاب شدم تا موضوع احترام و کمک به بزرگان را عملی اجرا کنیم. چند نفر از ما نقش آدم‌های بزرگ را بازی می‌کردند. یکی سودا (خرید خانه) می‌آورد، یکی نقش مادر در خانه را بازی می‌کرد و دیگری نقش پیرمردی را که نمی‌توانست از سرک عبور کند. من هم نقش کمک‌کننده را داشتم. در آوردن سودا کمک کردم، در کارهای خانه به مادر یاری رساندم و به پیرمرد کمک کردم تا از سرک عبور کند.

وقتی جودی شعر یا مقاله می‌خواند، مرا به یاد اولین مقاله‌ی خودم می‌انداخت. زمانی که نمی‌دانستم مقاله چیست و چطور باید بنویسم و در خانه چه دعوایی به خاطرش راه انداختم! چون دختر بزرگ خانواده بودم و مادر و پدرم درس نخوانده بودند، آن‌ها هم نمی‌دانستند مقاله چیست. آن روز، تمام روز را به خاطر این‌که نمی‌توانستم بنویسم، گریه کردم و بدون خوردن چیزی به مکتب رفتم.

همین‌طور که انیمیشن را می‌دیدم، متوجه شدم ما خیلی چیزها را آن زمان در مکتب نداشتیم؛ مثلاً ورزش، ساعت‌های سپورت ما معمولاً خالی بود. برنامه‌های نویسندگی یا داستان‌نویسی نداشتیم. با وجود این‌که مضمون دری را می‌خواندیم، ولی کارهای عملی انجام نمی‌شد. ما کتابخانه‌ای برای خواندن درس‌های ‌خود و دسترسی به کتاب‌ها نداشتیم و یا حتی معلمان کافی برای همه‌ی مضامین ما نبود. اما با وجود همه‌ی این‌ها، مکتب تنها جایی بود که در آن رشد کردم، چیزهای جدید یاد گرفتم، رویایم را فهمیدم و تمام خاطرات خوشم در آن‌جا شکل گرفت. امروز هم همان خاطرات، مثل یک یادگاری فراموش‌نشدنی و باارزش در دلم مانده است.

مکتب برای من جایی نبود که فقط در خواندن چند مضمون خلاصه شود، آن‌جا پلی بود برای رسیدن به رویاهایم. آن‌جا من دوست‌های زیادی پیدا کردم، با آن‌ها آشنا شدم، اهمیت علم را فهمیدم و کارها و برنامه‌های متفاوتی را تجربه کردم؛ اما همه‌ی این‌ها ناتمام ماند و ناگهان دروازه‌ی مکتب به روی ما بسته شد و نیمی از قشر جامعه از تحصیل محروم شدند.

اما چیزی که امروز برایم جالب و دوست‌داشتنی بود، شخصیت، ویژگی‌ها و طرز رفتار جودی بود. او با تمام دغدغه‌ها، مشکلات و سختی‌ها همیشه می‌خندید و خوشحال بود. همیشه به دنبال زیبایی می‌گشت و با اطرافیانش مهربان و کمک‌کننده بود. اگر گاهی غمگین می‌شد، می‌نوشت، شعر می‌سرود و گاهی از بلندترین جای شهر، زیبایی‌ها را تماشا می‌کرد و دوباره قوی‌تر از قبل ادامه می‌داد. من یاد گرفتم که زندگی هر روز در گذر است، پس باید همیشه شاد بود، خندید و مهربانی و شادی را به دیگران هدیه داد…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000