روایت مبارزه‌ی من

بعد از تغییر رژیم، بعضی دختران را خانواده‌های‌شان به اجبار به شوهر دادند. من نیز دختری بودم که قربانی این سیاست شدم. وقتی در سال ۲۰۲۱ طالبان آمدند، پدرم فکر کرد که در این شرایط نباید دختر زیاد خانه‌ی پدرش باشد؛ چون او در دوران قبل از طالبان دیده بود که دختران جوان را دولت با خودشان می‌برد. پدرم در آن زمان چنین فکر می‌کرد و خیلی زود اقدام نمود، حتی از من نپرسید آیا تو می‌خواهی یا نه. مخصوصاً وقتی که دروازه‌های مکتب بسته شد، هر روز شب که پدرم می‌آمد، حرف از عروسی من بود که مرا به چه کسی بدهد. البته در پیش رویم نمی‌گفتند، آن‌ها وقتی گپ می‌زدند که غذاخوری تمام می‌شد و آنگاه با مادرم که تنها می‌شد، در مورد من حرف می‌زدند.

شاید این دلهره بود که فرزندشان خوب زندگی نکند و چون در قوم ‌ما رواج است که دختر زود باید از خانه‌ی پدرش برود، اگر دیرتر بماند به او گپ می‌کشانند که او حتماً مشکلی دارد و از آن به بعد کسی او را نمی‌گیرد. این خیلی شکننده است و زندگی یک دختر را تباه می‌کند؛ بدون اینکه از او بپرسند تو چه می‌خواهی، او را به شوهر می‌دهند و به جایش برای یک عمرش تصمیم می‌گیرند. با من نیز همان‌طور کردند. نمی‌دانم این را بگویم که پدرم ترس از آینده‌ام داشت یا به همان فکرهای قدیمی بود. من ممانعت‌های خیلی زیادی کردم اما نشد. خواستگاری بعدی که آمد، پدرم با مادرم حرف زد که مرا راضی به ازدواج با او کند. مادرم روزها در کنارم می‌نشست و می‌گفت: «دخترم، هیچ دختری خانه‌ی پدرش نمی‌ماند و باید عروسی کند.» من به او می‌گفتم: «مادر، پس هدف‌هایم چه؟ من می‌خواستم درس بخوانم و داکتر شوم …» مادرم می‌گفت: «برو آنجا، خانه‌ی شوهرت؛ اگر شوهرت اجازه داد به دستورش برو و درست را در انستیتوت بخوان، مکتب و دانشگاه که نیست و بسته شده و اگر هم نماند حتماً به خیرت است.» مادرم با این حرف‌ها مرا دلداری می‌داد که من ازدواج کنم؛ فکر می‌کرد من گول حرف‌هایش را می‌خورم، مگر چه چاره‌ای داشت؟ او هم مجبور به دستور پدرم بود، وگرنه اگر قهر پدرم می‌آمد هم مرا می‌زد و هم مادرم را.

با وجود اینکه نمی‌خواستم عروسی کنم و سیلی‌های زیادی از دست پدرم بر سر ازدواج کردنم خوردم، باز هم می‌خواستم از خانه فرار کنم؛ اما غرورم به من اجازه نداد این کار را بکنم. اگر در افغانستان از خانه فرار می‌کردم، مگر کجا می‌رفتم تنها؟ برای یک خانم در افغانستان جایی برای تنهایی نیست. برای هتل‌های بزرگ که پول نداشتم بروم و جای دیگری هم نبود. اگر پدرم می‌فهمید حتماً مرا می‌کشت که چرا این کار را کرده‌ام. از طرفی دلم به حال مادرم می‌سوخت که در کنار پدرم زجر مرا می‌کشید، پس مجبور بودم این وضعیت را تحمل کنم.

سرانجام مرا به زور به شوهر دادند. او از قوم دور ما و پسری بود که کار نمی‌کرد؛ پدرم بازیِ زبان چرب‌شان را خورده بود. وقتی خانه‌ی‌شان رفتم، خیلی خون‌جگری بود. هر روز جنگ و دعوا میان ما دو تن و میان خانواده بود؛ خلاصه خیلی عذاب کشیدم. نمی‌توانستم به خانواده‌ی خودم بگویم، پس خودم می‌سوختم. رفتم یک‌جا کار پیدا کردم و از آنجا مصارفم را پوره می‌کردم؛ گاهی مصارف دیگران را هم من باید می‌دادم و به همین دلیل وقتی جنگ می‌شد، کسی به من حرفی نمی‌زد.

یک و نیم سال گذشت و من با بدبختی خیلی زیاد از شوهرم جدا شدم. در طی آن زمان طولانی ما هیچ رابطه‌ای نداشتیم و در آخر وقتی جدا شدیم و طلاقم را گرفتم، کمی پول داشتم که از خودم محافظت کنم. وقتی به خانه‌ی پدرم بازگشتم، پدرم خیلی با نگاه بدی به من می‌دید، حرف‌هایم را قبول نداشت و هیچ مصرفی به من نمی‌داد. می‌گفت: «این نتیجه‌ی جدایی از شوهرت است؛ اگر کور می‌بود یا شل می‌بود، تو باید می‌نشستی کنارش و زندگی می‌کردی، آخر خدا رزق شما را می‌داد.» پدرم فقط حرف‌های خودش را می‌گفت و حتی یک‌بار نمی‌گفت تو چه می‌گویی و چرا جدا شدی؟ شما فکر کنید، آیا با کسی زندگی می‌شود که هیچ دوستش ندارید؟

من با وجود تمام مشکلات، باز هم شب و روز کار می‌کردم و رفتم در انستیتوت درس خواندم تا حداقل به رشته‌ی مورد علاقه‌ام برسم. مادرم کنارم بود و همیشه حمایتم می‌کرد، اما پدرم نمی‌گذاشت و می‌گفت بعد از اینکه این دوباره به خانه آمده، کسی در قوم با ما خوب رفتار نمی‌کند و دیگر کسی نمی‌آید که با این دختر ازدواج کند. ماه‌ها گذشت و من تازه ۲۷ ساله شده بودم. در آن زمان در یک شفاخانه کار یافتم که نرسینگ بود و در آنجا شبانه‌روزی کار می‌کردم؛ در دو شیفت کار می‌کردم و خیلی خسته می‌شدم، اما باید این حال را تحمل می‌کردم. خودم نیز خوش بودم چون به تابِ دل خود زندگی می‌کردم. خوشبختانه بعدها شخصی را که برای من ساخته شده بود پیدا کردم و با هم تا حالا زندگی می‌کنیم؛ من هم کار می‌کنم و او هم کار می‌کند و فرزندان‌ ما خوش و خرم هستند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000