فردای همان روزی که از غزنی برگشتم، دوباره به علوم اجتماعی رفتم. این بار قصدم آن بود که کار خود را عملاً شروع کنم. روز شنبه، نوزدهم ثور بود. نخستین کسی که در علوم اجتماعی دیدم، سید محمد سجادی بود؛ او را در دفتر غلاممحمد برهانی ملاقات کردم. رفته بودم تا از استاد برهانی نشانی کار و فعالیتهای بعدیام را بگیرم. سجادی نیز همانجا نشسته بود.
برهانی، با همان لطف و نرمی خاص خودش، مرا به او معرفی کرد. سجادی گفت مقالههایم را در «بشارت» خوانده است؛ از قلم و سبک نوشتههایم تعریف کرد و حتا از پیامی که برای آیتالله صادقی پروانی نوشته بودم، خبر داشت. با همان چند جملهی نخست، میان ما صمیمیتی شکل گرفت؛ صمیمیتی شبیه آشنایی دو همراه ایدئولوژیک که بینیاز از توضیح طولانی، بوی همدیگر را حس میکنند.
سجادی مرا به اتاقی برد که خودش در طبقهی همکف ساختمان عقب علوم اجتماعی، بهعنوان خوابگاه گرفته بود. یکی از بچههای لعل و سرجنگل، غفاری، صادقی یا کسی دیگر ــ نامش را اکنون با تردید به یاد میآورم ــ هماتاق او بود. غفاری و صادقی بعدها از همراهان نزدیک ما در کمیسیون فرهنگی و سپس در کمیتهی فرهنگی شدند.
سجادی قصههای زیادی داشت. گفت فردا «استاد مزاری» از مزار وارد کابل میشود و با آمدن او، همهچیز نظم تازهای خواهد گرفت. از رابطهام با استاد حکیمی نیز خبر داشت. برایم عجیب بود که در آن محیط کوچک و بسته، که ما آن را عرصهی مبارزهی بزرگ خود میدانستیم، خبرها چهقدر ساده و سریع پخش میشد. بعدها فهمیدم راز این سرعت، تا حدی، خالیبودن انبان حزب از کسانی بود که کار جدی انجام دهند. به مصداق «یکچشم در شهر کورها»، هر کسی که یکی دو کار جدیتر انجام میداد، زود به گاو پیشانیسفید جمع تبدیل میشد. من هم در همان فضای محدود، یکی از همان یکچشمها بودم که نگاه سجادی را به خود کشیده بود.
سجادی گفت نخستین کاری که پیش رو داریم، راهاندازی یک نشریه است. نامش را «وحدت اسلامی» گذاشتهاند؛ فعلاً قرار است هفتهنامه باشد، اما در نظر داریم بهزودی روزانه شود. یک دستگاه زیراکس و یک کامپیوتر نیز آوردهاند که در آن زمان در اختیار سید علوینژاد بلخی بود. سجادی پیشنهاد کرد در همان خوابگاه، روی یکی از تختها، جایی برای خودم بگیرم تا شب و روز در کنار هم برای نشریه کار کنیم. پیشنهادش را پذیرفتم. آن اتاق، تا روزی که علوم اجتماعی در فاجعهی افشار سقوط کرد، یکی از خانههای ثابت من شد. گاهی شبها تا دیر وقت بیدار میماندیم و از خانواده، استادان، درس، سیاست، آینده و دیدگاههای خود حرف میزدیم.
آن اتاق کوچک، با دو تخت دو منزله و پنجرهای رو به حیاط عقب ساختمان مرکزی علوم اجتماعی، برای من نقطهای برای آغاز بسیاری از چیزها شد. به مرور زمان، هرچه بیشتر در آن ساختمان ماندم، بیشتر فهمیدم که علوم اجتماعی فقط یک خوابگاه، یک دفتر یا یک مقر حزبی نیست. چیزی فراتر از اینها بود؛ چیزی که آن روزها نمیتوانستم نام دقیقی برایش پیدا کنم. اکنون، از فاصلهی این همه سال، نزدیکترین نامی که برایش مییابم، همین است: نقطهی ثقل میدان.
علوم اجتماعی، در آن روزها، جایی بود که راههای پراکندهی ما به هم میرسیدند: راه پشاور، راه بامیان، راه مزار، راه غزنی، راه ایران، راه جبههها، راه حوزهها، راه دفترهای حزبی و راه کوچههای غرب کابل. هرکس با گذشتهای، ادعایی، زخمی، امیدی یا سهمخواهیای وارد آن ساختمان میشد. برای من، علوم اجتماعی هم مدرسهای تازه بود، هم سنگر، هم خوابگاه، هم دفتر نشریه، و هم نخستین جایی که فهمیدم پیروزی، وقتی به کابل میرسد، چقدر زود به پرسشهای دشوار قدرت، مسئولیت و اعتماد تبدیل میشود.
***
در «بازیهای گرسنگی»، پیش از آنکه خراجگزاران را به میدان اصلی بفرستند، چند روزی آنان را در «برج آموزش» نگه میدارند. آنجا تمرین میکنند، امتیاز میگیرند، در برابر دوربینها ظاهر میشوند، و مهمتر از همه، برای نخستینبار یکدیگر را از نزدیک میبینند. بازیگران ناحیههای یک تا دوازده، که تا دیروز فقط نامی از هم شنیده بودند، اکنون زیر یک سقف، در راهروهای مشترک، کنار هم غذا میخورند و کنار هم تمرین میکنند. بیآنکه خود بدانند، نقشهی واقعی میدان پیش از ورود به میدان در همانجا ترسیم میشود: چه کسی با چه کسی متحد میشود، چه کسی از چه کسی میترسد، چه کسی نقش قهرمان را بازی میکند و چه کسی به سایه رانده میشود.
علوم اجتماعی، در کابلِ بهار ۱۳۷۱، برای من و گروهی از همنسلان مبارزم، همان برج آموزش بود. نه میدان جنگ بود و نه دفتر دولت؛ ساختمانی دانشگاهی با چند بلاک و خوابگاه، در دامنهی کوه افشار، که ناگهان به محل تجمع کسانی تبدیل شد که قرار بود در ماههای بعد، هر کدام بهگونهای، در میدان کابل نقش بگیرند. روحانیون حزب وحدت، فرماندهان جبههها، فعالان فرهنگی، نمایندگان جریانهای دیگر، و حتا کسانی که بعدها در صف دشمن ایستادند، در همان روزهای نخست، یک یا چند بار از همان راهروها گذشته بودند.
من، بیآنکه بدانم، از همان روز اول وارد این برج آموزش شده بودم. اتاقی که سجادی به من داد، نشریهای که قرار بود راه بیندازیم، آدمهایی که هر روز میآمدند و میرفتند، گفتوگوهایی که در دهلیزها شکل میگرفت و نگاههایی که میان افراد رد و بدل میشد، همه بخشی از همان صحنهی آمادهسازی بود. هیچکس به من نگفت «اینجا برج آموزش است»؛ اما هر کس چند روزی در آن ساختمان میماند، ناخواسته چیزی از خود را به نمایش میگذاشت: شجاعتش، ترسش، بلندپروازیاش، سادهدلیاش، یا عطش سهم و قدرتش را.
در «بازیهای گرسنگی»، نمرهای که خراجگزاران در برج آموزش میگیرند، اسپانسرها را به سوی آنان میکشاند یا از آنان دور میکند. همین اسپانسرها، بعدها در دل میدان، با فرستادن آب، دارو یا غذا، میتوانند زندگی یک بازیگر را نجات دهند؛ یا با نادیدهگرفتنش، او را به مرگ بسپارند. در علوم اجتماعی نیز همین منطق، با نامهای دیگر، در جریان بود. کسانی که میتوانستند خود را بهعنوان چهرهای قابل اعتماد برای کپیتولهای بیرونی ــ اسلامآباد، تهران، ریاض و دیگران ــ معرفی کنند، بعدها سهم بیشتری از سلاح، پول، حمایت و توجه گرفتند. کسانی که نمیتوانستند، یا نمیخواستند، خیلی زود در حاشیه قرار گرفتند.
از همین روست که علوم اجتماعی را «نقطهی ثقل میدان» مینامم؛ نه به این معنا که تنها مرکز فرماندهی نظامی بود، بلکه از آن جهت که برای چند هفته، نیروهایی که قرار بود میدان کابل را شکل دهند، در آنجا به هم رسیدند، همدیگر را آزمودند و بر هم اثر گذاشتند. هر تصمیمی که در آن اتاقها گرفته میشد، هر اتحادی که در آن راهروها شکل میگرفت، هر سوءظنی که در همان دیدارهای کوتاه جوانه میزد، دیر یا زود در شهر بازتاب پیدا میکرد.
علوم اجتماعی، در ظاهر یک ساختمان بود؛ اما در عمل، پیشدرآمد میدان کابل شد. آنجا هنوز گلولهها بهگونهی گسترده شلیک نشده بودند، اما نگاهها، صفبندیها، سهمخواهیها و بیاعتمادیها آرامآرام جای خود را پیدا میکردند. میدان، پیش از آنکه در کوچههای غرب کابل شعله بکشد، نخست در همان اتاقها و دهلیزها، در زبان آدمها، در سکوتها، در وعدهها و در نگاههای محتاطانه شکل گرفت.
***
اکنون باید از خود میدان یک مقدار بیشتر بگویم؛ از لحظهای که پیروزی، با همهی شکوه ظاهریاش، در علوم اجتماعی، در خیابانها و در ازدحام رهبران و فرماندهان، چهرهی واقعیتر خود را نشان داد.
در نخستین روزهای ورود مجاهدین به کابل، هزاران تن، مسلح و غیرمسلح، به شهر سرازیر شدند. کاروانهای نظامی با فیرهای شادیانه استقبال میشدند، رهبران با گل و نذر و تکبیر پذیرفته میشدند، و کابل، در میان هلهله و حیرت، فرصت نداشت به آیندهی دشواری بیندیشد که در پیش رو داشت. شهر از جنگ و ناامنی خسته بود و مردم میخواستند باور کنند که این بار، فتح به معنای پایان رنج است.
در یادداشتهای پیشین، از این صحنه بهعنوان مراسم گشایش «بازیهای گرسنگی» تصویر داده بودم؛ لحظهای که بازیگران ناحیهها، با لباسهای رنگارنگ، در میان کفزدن تماشاگران و درخشش دوربینها، وارد میدان میشوند، بیآنکه چیزی از مرگ پنهانیِ آینده نشان داده شود. آنچه در علوم اجتماعی و خیابانهای اطراف آن دیدم، همان مراسم بود؛ اما از فاصلهای نزدیکتر، با جزئیاتی که شاید فقط از درون میدان دیده میشود.
در یادداشتهای قبلی از روزی نیز یاد کردم که ابوذر غزنوی، همراه با جمعی دیگر از فرماندهان حزب وحدت، از غزنی وارد کابل شد. آن روز من نیز در جمع صدها نفری بودم که از کابل تا نزدیکی میدانشهر به استقبال آنان رفتیم. مسیر راه پر بود از موترها، تفنگداران، مردم هیجانزده و نگاههای شاد. وقتی کاروان از پل کمپنی گذشت، فیرهای شادیانه آغاز شد. گلولهها به آسمان میرفتند؛ اما در شهری که هنوز از جنگ بیرون نیامده بود، حتا شادی هم میتوانست مرگ بیاورد.
گفتم که همان روز، دختر برادر قائدزاده، یکی از فرماندهانی که همراه ابوذر به کابل آمده بود، بر اثر اصابت مرمیهای شادیانهای که بر منزل شان فرود آمده بود، جان داد. گویا این نخستین هدیهای بود که ورود یک فرمانده برای خانوادهاش آورد. شام همان روز، آسمان کابل در سمت شرق، شمال و غرب، با مرمیهای شادیانه چراغباران شده بود. کسی با مهارت میکوشید با فیرهای هوایی، در آسمان «اللهاکبر» بنویسد؛ اما در همان آسمان، مرگ نیز نوشته میشد.
در زبان «بازیهای گرسنگی»، اینان همان قربانیانیاند که حتا پیش از آغاز رسمی بازی، در حاشیهی جشن گشایش، بیسروصدا از پای درمیآیند. نام شان از بلندگوها اعلام نمیشود، کسی برای شان لحظهای سکوت نمیگیرد، اما میدان از همان لحظهها شکل میگیرد؛ از همانجا که شادی، بیآنکه بخواهد، به زبان مرگ آلوده میشود و مردم، پیش از آنکه بدانند وارد چه بازیای شدهاند، نخستین نشانههای آن را در خانههای خود تجربه میکنند.
***
حزب وحدت در نقاط زیادی از شهر حضور یافته بود: مکتبها، دانشگاه، پوستههای امنیتی، ساختمانهای دولتی و چند مقر اداری. اما بهدشواری میشد دو یا سه نقطه را نشان داد که از نظر نظامی یا سوقالجیشی اهمیت روشنی داشته باشد. بیشتر این حضور، حاصل ابتکارهای محلی و حرکتهای پراکنده بود، نه نتیجهی یک طرح منظم شهری. جوانانی که ادارهای را تصرف میکردند، تکهی سبزی بر دیوار میآویختند و با رنگ سفید یا زرد بر آن مینوشتند: «حزب وحدت اسلامی». بسیاری از آنان تا مدتها نه پارچهی رسمی داشتند، نه دستور روشن، و نه سلسلهمراتب مشخص.
این صحنه، یکی از تفاوتهای مهم حزب وحدت با برخی تنظیمهای دیگر را نشان میداد. شورای نظار و حزب اسلامی، برای ورود به کابل، سازماندهی نظامی منسجمتری داشتند. جنرال نبی عظیمی، در مقام فرمانده گارنیزیون کابل، کمربندهای امنیتی و نقاط مهم نظامی را به روی نیروهای شورای نظار گشود. اما در سوی حزب وحدت، جز فرقهی ۹۵ و لوای ۵۲۰ که با جزوتامهای محدود و به نام هزارهها تشکیل شده بودند، افسران هزاره در ساختار نظامی دولت پیشین نتوانستند نقش تعیینکنندهای به سود حزب وحدت ایفا کنند.
در چنین فضایی، ساختمان علوم اجتماعی، در دامنهی کوه افشار، مقر رهبری حزب وحدت انتخاب شد. این ساختمان، با بلاکهای متعدد و خوابگاههایش، از نظر ظاهری مکان مناسبی بود تا بخشهای مختلف حزب را در خود جای دهد. نزدیکی آن به افشار و خط شمال نیز، از نظر سیاسی و نظامی، اهمیت ویژهای به آن میداد. اما علوم اجتماعی خیلی زود فقط مقر یک حزب نماند؛ به تصویر فشردهای از همان آشفتگی پیروزی بدل شد و، در عین حال، همان «برج آموزش»ی بود که بازیگران آیندهی میدان را، برای مدتی کوتاه، زیر یک سقف گرد آورد.
رهبران و فعالان حزب، یکی پس از دیگری، وارد کابل شدند؛ عدهای با هواپیما از ایران، عدهای از پاکستان، و هزاران تن از ولایتهای مختلف افغانستان. فضای علوم اجتماعی پر شد از روحانیون، فرماندهان، فعالان، همراهان، محافظان، مراجعهکنندگان، کسانی که دفتر میخواستند، کسانی که مقام میخواستند، کسانی که دنبال رهبر منطقهی خود میگشتند، و مردمی که آمده بودند چهرهی پیروزی را از نزدیک ببینند. گاهی اگر کسی میخواست از یکی از راهپلههای علوم اجتماعی بالا یا پایین برود، ناچار بود خود را به دیوار بچسباند تا زیر فشار جمعیت خرد نشود.
در یادداشتهای پیشین، داستانی را یاد کردم که در همان ازدحام رخ داد و در عمق خود، ناشیگری ما را در برخورد با قدرت نشان میداد. گفتم که هر کس زودتر میرسید، دروازهای بسته مییافت و ورقهای بر آن نصب میکرد تا آن را به نام خود یا رهبرش ثبت کند. یکی از مسئولان فرهنگی حزب، درست روبهروی اتاقی که من و سجادی در آن بودیم، بر دروازهای نوشت: «دفتر کار استاد علوینژاد بلخی». یک روز، وقتی من و سجادی در اتاق نشسته بودیم، هماتاقی دیگر ما با خنده از بیرون آمد و گفت کلیدهای دروازهی رزروشدهی استاد علوینژاد پیدا شده و دروازه را باز کردهاند؛ اما معلوم شده است که آن دروازه به تشناب راه دارد، نه به دفتر یا خوابگاه استاد علوینژاد بلخی. قصهای خندهدار و در عین حال دردناک بود که چند روزی ما را به خود مشغول کرد.
آن طنز کوچک، تصویر بزرگی در خود داشت: همه به دنبال اتاق بودند، همه به دنبال جا بودند، همه میخواستند سهم خود را در بنای پیروزی پیدا کنند؛ اما کمتر کسی میپرسید این بنا چگونه اداره خواهد شد. در «بازیهای گرسنگی»، لحظهی آغاز میدان، لحظهی هجوم به ذخیرهگاه وسایل است؛ هر کس چیزی میقاپد تا زنده بماند. علوم اجتماعی نیز، در روزهای نخست، شبیه همان لحظه بود؛ با این تفاوت که اینجا هنوز «گونگ» به صدا درنیامده بود. ما هنوز در برج آموزش بودیم، اما گویی میدان از پیش آغاز شده بود.
حزب وحدت حاصل اتحاد چندین گروه مذهبی شیعه بود و روحانیون مذهبی اکثریت قاطع رهبری آن را تشکیل میدادند. این اتحاد، از نظر تاریخی، برای هزارهها اهمیت بزرگی داشت؛ اما در کابل، با دشواری بزرگی روبهرو شد: سهم چگونه باید میان گروههایی تقسیم میشد که هر یک خود را صاحب انقلاب و جهاد میدانستند؟
مزاری بعدها با تلخی یاد کرد که در سالهای نخست تشکیل حزب، هیچگاه بیش از سی نفر از رهبران در بامیان جمع نشده بودند؛ اما وقتی کابل فتح شد، نزدیک به هشتاد نفر از اعضای شورای مرکزی و شورای نظارت به کابل آمدند و کمتر کسی بود که به چیزی پایینتر از وزارت قانع شود. این سخن مزاری تنها شکایت از زیادهخواهی افراد نبود؛ تشخیص یک بحران بود: پیروزی، پیش از آنکه به برنامه تبدیل شود، به مطالبهی سهم تبدیل شده بود.
این بحران، خود داستانی جداگانه دارد و در یادداشتهای بعدی به جزئیات آن خواهم رسید. اما در همینجا باید نشانهاش را نگه داشت: علوم اجتماعی، پیش از آنکه به سنگر مقاومت بدل شود، آینهای بود که در آن هم امید وحدت دیده میشد، هم آشفتگی سهمخواهی، و هم نخستین لرزههای اعتمادی که هنوز فرصت نیافته بود به نهاد و نظم تبدیل شود.
***
در یادداشتهای پیشین گفتهام که یکی از دشواریهای اصلی کابل، نبود ذهنیت مدیریت سیاسی بود. علوم اجتماعی، یکی از نخستین صحنههایی بود که این نبود را آشکار کرد. کسانی که سالها در جبهه، مهاجرت، دفترهای حزبی و حلقههای ایدئولوژیک زندگی کرده بودند، ناگهان در برابر مسألههایی قرار گرفتند که با منطق سنگر حل نمیشدند: دولت، شهر، سهم، امنیت، اداره، مردم و آینده. بسیاری میدانستند چگونه جنگیدهاند، چگونه قربانی دادهاند و چگونه شعار دادهاند؛ اما نمیدانستند چگونه یک شهر چندقومی، زخمی و بیاعتماد را اداره کنند.
من نیز جوانی بودم پر از شور، اما هنوز از این لایهی عمیق بحران آگاهی کامل نداشتم. مقاله مینوشتم، تحلیل سیاسی و مذهبی میکردم، در پشاور با «بشارت» کار کرده بودم، حتا متن نخستین پیام سیاسی آیتالله صادقی پروانی، در مقام رئیس شورای عالی نظارت حزب وحدت، را نوشته بودم؛ پیامی که در آن، کمونیسم «تجربهی ناکام بشر در عرصهی عدالتخواهی» خوانده شده و اعضای حزب دموکراتیک خلق، بهصورت عام، مورد عفو قرار گرفته بودند. امروز که به آن نوشتهها نگاه میکنم، میبینم در زبان، سخاوت و بلندطبعی داشتیم؛ اما در فهم سازوکار قدرت، بسیار خام و پایینرتبه بودیم.
گفته بودم که قسیم اخگر، پیش از آن، وقتی مقالهای از من دربارهی خطر دامنزدن به تنشهای قومی را خوانده بود، اعتراض کرده و گفته بود که وقتی از سیاست چیزی نمیدانم، بهتر است چیزی ننویسم. آن روز، هضم سخنش برایم سخت بود؛ اما امروز میبینم بخشی از حقیقت را گفته بود. من مقالهنویس بودم، نه کسی که مکانیزم ادارهی قدرت در کشوری بحرانزده را بفهمد. نشریهای که قرار بود در علوم اجتماعی راه بیندازیم نیز، در نهایت، همان زبان را تکرار میکرد: زبان شور، زبان شعار، زبان امید؛ نه زبان برنامه، نهاد و مدیریت.
در سطح ملی نیز وضعیت بهتر نبود. رهبران احزاب در پشاور، زیر فشار پاکستان، برای تقسیم قدرت نشسته بودند؛ اما کمتر کسی به این میاندیشید که پس از ورود هزاران تفنگدار فاتح به کابل، چگونه باید قدرت را اداره کرد، امنیت را تضمین نمود، مردم را آرام ساخت و نهادی برای اعتماد مشترک بهوجود آورد. حضرت مجددی، چهرهای که ضعیفتر از همه به نظر میرسید و کنارزدنش برای دیگران دشوار نمینمود، بهعنوان ممثل دولت اسلامی به کابل آمد. همین انتخاب نشان میداد که مسألهی اصلی، ساختن دولت نبود؛ عبور موقت از بحران سهم بود.
در همان روزها، غرور پیروزی همهجا را پر کرده بود: سخنرانی، مصاحبه، رادیو، تلویزیون، عکس، پوستر و شعار. فرماندهانی را میدیدم که کتابهایی از مبارزان انقلابی جهان خوانده بودند و خود را به جنرال جیاپ، چهگوارا یا چهرههای انقلاب چین تشبیه میکردند. یکی در اتاقهای علوم اجتماعی از «جنگ خلق» و «ارتش خلق» سخن میگفت؛ دیگری با مشت گرهکرده از عیاران و کجکلاهان یاد میکرد.
در زبان «بازیهای گرسنگی»، این همان نمایش پیش از میدان است؛ همان لحظهی مصاحبه با خراجگزاران، وقتی هرکس میکوشد برای دوربین، تصویری از خود بسازد که دل اسپانسرها را ببرد. ما نیز در آینهی انقلابهای دیگر، تصویر قهرمانانهی خود را میدیدیم؛ اما کمتر کسی کابل را همانگونه که بود میدید: شهری بینهاد، پر از تفنگ، پر از انتظار، خسته از جنگ، و در آستانهی فروپاشی اعتماد.
این غرور عمر درازی نداشت. وقتی یک ماه بعد جنگ در کابل آغاز شد، موج گریز از علوم اجتماعی به همان سرعتی رخ داد که موج ورود اتفاق افتاده بود. ساختمانی که تا دیروز از رهبران، مراجعهکنندگان و مدعیان مقام پر بود، در چند ساعت خالی شد. کسانی که آمده بودند سهم بگیرند، ناگهان رفتند؛ کسانی که برای وزارت آمده بودند، میدان جنگ را ترک کردند. علوم اجتماعی، در همان چند ساعت، چهرهی دیگری از خود نشان داد: برج آموزش فرو ریخت و میدان واقعی آغاز شد.
***
در فیزیک، «نقطهی ثقل» یک جسم، لزوماً جایی نیست که بیشترین جِرم در آن جمع شده باشد؛ نقطهای است که اگر زیر آن تکیهگاهی بگذارند، تمام جسم، با همهی وزن نامتقارن و پراکندهاش، در تعادل میماند. گاهی این نقطه حتا در فضای خالی جسم قرار دارد؛ جایی که از بیرون، هیچ نشانی از مرکزیت در آن دیده نمیشود، اما تمام تعادل جسم به همانجا وابسته است.
علوم اجتماعی، در روزهای ازدحام، شبیه چنین جسمی بود: جرمی سنگین، نامنظم و پراکنده که در راهروها، اتاقها، حیاطها، پلهها و دهلیزها انباشته شده بود. هر کس گمان میکرد جایی که ایستاده، مرکز ماجراست؛ هر کس اتاق خود، گروه خود، رهبر خود، سلاح خود یا شعار خود را نقطهی ثقل میپنداشت. ساختمان، پر از صدا بود؛ پر از رفتوآمد، پر از ادعا، پر از امید، پر از اضطراب، پر از آدمهایی که هنوز فرق میان «حضور در لحظهی پیروزی» و «ماندن در لحظهی خطر» را نمیدانستند.
اما روز دوم جنگ، وقتی از دفتر فرهنگی در منزل دوم علوم اجتماعی بیرون شدم، همان جسم پرجرم و پرهیاهو، یکشبه خالی شده بود. دهلیزها خاموش بودند. اتاقها خلوت بودند. حیاط، آن شلوغی دیروز را نداشت. پلههایی که تا روز پیش زیر گامهای پیروزمندانه و شتابزده میلرزیدند، حالا در سکوتی سنگین فرو رفته بودند. گویی جنگ، در نخستین ضربهی خود، پردهی نمایش را کنار زده و نشان داده بود که چه کسی برای سهم آمده بود و چه کسی برای ماندن.
در «بازیهای گرسنگی»، کپیتول میدان را طوری طراحی میکند که بازیگران، پیش از آنکه به دشمن اصلی فکر کنند، یکدیگر را تهدید ببینند. میدان، فقط میدان جنگ نیست؛ میدان کنترل روایت است. هر تصویر، هر حرکت، هر اتحاد و هر شکست باید به نفع قدرت مرکزی معنا شود. در چنین میدانی، زندهماندن کافی نیست؛ باید معنای زندهماندن را نیز از دست کپیتول بیرون کشید. کتنیس وقتی خطرناک میشود که فقط برای بقا نمیجنگد؛ برای شکستن روایت میجنگد. او راهی پیدا میکند که بازی را از درون بازی تغییر دهد.
علوم اجتماعی، در آن روزها، برای ما چیزی شبیه همان میدان بود؛ میدانی پر از نگاه، توطئه، رقابت، ترس، غرور، شعار و اسلحه. هر گروهی میخواست روایت خود را تحمیل کند. هر قدرتی میخواست هزاره را در همان جایگاه قدیمیاش نگه دارد: خاموش، تابع، بارکش، بینام، بیادعا و بیحق. اما مزاری در همان میدان، کاری کرد که شبیه شکستن قاعدهی بازی بود. او نه تنها جنگید، بلکه روایت را عوض کرد؛ نه تنها از مردمش دفاع کرد، بلکه به مردمش صدا داد.
قبلاً از روزی یاد کرده بودم که مزاری را در دهلیز ساختمان علوم اجتماعی دیدم. وضو گرفته بود؛ آستینهایش تا آرنج بالا بود، جاکت هزارگی بیآستین بر تن داشت، سرش برهنه بود و ریش انبوهش از آب وضو مرطوب شده بود. چهرهاش آرام بود؛ آرامشی که در خلوت دهلیز بیشتر به چشم میآمد. دفتر او با دفتر فرهنگی تنها دو اتاق فاصله داشت. در آن ساختمان بزرگ، جز یکی از محافظانش که دم دروازهی دفتر ایستاده بود، کسی دیگر دیده نمیشد.
اکنون که از فاصلهی ۳۴ سال به آن روزها نگاه میکنم، به نقش مزاری در آن نقطهی ثقل، با شگفتی و تحسین خیره میشوم. تصورش برایم هنوز دشوار است که در آن روزها، هزاران نفر مسلح از دهها گروه جنگی و جهادی، مغرور از فتح و پیروزی پس از یک جنگ سهمگین ۱۴ ساله با ارتش سرخ اتحاد شوروی و رژیمی که گفته میشد دستکم ۴۰۰ هزار نیروی مسلح منظم و جنگدیده دارد، وارد میدان شده بودند؛ آدمهایی که ذهن و نگاه شان از تعصب، جزمیت ایدئولوژیک، غرور جهادی و خاطرهی خون و پیروزی انباشته بود. گلبدین حکمتیار با غرور اعلام میکرد که اگر ضرورت شود کابل را تا ۲۵ سال راکتباران میکند. مسعود با غرور میگفت که من از کابل دفاع میکنم. سیاف میگفت ساختمانهایی را که کمونیستها ساخته اند ویران کنیم و از نو بسازیم.
در این میدان آشفته و شلوغ و خطرناک، در برابر مزاری، چهرههایی ایستاده بودند که هرکدام پشت خود تاریخ، سازمان، سلاح، حامی خارجی و ادعای بزرگ داشتند: مولوی خالص، گلبدین حکمتیار، احمدشاه مسعود، سیاف، ربانی و دیگر رهبران گروههای هفتگانهای که آشکارا با هزارهها و حزب وحدت خصومت داشتند. همان رهبرانی که در دو نوبت مهم برای تشکیل حکومت ـ یکبار در سال ۱۳۶۷ در راولپندی و بار دیگر در سال ۱۳۷۱ در گورنرهاوس پشاور ـ نمایندگان سیاسی هزارهها را در جلسات خود سهیم نساختند و شریک قدرت ندانستند.
مزاری در چنین میدانی ایستاده بود: میدانی که در آن پاکستان، ایران، عربستان، امریکا، انگلیس، روس و قدرتهای منطقهای و بینالمللی هرکدام نگاه، منفعت، شبکه و نقشهی خود را داشتند؛ میدانی که در آن دشمنی بیرونی با زهرآگینی تنشهای درونی حزب وحدت درهم آمیخته بود؛ میدانی که در درون خود حزب وحدت نیز، بهخصوص برخی از شیعیان غیرهزاره، در مخالفت و عناد با مزاری، درست در همان نقطهی ثقل قدرت ایستاده بودند؛ میدانی که شیخ آصف محسنی، با پایگاه نظامی حرکت اسلامی، نقش موذیانه و خطرناک خود را در آن بازی میکرد و طعنه و توهین و نیشزدنهایش تمامپذیر نبود.
در سوی دیگر، جامعهای بود که از فقر، محرومیت، عقبماندگی تاریخی و تحقیر دیرپا رنج میبرد. نیروهایی که در اطراف مزاری گرد آمده بودند، اکثریت قاطع شان نه افسران حرفهای بودند، نه سیاستمداران کارآزموده، نه کادرهای منظم حزبی؛ خشتمال بودند، جوالی بودند، حمامی بودند، دکاندار بودند، جوانان خام و بیتجربه و احساساتی کوچههای کابل بودند. در کنار آنان، بقایایی از رژیم و اردوی حزب دموکراتیک خلق نیز حضور داشتند؛ کسانی با تجربهی نظامی، اما با پیشینهای که خود، منشأ سوءظن و تنش بود. در همان میدان، تضادهای کهنه و تازه میان آخوند و روشنفکر، جهادی و غیرجهادی، حزبی و غیرحزبی، سازمانی و غیرسازمانی، مذهبی و ملی، همه زیر چتر حزب وحدت جمع شده بودند؛ چتری که تنها چند سال پیش، با جبر شرایط، با اکراه تاریخ یا با اختیار ناآگاهانه، بر سر گروههای متضاد و گاه متخاصم گسترده شده بود.
در چنین وضعیتی، شگفتی من از این است که مزاری چگونه دچار سراسیمگی نشد. چگونه در برابر این همه فشار، این همه دشمنی، این همه بیاعتمادی، این همه تحریک، این همه ضعف درونی و این همه تهدید بیرونی، وحشت نکرد. چگونه صدایش نلرزید و موضعش گم نشد. چگونه در تمام آن توفان، دستپاچه شد و با آرامش و وقار از حق هزاره سخن گفت؛ از مطالبات روشن هزاره، از حق اشتراک در تصمیمگیری، از رسمیت مذهب، از حقوق مساوی شهروندی، از عدالت، از وحدت ملی، از حرمت انسان.
***
بگذارید کمی بیشتر مکث کنم. اهمیت مزاری فقط در این نبود که از حق هزاره دفاع کرد. اهمیت او در این بود که به جامعهای صدا داد که صدایش با سیاست عامدانهی ضد هزاره سرکوب شده بود. هزاره در تاریخ رسمی، یا حذف شده بود یا تحقیر؛ یا نام نداشت یا نامش با توهین همراه بود. در روابط اجتماعی، در زبان روزمره، در ادبیات قدرت، در خاطرهی دولت و در ذهنیت جامعه، هویت هزاره را تا حد «خر بارکش» تقلیل داده بودند؛ موجودی برای کار، برای بردن بار، برای خدمت، برای سکوت، برای تحمل. اسم هزاره گرفته نمیشد، اما القابی که برای هزاره تراشیده بودند، در هیچ زبانی بند نمیآمد: قلفکچپات، موشخور، نسل خسک، بوی ماهی خام، اولاد چنگیز، نسل مغول، بینیپچق، بولانی، هزاره و چاکلیت مینو؟… مزاری همهی این تابوها را شکست. مزاری سکوت را شکست. او به مردمی که سالها به جای سخنگفتن فقط رنج کشیده بودند، زبان داد؛ به مردمی که به جای دیدهشدن فقط مصرف شده بودند، چهره داد؛ به مردمی که به جای نام، لقب و تحقیر شنیده بودند، هویت داد.
او جامعهای متشتت، پراکنده و بیاعتماد را آهستهآهسته به سوی انسجام برد. هزاره، پیش از مزاری، فقط یک درد مشترک نداشت؛ چندین درد پراکنده داشت. هر قریه، هر منطقه، هر تنظیم، هر روحانی، هر روشنفکر، هر مهاجر، هر جبهه و هر خانواده، زخمی جداگانه با خود حمل میکرد. مزاری این زخمها را به یک روایت مشترک تبدیل کرد. او از رنج، هویت ساخت؛ از تحقیر، مطالبه ساخت؛ از پراکندگی، صف ساخت؛ از خشم، سیاست ساخت؛ و از ترس، اعتماد.
اعتماد، در اینجا، یک احساس ساده نبود. اعتماد همان نیروی پنهانی بود که جامعهی شکسته را از درون به هم وصل میکرد. مردمی که به دولت اعتماد نداشتند، به رهبران سنتی اعتماد نداشتند، به گروههای جهادی اعتماد نداشتند، به قدرتهای بیرونی اعتماد نداشتند و حتا به خود شان نیز اعتماد شان را از دست داده بودند، در مزاری نشانی از صداقت یافتند. مزاری به آنان نگفت که راه آسان است؛ گفت راه دشوار است، اما این بار ما خود مان راه خود را انتخاب میکنیم. همین صداقت، همین پرهیز از فریب، همین ایستادن در کنار مردم در لحظهی خطر، سرمایهی اعتماد را ساخت.
مزاری برای جامعهی هزاره فقط سنگر نساخت؛ رؤیا ساخت. فقط از گذشتهی دردناک سخن نگفت؛ افق آینده را نشان داد. به جامعهای که عادت داده شده بود فقط برای بقا فکر کند، آموخت که میتواند برای کرامت نیز بیندیشد. به مردمی که همیشه مجبور بودند در حاشیهی تصمیم دیگران زندگی کنند، گفت که میتوانند خود در مرکز تصمیم حضور داشته باشند. او انرژی پنهان جامعه را آزاد کرد؛ انرژیای که سالها زیر بار تحقیر، فقر، ترس و بینامی دفن شده بود. این انرژی، وقتی آزاد شد، فقط برای جنگ نبود؛ برای ساختن زندگی مطابق خواست خود بود، برای مکتب، برای رسانه، برای تشکل، برای سخن، برای حضور زن، برای حرمت روشنفکر، برای حق دانشمند، برای عدالت و برای آینده.
از همینجا بود که مزاری در میدان «بازیهای گرسنگی» کابل، فقط یک بازیگر دیگر نبود. او میخواست قاعدهی بازی را تغییر دهد. قدرتهای حاکم میخواستند هزاره را در همان نقش قدیمی نگه دارند: سرباز بینام، نیروی مصرفی، جمعیت قابل معامله، قربانی خاموش. مزاری این نقش را نپذیرفت. او گفت هزاره نه ابزار جنگ دیگران است، نه حاشیهی حکومت دیگران، نه ضمیمهی سیاست دیگران. هزاره یک مردم است؛ با تاریخ، با هویت، با حق، با مذهب، با زبان، با جغرافیا و با سهم روشن در آیندهی افغانستان. این سخنان، به خصوص، در صحبت مزاری که همان سال ۱۳۷۱ با هیأتی از هزارههای کویته در علوم اجتماعی داشت، به صراحت مطرح شد. دقیقاً با همین زبان سخن گفت: «ما را برای جوالیگری و کار قبول دارند، اما برای تصمیمگیری نه»… «این در کجای عدالت است؟» …. «این را که ما قبول نداریم.»… «چطور میشود این توهین را قبول کنیم که بگویند حرف اینها را بعداً میزنیم…» …
***
با توجه به همین نقش مزاری است که مفهوم «کاریدور بدیل» نیز به صورتی روشنتر معنا پیدا میکند. مزاری در محاصرهی دشمنیها، در میان بنبستهای جنگ، در فضای بیاعتمادی و در برابر فشارهایی که هرکدام میتوانست جامعه را به سوی نابودی بکشاند، تلاش کرد راهی دیگر باز کند؛ راهی که نه تسلیم بود، نه انتحار؛ نه انزوا بود، نه ذوبشدن در قدرت دیگران؛ نه جنگ کور بود، نه صلح بیعدالت. این کاریدور بدیل، راهی بود برای عبور از تحقیر به کرامت، از پراکندگی به انسجام، از سکوت به صدا، از حاشیه به مرکز، از ترس به اعتماد.
مدیریت مزاری در آن روزها، مدیریت یک بحران ساده نبود؛ مدیریت ریسکهای بزرگ تاریخی بود. او باید میان جنگ و صلح، میان مقاومت و مذاکره، میان خواست مردم و ظرفیت واقعی مردم، میان خشم زخمی جامعه و ضرورت حفظ منطق سیاسی، میان فشار درونی حزب وحدت و دشمنی بیرونی قدرتها، تعادل ایجاد میکرد. او هر لحظه میتوانست به دام واکنشهای کور، شعارهای بیپشتوانه، تصمیمهای شتابزده و موضعگیریهایی بیفتد که فردا منطق خود را از دست بدهند. اما مزاری، در شگفتآورترین لحظات، موضع خود را گم نکرد.
او از جنگ و نفاق ملی بیزاری جست. انحصار قدرت را ریشهی اصلی فاجعه خواند. از تاریخ سخن گفت. از وحدت و انسجام نیروها و اقشار جامعه سخن گفت. از حقوق و حرمت دانشمندان، روشنفکران و زنان سخن گفت. او هرگز مطالبهی هزاره را به کینهی قومی تقلیل نداد؛ آن را به زبان عدالت، مشارکت و حق شهروندی ترجمه کرد. همین ترجمه، یکی از نشانههای رهبری خردمندانهی او بود: اینکه درد خاص یک مردم را به زبان عام عدالت بیان کند؛ بیآنکه آن درد را پنهان سازد یا در شعارهای کلی گم کند.
این تصویر، برای من، یکی از روشنترین تصویرهای تفاوت میان ادعای پیروزی و مسئولیت ماندن است. علوم اجتماعی، در روزهای نخست، مراسم گشایش پیروزی بود؛ برج آموزشی پر از بازیگرانی که هرکدام برای دوربین، برای اسپانسر، برای سهم، برای نام یا برای تثبیت موقعیت خود اجرا میکردند. اما در روز دوم جنگ، از آن همه ازدحام، تنها کسی مانده بود که نمیتوانست مردم را ترک کند.
مزاری در آن دهلیز خالی، نه فرماندهی تمام سنگرها بود و نه مدیر همهی جبههها؛ اما همان نقطهی ثقل بود. کسانی که در سنگرها میجنگیدند، شاید او را نمیدیدند، اما میدانستند که او هنوز در همان ساختمان است. همین دانستن، در میدانی که همهچیز میتوانست فرو بپاشد، نوعی تعادل میآفرید؛ تعادلی نه از جنس نظم نظامی، بلکه از جنس اعتماد.
اعتماد یعنی همین: مردمی که در کوچهها و سنگرها پراکندهاند، اما میدانند کسی در مرکز ایستاده که آنان را معامله نمیکند. اعتماد یعنی اینکه جامعه، در میان دود و آتش، هنوز باور کند که صدایش گم نشده است. اعتماد یعنی اینکه رهبری، در لحظهای که میتواند فرار کند، بماند؛ در لحظهای که میتواند شعار بدهد، توضیح بدهد؛ در لحظهای که میتواند نفرت تولید کند، عدالت را ترجمه کند؛ در لحظهای که میتواند مردم را به بازی قدرتهای دیگر تبدیل کند، برای شان کاریدور بدیل بسازد.
به این معنا، نقطهی ثقل میدان در روزهای نخست، جایی به نظر میرسید که بیشترین جمعیت، بیشترین سروصدا و بیشترین ادعا جمع شده بود. اما در روز دوم جنگ، نقطهی ثقل همان جایی بود که یک نفر، در سکوت کامل، ایستاده بود. شاید «بازیهای گرسنگی» نیز در پایان همین را نشان میدهد: معادلهی میدان را، در نهایت، انبوه بازیگرانی که برای دوربین اجرا میکنند نمیشکنند؛ همان یک یا دو نفری میشکنند که وقتی همه رفتهاند، هنوز سر جای خود ایستادهاند؛ نه برای نمایش، بلکه برای ماندن.
از همینجا بود که فهمیدم پیروزی، اگر با مسئولیت همراه نشود، به ازدحام تبدیل میشود؛ و مسئولیت، زمانی معنای واقعی خود را نشان میدهد که ازدحام میرود و میدان خالی میشود. علوم اجتماعی، برای من، هم تصویر شلوغی پیروزی بود و هم تصویر تنهایی مسئولیت. در هر دو تصویر، خط اعتماد پنهان بود: چه کسی برای سهم آمده بود، و چه کسی برای ماندن؟
***
در همان روزها، در همان ساختمان، نخستین آزمون داخلی اعتماد نیز آرامآرام از راه میرسید؛ آزمونی که به سهمها، کرسیهای کابینه و معنای مسئولیت جمعی مربوط میشد. این آزمون نشان داد که بحران اعتماد تنها میان میدان و کپیتولهای بیرونی جریان ندارد؛ ریشههای آن در درون خانهی خود ما نیز زنده است. از آن آزمون، و از راهی که از علوم اجتماعی به سوی غرب کابل و مقاومتی تازه گشوده شد، در یادداشتهای بعدی سخنان زیادی خواهم گفت.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه