در یادداشت پیشین، از هفتم و هشتم ثور بهعنوان دو روی یک سکه سخن گفتم؛ از دو روزی که در ظاهر، یکی نشان کودتا بود و دیگری نشان پیروزی، اما در تجربهی مردم، هر دو به «سرچپهشدن» بزرگ زندگی انجامیدند. اکنون باید از لحظهای بنویسم که من، با یک روز تأخیر، پا به همان میدانی گذاشتم که دیگران آن را «کابل آزادشده» مینامیدند.
چنانکه در یادداشت سیویکم نوشتهام و در «بگذار نفس بکشم» نیز آوردهام، روز نهم ثور ۱۳۷۱، یک روز پس از سقوط رژیم داکتر نجیبالله و انتقال قدرت به حضرت صبغتالله مجددی، با کاروانی از پشاور راهی کابل شدم. گفتم که بر این «یک روز» تأکید میکنم؛ زیرا بعدها فهمیدم همین فاصلهی کوچک، به نماد تمام تجربهی من در دو سال و هشت ماه بعد تبدیل شد. گویی من همیشه، دستکم به اندازهی یک روز، از حادثه عقب میماندم: حادثه پیش میرفت، میدان شکل میگرفت، قواعد بازی نوشته میشد و من از پشت سر میکوشیدم معنای آن را دریابم.
در «بازیهای گرسنگی»، پیش از آنکه خراجگزاران را به میدان بفرستند، چند روزی در «مرکز آموزش» آماده میسازند. اما هیمیچ، مربی پیر و میداندیدهی کتنیس، به او میفهماند که بزرگترین درس، در آن مرکز آموخته نمیشود: «The question is not to win; The question is how to survive!» (سوال پیروز شدن نیست؛ سوال چگونه زندهماندن است). ورود من به کابل نیز، بیآنکه خود بدانم، چیزی شبیه همین بود. شهری که در ظاهرش شادی موج میزد، در زیر پوست خود قواعد بازی تازهای را مینوشت؛ قواعدی که من هنوز توان خواندن آنها را نداشتم.
بازیسازان این میدان تازه چه کسانی بودند؟ آن روزها نمیدانستم. نه تنها نمیدانستم چه کسانیاند، حتا نمیدانستم چنین پرسشی باید پرسیده شود. درست در همان روزها، بیآنکه برنامهای برایش داشته باشم، وارد دورهای از «آمادگی» شدم؛ آمادگیای که نه در سنگر گذشت و نه در صنف درس، بلکه در کوچههای فاضلبیگ، در دهلیزهای علوم اجتماعی، در حویلی پدریام در تلخک، و سرانجام، روی زین یک بایسکل چینایی؛ در جادهای که طی دو روز، نزدیک به دوصد کیلومتر را زیر چرخهای خود گذاشت.
***
همان شامگاه نهم ثور، در کوچهی پنجم فاضلبیگ، دوازده سال دوری به پایان رسید؛ دیداری که شرح کامل آن را در یادداشت سیویکم آوردهام. زنکاکایم، دختران کاکایم و خود کاکایم، با نقل و شیرینی به استقبال ما آمدند. خنده و گریه در چهرهها به هم آمیخته بود و خانهی کاکایم، در روشنایی لرزان چراغ الیکین و در شب بیبرق کابل، از گرمی دیدار و قصههای سالهای دوری پر شد.
اما از آن شب، تصویری در ذهنم مانده است که در یادداشت سیویکم نیاورده بودم و اکنون، پس از این همه سال، معنای تازهای برایم پیدا کرده است. کاکایم، در میان آن همه شور و خنده، آرام نشسته بود و با معصومیتی عجیب به ما نگاه میکرد؛ به ما که با غرور خام جوانی میگفتیم مجاهدان پیروزیم و به کابلِ فتحشده برگشتهایم. او چیزی نگفت. اما امروز، از فاصلهی سالها، سکوتش را بهتر میفهمم: سکوتی که شاید پرسشی پنهان در خود داشت؛ پرسشی که هیچکدام ما هنوز جرأت پرسیدنش را نداشتیم: این پیروزی برای مردم کابل چه خواهد آورد؟
چند روز بعد، وقتی جنگ آغاز شد، با اصرار از کاکایم میخواستم که فاضلبیگ را ترک کند و به دشت برچی برود؛ جایی که شاید در میان هزارههای آن بخش کابل، مصئونتر باشد. او با لبخندی تلخ و طنزی نیشدار میگفت: «اگر آمدند، میگویم بگو تا کجا پشت کنم؟» یعنی اگر چیزی برای بردن میخواهند، بگویند تا کجا بار شان را بر دوش ببرم. من هیچ پاسخی برای این سخن نداشتم.
آن جمله، تلخترین تعبیر از هدیهای بود که ما، مجاهدان پیروز، در پاسخ سالها انتظار مردم با خود آورده بودیم. کاکایم، با همان طنز زخمی، گویی میگفت: من در این شهر چه اندوختهام که اینبار فاتحان تازه، در هیأت غارتگران بیباک، از من بخواهند؟ همان اندک متاعی را هم که دارم، خود بر دوش میگیرم و تا پایگاه غارت و چپاول شان میبرم. در آن لحظه، فاصلهی میان زبان پیروزی ما و تجربهی مردم کابل، ناگهان پیش چشمم عمیق و هولناک شد.
همان شب، یا یکی از همان روزهای نخست، نخستین مصاحبهی تلویزیونی احمدشاه مسعود را نیز در همان اتاق دیدیم. برای من، که تازه از پشاور رسیده بودم، مسعود هنوز چهرهای شبیه چهگوارای زمانهی ما داشت؛ فرماندهی پیروز، آرام و پرجاذبه، در آستانهی ورود به تاریخ. من هنوز در فضای ذهنی پشاور نفس میکشیدم؛ شهری که سالها در آن از «آزادی کابل» گفته بودیم، بیآنکه به دشواری ادارهکردن کابل، و به ترس مردمی که باید زیر سایهی این آزادی زندگی میکردند، درست فکر کرده باشیم.
***
صبح روز بعد، پنجشنبه دهم ثور، همراه عصمت امین، پسرکاکایم، پیاده به سوی علوم اجتماعی رفتیم؛ از مسیر کارتهی وزیر و افشار. کوچهها برایم هم آشنا بودند و هم ناآشنا. گویی کسی، در غیاب من، نقشهی کودکیام را بازنویسی کرده بود: خطکشیهای تازه، بلندمنزلهایی بهجای خانههای گلی، و چقری غرب کوچهی پنجم ــ همان زمین والیبال بچههای محل، جایی که فریدون، بچهی داکتر، زیباترین بازیهایش را میکرد ــ که عصمت دیگر حتا به یادش نمیآورد. انگار پیش از آنکه میدان بزرگ سیاست بازنویسی شود، نقشهی کوچک کوچههای کودکی من پیشاپیش دگرگون شده بود.
با این همه، در همان مسیر، اعتمادهای کوچک هنوز زنده بودند. مردم به هم سلام میدادند، با کنجکاوی ــ نه با ترس ــ به تفنگداران نگاه میکردند، و هنوز باور داشتند جنگ پایان یافته است. هیچکس نمیدانست که همین کوچهها و همین راههایی که ما با پای پیاده میپیمودیم، چند ماه بعد به خطوط ترس، سوءظن و مرگ بدل خواهند شد.
در علوم اجتماعی ــ ساختمانی که بعدها، چنانکه در یادداشت پیشین نوشتم، به مرکز فرماندهی حزب وحدت تبدیل شد ــ نخستین چهرههای آشنای حزب وحدت را در کابل دیدم. علیجان زاهدی، کسی که دو سه ماه بعد از آغاز جنگهای کابل، با نام «افسردهخاطر»، شرح همین روزها را نوشت، همراه با سید مصطفی کاظمی، پیش از سقوط رژیم وارد شهر شده بودند تا نیروهای حزب را سروسامان دهند. زاهدی، با خستگی و سراسیمگیای که از چهرهاش پیدا بود، مرا با مهربانی پذیرفت. از استاد حکیمی پرسید که من چیز زیادی در موردش نمیدانستم. از استاد بلاغی پرسید که در پاکستان، رییس دفتر حزب وحدت بود و در فاصلهی یکی دو روز با من وارد کابل شد. همانجا، از نگاه و لحن زاهدی، حس میکردم حادثهها تندتر از همهی ما حرکت کردهاند.
روز دیگر، غلاممحمد برهانی را پیدا کردم؛ مردی لاغراندام و ریشسفید، با صدایی نرم و رفتاری صمیمی. هر چند لحظه سرش را به تندی بالا میبرد و لنگیاش را مرتب میکرد. مرا با محبت پذیرفت و اصرار کرد که کار فرهنگی را همانجا و همانوقت آغاز کنم. منظورش نشریه، گزارشنویسی و کار رسانهای برای حزب بود؛ کاری که اگر همان روز میپذیرفتم، شاید مسیر زندگیام از همان نقطه بهگونهای دیگر رقم میخورد. اما من گفتم باید نخست به غزنی بروم و خانوادهام را ببینم. هنوز فکر میکردم زمان در اختیار ماست؛ میشود رفت، برگشت و بعد به کار رسید.
این، شاید نخستین انتخاب کوچکی بود که میدان تازه پیش رویم گذاشت: میان کار سیاسی و دیدار خانواده، میان ماندن در علوم اجتماعی و رفتن به تلخک، میان ورود فوری به میدان و برگشتن به ریشههای شخصی خود. هیچکس، نه برهانی و نه من، آن لحظه را «انتخاب» نمینامید؛ اما در میدانی که تازه گشوده شده بود، هر انتخابی، حتا کوچکترینش، میتوانست مسیر آدم را از یک ناحیه به ناحیهای دیگر ببرد.
با عصمت به دشت برچی هم رفتیم. آنجا از خانوادههای ماماهایم خبرگیری کردم. داکتر ابوذر و داکتر طاهری را دیدم. حاجی نوروز الیاسی را ملاقات کردم؛ مردی که خانهاش بعدها یکی از امنترین و عزیزترین پناهگاههای من در دوران جنگهای کابل شد. او بعدها، وقتی جنگ شروع شد، بدون هیچ تعلل و تعارفی، یک قبضه کلاشینکوف را به من داد؛ همان تفنگی که در دشوارترین روزهای مقاومت کابل بر شانهام بود، اما هرگز، حتا یکبار، از آن استفادهی نظامی نکردم.
در «بازیهای گرسنگی»، هر خراجگزار پیش از ورود به میدان، سلاحی به دست میگیرد؛ سلاحی که گاهی ابزار دفاع است و گاهی فقط نشانهای است از اینکه بازی آغاز شده است. کلاشینکوف حاجی نوروز برای من از نوع دوم بود. آن تفنگ، پیش از آنکه ابزار جنگ باشد، نشانهی ورود من به میدانی بود که هنوز زبانش را نمیفهمیدم؛ میدانی که در آن، اعتماد و احتیاط، خانواده و سیاست، خاطره و اسلحه، همه در کنار هم قرار میگرفتند و آدم را آرامآرام از جهان پیشینش جدا میکردند.
***
روز دوشنبه، چهاردهم ثور ۱۳۷۱، همراه چهار تن از همراهانم، راهی غزنی شدم. در شهر، توقف کوتاهی داشتیم و بعد، با موتری که به سوی سراب میرفت، راه تلخک را در پیش گرفتیم؛ راهی که بخشی از آن با موتر پیموده شد و بخشی دیگرش با پای پیاده. شب، آرامآرام بر کوه و دشت فرود آمده بود و ما، در تاریکی و سکوت، به سوی خانه میرفتیم. از این خانه برای مدتی دور بودم، اما تصویر آن در تمام این ماهها، در ژرفای دل و خاطرم، روشن مانده بود.
نزدیک نیمهشب بود که به خانه رسیدیم. وقتی دروازه را کوبیدیم، نخست صدای ترس و احتیاط از پشت در برخاست. در آن ساعت شب، در آن روزگار ناامن، هر صدای کوبیدن دروازه میتوانست خبر حادثهای باشد. حفیظ، برادرم، از پشت در فریاد زد: «از خود!» همین دو کلمه، مثل کلیدی بود که ترس را شکست و خانه را به روی ما گشود. نجیب، برادر دیگرم که در خانه بود، دروازه را باز کرد؛ و من، پس از ماهها دوری، دوباره قدم به آستانهای گذاشتم که بوی کودکی، بوی خانواده و بوی آرامش داشت.
دیدار با پدر و مادرم، با خواهرم، با برادرانم و با شهناز، همسرم، چیزی بود که هیچ نشان، هیچ کلاشینکوف، هیچ مقام، هیچ شعار و هیچ عنوانی نمیتوانست جای آن را بگیرد. آن لحظه، همهی هیجانهای بیرونی، همهی خبرهای کابل، همهی تصویرهای پیروزی و همهی نگرانیهای جنگ، برای چند ساعت از من فاصله گرفتند. من دوباره پسر خانه بودم؛ برادر بودم؛ شوهر بودم؛… و پدری که هنوز فرزندش به دنیا نیامده و او را ندیده بود.
تا یکونیم یا دو بجهی شب بیدار ماندیم. غذا خوردیم، چای نوشیدیم و قصه گفتیم؛ قصههای دراز دوری، نگرانی، انتظار و امید. خانه، در آن نیمهشب روستایی، با نور چراغ الیکین روسی، بخار چای، صدای آهستهی حرفها و نگاههای پرمحبت، به پناهگاهی کوچک در برابر توفانی میمانست که در بیرون، آرامآرام به سوی کابل نزدیک میشد.
مادرم، در میان گریه و خنده، چند بار از جا بلند شد، نزدیک آمد، مرا نگاه کرد، دوباره نشست و باز هم برخاست؛ گویی میخواست مطمئن شود که من واقعاً برگشتهام، واقعاً همانجا نشستهام و این بار، مثل تصویر خواب، از برابر چشمش ناپدید نمیشوم. در نگاه او، هم شادی بود، هم ملامت پنهان مادرانه، هم ترس از جدایی دوباره. مادران، وقتی فرزندشان از میدانهای خطر برمیگردد، زیاد حرف نمیزنند؛ با چشم، با دست، با آه و با رفتوآمدهای بیقرارشان حرف میزنند.
پدرم کمتر سخن میگفت. همیشه همینگونه بود: عاطفهاش را در سکوت نگه میداشت و محبتش را بیشتر با نگاه و وقار پدرانهاش بیان میکرد. اما آن شب، نگاهش چیزی داشت که هیچ جملهای نمیتوانست آن را کامل ادا کند. در چشمانش، هم غرور بود، هم نگرانی، هم رضایت، هم پرسشی خاموش از آیندهای که هیچکس نمیدانست به کجا میرود. او، شاید بیش از همه، معنای بازگشت مرا میفهمید؛ بازگشتی که فقط بازگشت یک پسر به خانه نبود، بازگشت نسلی بود که از آوارگی و انتظار، به آستانهی یک آزمون بزرگ قدم میگذاشت.
بلقیس (شهناز) آرامتر از همه روبهرویم نشسته بود. لبخند میزد و بیشتر با چشمهایش حرف میزد تا با زبانش. خزان سال پیش، وقتی از او جدا شده بودم، تنها سه چهار ماه از ازدواج ما گذشته بود. آن خداحافظی، با اشک و دلتنگی، زخمی نرم و پنهان در خاطرم گذاشته بود. حالا، پس از ماهها دوری، او را میدیدم که در بطن خود نخستین فرزند ما را میپروراند؛ فرزندی که هنوز نامی نداشت، اما حضور خاموشش تمام فضای خانه را از معنایی تازه پر کرده بود.
در آن لبخند آرام شهناز، چیزی بود که با زبان جنگ، سیاست، پیروزی و شکست قابل فهم نبود. او با همان سکوت و نگاه مهربانش، مرا به جهانی برمیگرداند که در آن زندگی هنوز از تفنگ بزرگتر بود؛ عشق هنوز از شعار عمیقتر بود؛ و آینده، پیش از آنکه در نقشههای سیاسی و صفآراییهای نظامی معنا شود، در تپش قلب کودکی معنا میشد که هنوز به دنیا نیامده بود. من از پشاور و کابل و هیجان تحولات بزرگ میآمدم، اما شهناز با حضور آرام خود، مرا به مرکز سادهتر و حقیقیتر زندگی میبرد: به خانه، به پیوند، به محبت، به انتظار تولد کودکی که در راه بود.
کمتر از یک ماه بعد، در یازدهم جوزا، همان فرزند به دنیا آمد. من آن روز در کابل بودم. نامش را، به انتخاب من، فریده گذاشتند. آن روزها معنای اسمش برایم مهمتر از همه بود: تک و تنها و یگانه. او درست در یازدهم جوزا چشم به جهان گشود؛ همان روزی که چهار تن از رهبران حزب وحدت در برابر سیلو تیرباران شدند؛ حادثهای که ظاهراً یکی از نخستین جرقههای جنگ و ناامنی در غرب کابل را روشن کرد. آن چهار تن از اعضای ارشد جبههی مستضعفین بودند که در همان ماههای اخیر به حزب وحدت پیوسته بود. تولد فریده و صدای گلولههای آن روز، در حافظهی من، از همان آغاز با هم گره خوردند: زندگی و مرگ، امید و هراس، خانه و میدان، کودک و جنگ. در همان روزها، داستان بلندی را خوانده بودم که یک سطر آن هرگز از یادم نمیرود: «زندگی کوچهی کثیفی است که در یک سر آن کسی میمیرد و در سری دیگر کسی به دنیا میآید.» خبر تولد فریده را در فاصلهی دو سه روز، توسط نامهای کوتاه از پدرم شنیدم. خبر ترور رهبران حزب وحدت را، در همان چند دقیقهی پس از حادثه، در علوم اجتماعی شنیدم و وقتی که جنازهها را آوردند، بر بالین شان ایستاد بودم. گویی آن سطر کتاب داستان را در ذهنم مرور میکردم و تفسیر آن را در برابر چشمم و در پردهی ذهنم میخواندم.
در «بازیهای گرسنگی»، هر خراجگزاری که وارد میدان میشود، کسی را دارد که برای او زنده میماند؛ یا دستکم، کسی را که به یادش میآورد چرا باید زنده بماند. شبی که در تلخک، در جمع عزیزان خانواده نشسته بودم، فهمیدم که آن «یک نفر» برای من یک نفر نبود؛ چند نفر بود: مادری که هر لحظه میترسید دوباره از چشمش دور شوم؛ پدری که سکوتش پر از دعا و نگرانی بود؛ خواهر و برادرانی که حضورشان مرا به ریشههایم وصل میکرد؛ همسری که با عشق خاموش خود خانه را روشن کرده بود؛… و فرزندی که هنوز به دنیا نیامده، مرا به آینده پیوند میداد.
خانواده، در آن روزها، تنها پناهگاهی بود که میشد در آن برای لحظهای از فشار حادثهها فاصله گرفت؛ تنها جایی که اعتماد، نیازی به دلیل و اثبات نداشت. بیرون از خانه، همه چیز به پرسش گرفته میشد: سیاست، قدرت، ائتلاف، وفاداری، امنیت، آینده. اما در خانه، نگاه مادر، سکوت پدر، لبخند شهناز و حضور خواهر و برادر، بیهیچ توضیحی میگفتند که هنوز جایی هست که انسان در آن نه بهخاطر نقش و عنوانش، بلکه بهخاطر خودش دوست داشته میشود.
اگر در یادداشت چهلم نوشتم که پشاور شهر بشارت بود و کابل شهر آزمون، اکنون باید اضافه کنم که تلخک، برای من، در آن چند روز کوتاه اقامت، شهر سومی بود؛ شهری کوچک، ساختهشده از چند خانه، چند قریه، چند چهرهی عزیز و چند نگاه بیریا. من آن زمان نامی برای این شهر نداشتم، اما امروز میتوانم آن را «شهر اعتمادِ بیقیدوشرط» بنامم.
پدر، مادر، خواهر، برادران، شهناز و فرزندی که در راه بود، زیباترین هدیههای پس از پیروزی برای من بودند؛ هدیههایی که هنوز به زبان میدان آلوده نشده بودند و هنوز در روشنایی سادهی خانه، معنای زندگی را از نو به من یادآوری میکردند. آن چند ساعت نیمهشب، در آستانهی توفان کابل، برای من تنها یک دیدار خانوادگی نبود؛ مکثی بود در کنار سرچشمهی زندگی، پیش از آنکه دوباره به سوی میدان بروم. در این میدان بود که خیلی زود فهمیدیم پیروزی همیشه پایان رنج نیست، گاهی آغاز آزمونی دشوارتر است.
***
تنها دو روز در خانه ماندم؛ اما در همان دو روز نیز ذهنم در کابل بود. حس میکردم آزمونی تازه آغاز شده است و من باید در آن حاضر باشم. مزاری گفته بود: «حرف خود را در داخل میزنیم»؛ همان جملهای که در یادداشت سیویکم آن را با ایستادن کتنیس در برابر قواعد تحمیلی میدان مقایسه کردهام. ما با همین سخن به «داخل» برگشته بودیم. اما «داخل»، در آن لحظه، برای من تلخک نبود؛ کابل بود… و من باید برای ادای همان حرف، دوباره به کابل برمیگشتم.
صبح پنجشنبه، هفدهم ثور، تصمیم گرفتم راهی کابل شوم. موتر تا تلخک نمیآمد؛ ناگزیر بایسکلم را برداشتم. نقشهی نخستینم ساده بود: تا جایی در مسیر سراب بروم، هرجا موتری پیدا شد، بایسکل را به دست کسی امانت بگذارم و خودم با موتر به غزنی و از آنجا به کابل بروم. اما در همان سرپایینیهای پرپیچوخم سراب، نقشه تغییر کرد. تصمیم گرفتم بایسکل را تا غزنی ببرم و از آنجا آن را روی موتر بار کنم تا در کابل نیز وسیلهای برای رفتوآمد داشته باشم.
موتری از پشت سر نیامد که مرا با بایسکل سوار کند. ناگزیر تمام راه را رکاب زدم. تلخک، چنانکه بعدها روی نقشه دیدم، از راه کوهستانی سراب، جرمتو و قیاغ، نزدیک به شصت کیلومتر با مرکز غزنی فاصله دارد؛ نامهایی که در این کتاب بارها تکرار شدهاند و باز هم تکرار خواهند شد. آن روز، با سربالاییها، سنگلاخها، توقفهای ناگزیر و خستگی راه، شاید هشت تا نه ساعت در مسیر بودم. نزدیک عصر، خسته و کوفته، به دفتر شهری سازمان نصر در غزنی رسیدم؛ اما در میان یارانی که میشناختم، خستگیام رنگ دیگری گرفت. جواد عطایی که بعدها شاروال شهر شد، صمیمیتر از همه مرا استقبال و نوازش کرد. صالحی و پویا و عارفی نیز بودند. پویا همان سال، در اثر یک حادثهی شبه تروریستی کشته شد. عارفی و صالحی در سالهای جمهوریت به مرگ طبیعی از دنیا رفتند. استاد حکیمی و عرفانی در قیاق بودند. استاد حکیمی هنوز تصمیم نگرفته بود که کابل برود و به سایر رهبران حزب وحدت در میدانی که در حال شکلگیری بود، ملحق شود.
همراهانم، که فاصلهی تلخک تا غزنی را در راههای دشوار و سنگلاخی میدانستند، وقتی مرا با بایسکل دیدند، نیمی با خنده و نیمی با نگرانی، از سفرم میپرسیدند. کسی نمیتوانست بهآسانی باور کند که من، بهجای آنکه مثل دیگران با موتر برسم، تمام آن راه کوهستانی را رکاب زدهام.
آن شب را با شور و امید گذراندیم؛ امیدی که هیچکس نمیدانست فردا و فرداهای پس از آن چه چهرهای خواهند داشت. گفتوگوها بیشتر دربارهی وضعیت شهر غزنی، ساختار حکومت و ادارهای بود که کسی از چگونگی کارکرد آن به درستی اطلاع نداشت. بیشتر از آیندهای سخن میگفتیم که در پیش رو بود: حالا که جنگ با رژیم تمام شده، چه باید کرد؟ یکی از بازسازی میگفت، دیگری از بازگشایی مکتبها، و کسی دیگر، با لحنی محتاطتر، از سهمی سخن میگفت که هر گروه باید در دولت تازه داشته باشد.
آن شب، کلمهی «سهم» را بارها شنیدم. آن زمان، این واژه برایم چیزی بیش از یک اصطلاح معمول سیاسی نبود؛ اما بعدها فهمیدم همین کلمه، یکی از نخستین بذرها برای بسیاری از جنگهایی بود که در پی آمد. «سهم»، اگر در چارچوب عدالت، قانون و اعتماد معنا نشود، به مطالبهای تبدیل میشود که هرکس آن را با تفنگ خود اندازه میگیرد. در آن شب غزنی، ما هنوز از آینده سخن میگفتیم؛ اما میدان، از پیش، واژههای خود را در زبان ما میکاشت.
***
روز جمعه، هجدهم ثور ۱۳۷۱، به دیدار رییس سلمان رفتم که ریاست معارف شهر غزنی را بر عهده داشت. او را در منزلش ملاقات کردم. میخواستم به کمک و رهنمایی او برای برادران و خسربرههایم در شهر غزنی امکان شمولیت در مکاتب را جویا شوم. رییس سلمان، مشهور به شاروال سلمان، مرا با قادرخان، مدیر مکتب سید احمد مکی، آشنا ساخت. قادرخان وعده داد که زمینهی شمولیت برادران و خسربرههایم را در مکتب فراهم کند. رییس سلمان، مردی از پرچمیهای گذشته، فعال، پرانرژی و تندزبان بود. با او لحظهای در مورد وضعیت سیاسی کشور و تحولاتی که اتفاق افتاده بود، صحبت کردیم. گفتوگوی ما صمیمانه بود، اما از دو جهان فکری متفاوت میآمدیم. او هنوز با زبان ایدئولوژی چپ گذشته سخن میگفت و من جوانی بودم که خود را از نسل پیروزمندان جهاد میپنداشتم. شاید همان گفتوگو، یکی از نخستین برخوردهای من با این واقعیت بود که «پیروزی» برای همه معنای یکسان ندارد. خوب است بگویم رییس سلمان را از طریق گلاحمد، یکی از همکوچگیها و دوستان عصمت امین، پسر کاکایم، پیدا کردم.
حدود یک ماه بعد، وقتی دوباره به غزنی رفتم، اتفاق دیگری افتاد که آشفتگی زمانه را روشنتر نشان میداد. به راهنمایی و کمک مستقیم قادرخان، برای برادران و خسربرههایم سند مکتبی ساختیم تا بتوانند درس شان را در لیسهی سید احمد مکی ادامه دهند. در ساخت این اسناد از مهری استفاده کردیم که پیشتر برای مکتبی به نام «آزادی» در پشاور ساخته بودم و حالا نزد من مانده بود. قادرخان گفت: «حالا فصل تغییر و تبدیل است؛ کسی زیاد پرسان نمیکند. از همین مهر استفاده کن و اسناد را آماده کن. بقیهی کارهایش را من ترتیب میدهم.» صادق ظریفی، همکارم در مکتبهای جهادی جغتو، در تهیهی مجموعهنمرات سهسالهی بچهها به نام مدیر مکتب آزادی سهم گرفت. خیالمحمد حسینی، معاون والی و کفیل ولایت، با وساطت ضابط اکبر قاسمی، حکم شمولیت آنان را صادر کرد. سپس قادرخان پیشنهاد کرد برای خودم نیز سند فراغت صنف دوازدهم بگیرم. گفت: «شاید روزی برای ورود به پوهنتون به کار آید.» ابتدا مردد بودم که پیشنهادش را بپذیرم، اما او اصرار کرد. عریضه نوشت، حکم گرفته شد و سندی برای من هم آماده شد که آن را در یک صندوقچهی مصئون حفظ کردیم. البته از این سند هیچگاهی نتوانستم استفاده کنم تا اینکه بعدها به کلی گم شد و هیچ رد و نشانی از آن باقی نماند.
امروز که آن صحنه را به یاد میآورم، میبینم سقوط نظام، فقط سقوط یک رئیسجمهور یا یک حزب نبود؛ سقوط مرزهای روشن اداری نیز بود. مهر، امضا، عریضه، حکم، مکتب و سند، همه در فضایی حرکت میکردند که نظم گذشته رفته بود و نظم تازه هنوز نیامده بود. همهچیز میان دو وضعیت معلق مانده بود: نه قانون پیشین اعتبار کامل داشت، نه قانون تازهای شکل گرفته بود که جای آن را بگیرد.
این همان فضای میانتهی است؛ فضایی که در آن اعتماد نهادی از میان میرود و آدمها ناچار میشوند کار خود را با رابطه، فرصت، ابتکار شخصی و گاهی تصادف پیش ببرند. در آن روز، این آشفتگی فقط در حد یک سند مکتبی و یک حکم اداری خود را نشان میداد؛ اما چند روز بعد، همین منطق را در مقیاسی بسیار بزرگتر در علوم اجتماعی دیدم. آنجا نیز نظم قدیم فرو ریخته بود، نظم تازه هنوز شکل نگرفته بود، و هرکس میکوشید در این خلأ، برای خود جایی، نقشی، عنوانی یا سهمی پیدا کند.
***
صبح روز شنبه، نوزدهم ثور ۱۳۷۱، پس از نماز، به ایستگاه موترهای کابل رفتم. هیچ موتری حاضر نشد بایسکلم را با خود ببرد. یکی هم که پذیرفت، دو برابر کرایهی خودم را برای بایسکل خواست. بیهیچ تردیدی، سوار بایسکل شدم و از مسیر کوتل روضه، دشت ششگاو، وردک و میدانشهر، راه فاضلبیگ را در پیش گرفتم؛ راهی نزدیک به صدوسیوپنج تا صدوچهل کیلومتر، با همان بایسکل چینایی با قنجیغهی سفیدرنگ که در آن سالها از مرغوبترین و شیکترین بایسکلهای افغانستان به حساب میآمد. با حساب سربالاییها، سرازیریها، توقفها و خستگی یک جوان بیستودوساله، این راه ده تا دوازده ساعت از روزم را گرفت.
تنها چند هفته پیش از آن روز، هرچند من در آن لحظه چیزی از آن نمیدانستم، مزاری بر اساس همان توافق پنهانی جبلالسراج که در یادداشت پیشین از آن سخن گفتم، به نیروهای حزب وحدت دستور داده بود از مسیر میدانشهر و غوربند وارد کابل شوند. بخشی از آن نیروها، مسلح و در قافله، از همین مسیر میدانشهر گذشته و وارد کابل شده بودند. اکنون، چند هفته بعد، من ــ بیسلاح، تنها، روی یک بایسکل ــ همان دروازه را، از همان سمت، اما بیهیچ قافلهای، دوباره میپیمودم. اگر آن ورود، ورود نیروهای یک ناحیه به صحنهی بازی بود، این یکی ورود تماشاگری بود که هنوز نمیدانست خود نیز بهزودی در شمار بازیگران میدان قرار خواهد گرفت.
نام آن شهر، «میدانشهر»، امروز که مینویسم، برایم معنایی دوگانه پیدا کرده است. من از میدانشهر گذشتم تا به میدان کابل برسم؛ از یک میدان به میدان دیگر، بیآنکه هیچکدام را آنگونه که باید، بشناسم. در چند نقطه ایستادم، نان خوردم، نفسی تازه کردم و دوباره رکاب زدم. هیچکس در طول مسیر ــ نه در روضه، نه در دشت ششگاو، نه در وردک و نه در میدانشهر ــ از من نپرسید کی هستم و کجا میروم.
این بیپرسشی، آن روز برایم نشانهی آزادی بود. امروز که به آن فکر میکنم، میبینم شاید نشانهی خلأ نیز بود. راه باز بود؛ نه از آنرو که قانونی آن را امن ساخته بود، بلکه چون خطوط تازهی کنترل هنوز کامل شکل نگرفته بودند. میدان باز شده بود، اما نگهبانانش هنوز همهی دروازهها را نبسته بودند. من از همان دروازههای نیمهباز گذشتم؛ بیآنکه بدانم همین مسیر، از میدانشهر به سوی فاضلبیگ، دشت برچی و افشار، در سالهای بعد به یکی از راههای ورود به جبهههایی بدل خواهد شد که نام شان «غرب کابل» شد. آن روز، این راه برای من فقط جادهای طولانی بود؛ خاکی، آفتابی و عجیب آرام.
در طول راه، خانوادههایی را میدیدم که با موترهای پر از بار، یا حتا پیاده، با بستههای کوچک بر دوش، به سوی کابل یا از کابل به سوی ولایات میرفتند. آنان نیز، مثل من، میخواستند به جایی برگردند که سالها از آن دور مانده بودند، یا از جایی بگذرند که هنوز معنای تازهاش را نمیدانستند. در چند نقطه، دهقانانی را دیدم که کنار جاده زمینهای شان را آبیاری میکردند؛ گویی جنگ تازهای که خبرش از کابل میرسید، هنوز به دشتهای وردک نرسیده بود. هیچکدام از آن آدمها آن روز نمیدانستند که چند ماه بعد، همین جادهها به مسیر فرار تبدیل خواهند شد؛ اینبار نه برای بازگشت، بلکه برای گریز.
هوا تاریک شده بود که خسته، کوفته، خاکآلود و سرشار از هیجان به خانهی کاکایم در فاضلبیگ رسیدم؛ به همان کوچه و همان دروازهای که نه روز پیش، با نقل و شیرینی به رویم باز شده بود. این بار، در برابر شان جوانی ایستاده بود عرقکرده و تشنه، که نزدیک به دوصد کیلومتر را در دو روز، از تلخک تا کابل، با بایسکل پیموده بود. عصمت امین باور نمیکرد. او را در آغوشم فشار دادم و با همان غرور خام جوانی گفتم: «ما جهادیایم؛ بقیهاش را هم خواهی دید!»
امروز که آن جمله را به یاد میآورم، در آن هم شور جوانی را میبینم و هم نادانی میدان را. من میخواستم با آن جمله، توان و عزم خود را نشان دهم؛ اما نمیدانستم «بقیهاش» چه خواهد بود. نمیدانستم راهی که با بایسکل آمدهام، فقط راه غزنی تا کابل نیست؛ راه ورود من به میدانی است که از آن پس، اعتماد، خانواده، خاطره، سیاست و بقا را در کنار هم به آزمون خواهد گذاشت.
***
آن جمله ــ «ما جهادیایم؛ بقیهاش را هم خواهی دید!» ــ امروز برایم هم شیرین است و هم تلخ. شیرین است، چون در آن شور، ایمان، اعتماد به نفس و خامیِ پاک جوانی موج میزند؛ تلخ است، چون آن روز نمیدانستم «بقیهاش» چیست. نمیدانستم جوانی که با بایسکل، از غزنی تا فاضلبیگ، از میدانشهر تا میدان کابل آمده است، در واقع وارد میدانی میشود که تا دو سال و ده ماه آینده، هر روز چیزی از سادهدلی، اعتماد و خوشبینی او را خواهد گرفت.
به آنچه در همان نه روز برایم اتفاق افتاد نگاه میکنم: سلاحی که بعدها در این میدان گرفتم ولی هرگز شلیکش نکردم؛ دعوتی به کار فرهنگی که به تعویق انداختم؛ سفری به خانه و خانوادهای که اعتماد شان بیقیدوشرط بود؛ سکوتی از کاکایم که پاسخی برای آن نداشتم؛ و جادهای نزدیک به دوصد کیلومتر که در آن هیچکس از من نپرسید کی هستم و کجا میروم. آن زمان، هیچکدام اینها را «آمادگی» نمینامیدم؛ اما امروز میبینم هر یک، بهگونهای، بخشی از همان درسی بود که هیمیچ به کتنیس یادآوری میکرد: مهم این نیست که چگونه پیروز شوی؛ مهم این است که چگونه زنده بمانی، و چگونه به یاد داشته باشی برای چه کسی و برای چه چیزی باید زنده ماند.
گاهی فکر میکنم آن نه روز، با همهی فراز و فرودهایش، هدیهای بود که زندگی پیش از فرستادنم به میدان اصلی برایم فرستاد؛ شبیه همان هدایایی که در «بازیهای گرسنگی»، اسپانسرها برای خراجگزاران مورد علاقهی خود به میدان میفرستند. اما هدیهی من نه دارو بود، نه خوراک، نه سلاحی که نجاتم دهد. هدیهی من آغوش خانواده بود؛ کلاشینکوفی که هرگز شلیک نشد؛ جادهای طولانی که با رکاب زدن پیمودم؛ و سکوت بیجواب کاکایم که بعدها معنای عمیقتری پیدا کرد.
من آن روز، جمعه هجدهم ثور ۱۳۷۱، به کابل برگشتم؛ اما در حقیقت، وارد فصل تازهای از زندگیام شدم. فصلی که در آن، آهستهآهسته فهمیدم پیروزی، اگر به نهاد، قانون و اعتماد تبدیل نشود، میتواند تنها نام دیگری برای آغاز یک آزمون دشوار باشد.
اکنون، از فاصلهی این همه سال، پرسشی را که یادداشت پیش با آن بسته شد، دوباره پیش رویم میگذارم: اگر آن بهار، بهاری بود که در آن غریبهای حتا از من نمیپرسید کی هستم و کجا میروم، پس آن اعتماد به کجا رفت؟ چه کسی، چگونه و از کجا آن را به بیاعتمادی بدل کرد؟
نشانههای نخستین این دگرگونی را باید در همان روزها جست؛ در همان مسیرها، همان سکوتها، همان واژهها، همان انتخابهای کوچک و همان جادههایی که من، رکابزنان، از کنارشان گذشتم، بیآنکه هنوز بتوانم معنای شان را ببینم؛ اما قصهی درشتترش همین یادداشتهایی است که من شمارهوار با شما در میان میگذارم….
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه