آیا واقعاً چیزی به نام «زندگی» وجود دارد؟ اگر وجود دارد، چرا سهم بعضی انسانها از آن فقط تحمل کردن است؟ چرا بعضیها تمام عمرشان را پشت دیوارهایی میگذرانند که هیچوقت خودشان نساختهاند؟ آیا در این میان، واقعاً دختر بودن زیباست؟ اگر زیباست، پس چرا بسیاری از دخترها هر شب با حسرت آزادی میخوابند و هر صبح با ترس بیدار میشوند؟ چرا بعضی دخترها پیش از آنکه معنای زندگی را بفهمند، معنای محدودیت را یاد میگیرند؟ چرا از همان کودکی به آنها میآموزند آرامتر بخندند، آهستهتر حرف بزنند و کمتر دیده شوند؟ انگار دختر بودن، از همان آغاز، با ترس و مراقبت گره خورده است.
میگویند موهایت را بلند بگذار، زیرا موی بلند زیبایی دختر است؛ اما همان موها را زیر چادر و روسری پنهان میکنند، انگار زیبایی دختر جرمیست که باید مخفی بماند. هیچوقت نمیپرسند آیا خودت هم این را میخواهی؟ آیا اجازه داشتهای حتی یکبار برای ظاهر، بدن و زندگی خودت تصمیم بگیری؟ بسیاری از دخترها فقط آرزو دارند یک روز، بدون ترس، خودشان باشند؛ لباسی را که دوست دارند بپوشند، آزادانه بخندند، در خیابان با آرامش قدم بزنند و احساس نکنند تمام دنیا مراقب نفس کشیدنشان است.
میگویند لاک نزن، بلند نخند، زیاد رؤیا نباف. اما همان دختر، نیمهشب، دور از چشم همه، ناخنهایش را رنگ میزند؛ نه برای جلب توجه، بلکه فقط برای اینکه احساس کند هنوز بخشی از وجودش زنده است. چند دقیقه بعد، با ترس آن را پاک میکند؛ نه از خدا، بلکه از قضاوت آدمهایی که آزادی زن را تهدیدی برای مردانگی خود میدانند.
میگویند ازدواج کن، زیرا مرد تکیهگاه توست. اما چرا بیشتر دخترها در شب عروسی گریه میکنند؟ چرا بعضیهایشان در سیزده یا چهاردهسالگی از کودکی جدا میشوند، در حالی که هنوز عروسکهایشان را دوست دارند؟ چرا بعضی دخترها پیش از آنکه زندگی را بفهمند، مجبور میشوند نقش همسر و مادر را بازی کنند؟ بعضی از ما هنوز کودک بودیم؛ هنوز دل ما میخواست به مکتب برویم، کتاب بخوانیم، نقاشی بکشیم و بازی کنیم. اما ناگهان ما را از رؤیاهای ما جدا کردند، از صنفهای درسی، از کوچههایی که در آن میدویدیم و از آیندهای که برای خود تصور کرده بودیم. بعد، نام تمام این اجبارها را گذاشتند «رسم»، «آبرو»، «نجابت» و گاهی حتی «دین.»
ما را قانع کردند که سکوت، نجابت است؛ ترس، وقار است و محدودیت، محافظت. آنقدر این واژهها را تکرار کردند تا بعضی دخترها باور کردند سهم شان از دنیا فقط یک اتاق کوچک و چند رؤیای دفنشده است. اما من این را نمیپذیرم، چون حقیقت چیز دیگریست. هیچ دختری با میل خودش از آزادی دست نمیکشد. هیچ دختری دوست ندارد صدایش خاموش شود یا با ترس زندگی کند. ما را ترساندند، محدود کردند و شکستند؛ بعد نامش را محافظت گذاشتند. به ما گفتند اگر مستقل باشی بد است؛ اگر درس بخوانی و رؤیا داشته باشی بد است. و ما هر روز کوچکتر شدیم، در حالی که آرزوهایمان هر روز بزرگتر میشدند.
بعضی دخترها را در یازده یا دوازدهسالگی فروختند؛ در سنی که هنوز باید کودک میبودند. بعضیها از مکتب محروم شدند، بعضی از حق انتخاب و بعضی حتی از حق زندگی. بعضی آنقدر خسته شدند که مرگ را آرامتر از ادامه دادن دیدند. بعضیها در آتش سوختند؛ مثل فرخنده ملکزاده. دختری که فقط جسمش نسوخت، بلکه همراه او بخشی از امید یک نسل خاکستر شد.
اما آنها یک حقیقت را هیچوقت نفهمیدند؛ دختر فقط یک جسم خاموش نیست. دختر امید است؛ شبیه بذر کوچکیست که حتی زیر خاکستر هم زنده میماند. هرچقدر خاموشش کنند، باز هم روزی از میان ویرانیها سر بلند میکند. دختر همان صداییست که سالها خفه شد اما هنوز زنده است؛ همان نوری که پشت هزار پرده پنهان ماند اما خاموش نشد.
روزی خواهد رسید که دختران، نه از ترس، بلکه از شوق زندگی بخندند. روزی که برای انتخاب لباس، رؤیا، آینده و مسیر زندگیشان نیازی به اجازه نداشته باشند، درس بخوانند، سفر کنند، رؤیا بسازند و زندگی کنند، نه در سایه ترس، بلکه زیر آفتاب آزادی. روزی که هیچ دختری بهخاطر زن بودنش احساس گناه نکند. روزی که آزادی برای زن یک آرزو نباشد، بلکه حقی عادی و طبیعی باشد. و آن روز، دختر بودن دیگر درد نخواهد بود؛ بلکه زیباترین شکل نفس کشیدن خواهد شد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه