افغانستان را به چه چیزی تشبیه کنم؟

نمی‌دانم چگونه جواب پرسش‌های بی‌پاسخم را جستجو کنم؟ به دنبال چه کسی راه بیفتم، سراغ چه چیزی را بگیرم و دقیقاً به کجا بروم…؟ آیا افغانستان همان کشوری است که باید وطنم باشد و جای امنی باشد که می‌شود به عنوان یک انسان در آن‌جا زیست، یا ویرانه‌ای است که نمی‌شود آرزوهای‌ خود را در آن نگه داریم؟

وطن من بیشتر شبیه به جنگل خشکیده‌ای است که هر روز خودم را در میان درختان بلندقامت آن که به آسمان می‌رسند، احساس می‌کنم. جایی‌ست که نمی‌توانم آرزوهایم را به پرواز درآورم؛ چون هر آرزو ممکن است به شاخه‌ای گیر کند و زخم بردارد. این‌جا فقط می‌شود آرزوها را دفن کرد و صدای‌شان را در گلو خفه ساخت؛ چون حتی فریاد کشیدن از خواسته‌ها، گناهی است نابخشودنی و غیرقابل جبران.

دختران این سرزمین با باری از آرزوهای‌شان – یا بهتر است بگویم با حقوق ساده‌ای که در هیچ‌جای دیگری از این جهان «آرزو» شمرده نمی‌شوند – تمام خم و پیچ این جنگل خشکیده را پرسه می‌زنند و به هر بن‌بستی که برمی‌خورند، ذره‌ای از آرزوهای‌شان را زیر خاک می‌گذارند. آن‌ها با اشکی که در برابر هر محرومیت ریخته می‌شود، این بذرهای کاشته‌شده را آبیاری می‌کنند تا شاید روزی برسد که باران رحمت بر این جنگل خشکیده ببارد و آرزوهای زخمی این دختران به آسمان برسد.

با این وجود، احساسات دختران نسبت به این جنگل خشکیده کاملاً برعکس انتظارات دیگران است. شاید به نظر برسد ما دختران افغانستان از اینکه این کشور هیچ فرصتی سر راه‌ ما قرار نداده است، از این سرزمین بیزار و متنفر باشیم؛ اما نه! این سرزمین نیز شبیه به دختران محرومش است، همان‌قدر بی‌صدا و بی‌پناه… و گاهی حتی بی‌پناه‌تر از ما دختران…!

همان‌گونه که لباس‌های رنگی ما دختران مبدل شد به لباس‌های سیاه و بی‌روح، پرچم این کشور را نیز یک‌شبه به شکل دیگری درآوردند. همان‌گونه که ما دختران محدود شدیم به خانه نشستن، این سرزمین نیز به ماتم انزوا نشست و به کشوری مبدل شد که هر ساله مقام غمگین‌ترین کشور جهان را از آنِ خودش می‌سازد. همان‌گونه که حقوق ما دختران پایمال شد، کوه‌ها و بزرگترین سرمایه‌های این کشور به خاک مبدل گشت، خاکی که قادر به پرورش هیچ دانه و بذری نیست.

و شاید تنها تفاوتی که میان ما دختران و این سرزمین خسته وجود دارد، این است که وطنم با وجود تحمل این همه جفا و بی‌دفاعی، هنوز سرزمین و خانه‌ی مادری تمام کسانی است که حتی فراموشش کردند، دارایی‌هایش را به تاراج بردند، در میان فریادهای‌شان صدای صلح را شکستند و از این جنگل خشکیده جز درد و آوارگی، همه‌چیز را بردند… ولی دختران این سرزمین هرگز فراموش نخواهند کرد آنچه را که بر آن‌ها تحمیل شد. آن‌ها هرگز آن سکوت مرگباری را که به گلوی‌شان فشردند از یاد نخواهند برد و تصویر چشمانی که بر آن‌ها بسته ماند، هرگز از جلوی چشمان اشک‌آلودشان محو نخواهد شد.

آری، افغانستان همان جنگل خشکیده و همان سرزمینی است که بیشتر شبیه به قبرستان آرزوهاست؛ اما اگر روزی آرزوهای دفن‌شده‌ی ما مبدل به درختی بلندقامت شد، آن درخت به همین سرزمین تعلق دارد. آنچه ما به آن تعلق نداریم، هم‌وطنی است که فراموش‌ کرد، صدای این دختران محروم نشد و با برچسبِ سکوت، فریادهای بی‌جواب‌مان را در گلو خفه ساخت. همان پدر، برادر و حتی مادران و خواهرانی که آینده‌ی یک نسل را نه به وجدان خویش، بلکه به شرایطی سپردند که با سکوتِ خودِ آن‌ها بر ما تحمیل گشت.

اما روزی بر آسمان این سرزمین خسته، ابری از جنس نور می‌دمد و آن‌گاه بارانی سر می‌گیرد که در زیر آن جان دوباره می‌گیریم و گرد غم از صورت‌مان شسته می‌شود… و ما دختران منتظر همان روزیم؛ روزی که از هر کوچه‌ی این سرزمین درختی برخیزد و روزی که ما آزاد باشیم و وطن ‌ما آباد!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000