ترس‌هایی از جنس بی‌عدالتی

با ترکیبی از رنگ‌های سبز، سرخ، آبی و نیلی، چادر دخترکی دوازده‌ساله با چشمان ماشی را نقاشی می‌کردم. رنگ‌های چادرش امیدوارکننده و رنگین بود، همان رنگ‌هایی که سال‌ها آرزوی پوشیدنش را داشتم. اما پنج سال است که تنها چادرهای سیاه و تیره می‌پوشم، چادری که اگر بر تن نکنم، مرا کافر خطاب می‌کنند. اما اکنون تنها با همین چادر سیاه می‌توانم رؤیای قشنگ و رنگین آینده‌ام را بسازم. هرگز پوشیدن چادر را مانع پیشرفتم ندانستم و آن را پذیرفتم تا بتوانم بنویسم، بخوانم، نقاشی کنم و نگذارم صدای عدالت خاموش شود.

هنوز کار چادر را تمام نکرده بودم که یکی از دختران صنف نقاشی، نفس‌زنان وارد شد و گفت: «امر به معروف، جمعی از دختران را با خود برده است، حتی آن‌هایی که حجاب کامل داشتند.» این سخن، تلخ‌ترین و هولناک‌ترین خبری بود که به سختی می‌توانستم درستی‌اش را تحلیل کنم. قلبم منجمد شد و دست‌هایم دیگر توان رنگ زدن نداشتند. کمتر از یک دقیقه بعد، دوست دیگری همان خبر را آورد. حتی قلم‌هایم پریشان‌تر از من شده بودند و نوکشان بر روی بوم می‌شکست. نمی‌دانستم برای کدام درد گریه کنم، چرا که نقاشی آخرین فروغ امیدم بود.

دوستانم آماده‌ی رفتن شدند، چادرهای‌شان را مرتب کردند و با دلی پر از غم، اندوه و بی‌عدالتی راه خانه را در پیش گرفتند؛ اما از رفتن هم می‌ترسیدند. یکی از دوستانم، دختری با آرزوهای بلند، از همه بیشتر نگران و هراسان بود و با گریه به گوشه‌ای پناه برد. من و سه دوستم، نیز از این خبر زجر می‌کشیدیم و بیرون رفتن برای ما سخت شده بود. دو دوستم رفتند و من با دو دوست دیگرم ماندیم. دیگر رمقی برای کشیدن تصویرهای امید نداشتیم و چشمان ما از هراس، پر از اشک بود. ترس دوستانم همچون زهری تلخ در کامم می‌نشست.

در کمتر از ده دقیقه، گالری نقاشی که تا پیش از آن پر از نور، روشنایی و رؤیا بود، ناتمام ماند و همه رفتند. افسوس می‌خوردم از این روزهای ناسازگار که حق ما نبود. من از نسلی هستم که پیش از آمدن دور دوم طالبان، صدای بوی باروت موسیقی زندگی‌ام شده بود و این روزها، ترس از این‌که اجازه ندهند بخوانم و صدای آگاهی را بلند کنم، مدام با من است.

یکی از دوستانم با پدرش تماس گرفت تا او را به خانه برساند، چون دیگر توان رفتن نداشت. من و دوست دیگرم هم سوار موتر پدر او شدیم. دستان دوستم می‌لرزید و تنها جمله‌ای که توانستم برای دلداری‌اش بگویم این بود: «مشکل است، اما از این بن‌بست باید گذشت / از میان دیوهای مست باید گذشت.»

وقتی از موتر پیاده شدم، با عجله و نگرانی پشت سرم را نگاه می‌کردم تا این‌که به خانه رسیدم. مادر پشت در چشم‌به‌راه ایستاده بود و تا مرا دید، نفس راحتی کشید و گفت: «دخترم، امروز دختران زیادی را بردند، چرا این‌قدر دیر آمدی؟ چند روز در خانه بمان. دخترکاکایت امروز از ترس این حادثه بسیار گریه کرده است.»

پس از آن حادثه، موجی از ترس مرا غمگین و افسرده کرده بود، تا جایی که حتی جرات رفتن تا دکان سر کوچه را هم نداشتم؛ درست مثل پرنده‌ای در قفس که برای آزادی هزاران حسرت می‌خورد. می‌دانی؟ وقتی به گنجشکی غذا می‌دهی، از تو دور می‌شود، چون می‌ترسد کسی او را بگیرد. برای گنجشک، آزادی صد برابر مهم‌تر از نان است. قصه‌ی من هم شبیه همان گنجشک معصوم است. من غذا نمی‌خواهم، بلکه منتظر صبحی هستم که آفتاب مژده‌ی آزادی بدهد و بدون ترس، کتاب‌هایم را در آغوش بگیرم و صبحانه‌ام را با علم و دانش سیراب کنم.

در این روزهای پر از درد، تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که در چهاردیواری خانه و در اتاقی پناه بگیرم که نه اشک داشت و نه فریاد، بلکه سکوتی مرگبار بر آن حاکم بود. تمام فکرم پیش سرنوشت دخترانی بود که به زور در موترهای شیشه‌سیاه انداخته شدند. هیچ مردی نبود که بلند شود و بگوید: «بگذارید دختران هم در کشورشان نفس بکشند.» برای آنان، غیرت تنها یک شعار است، نه عمل. حالا من دختری هستم که دنبال معجزه‌ای می‌گردد تا طرز فکر حاکمان شهر تغییر کند.

اما دردناک‌تر از همه، شایعات و یا حقایقی بود که همچون دود همه‌جا را فرا می‌گرفت، قصه‌هایی که مادرم از دیگران می‌شنید و ترسش را بیشتر می‌کرد. اخبار، فیلم‌ها و روایت‌های صوتی، همه بر سنگینی قلبم می‌افزودند. نزدیک به سه هفته است که منتظرم تا دیگر خبر بدی نشنوم.

حالا تمام دعاهایم پس از نمازهای پنجگانه این شده است: خدایا، یاری‌ام کن تا با عزت زندگی کنم. خدایا، آبرویم را حفظ کن. آری، این‌جا آبرو از جان هم مهم‌تر است، مخصوصاً برای پدران و برادران ما.

من و هم‌نوعانم بی‌هیچ جرمی مجازات می‌شویم، اما پیروزی نزدیک است و ما تسلیم‌شدنی نیستیم. آگاهی، آزادی و برابری شعار ماست. ما شجاعت و استقامت را از رابعه بلخی و فروغ فرخزاد به ارث برده‌ایم و همان افسانه‌ای خواهیم بود که تاریخ به استقامت و صبرش افتخار خواهد کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000