زبان پنهان رنج

اولین فحشی که شنیدم نه در کوچه بود و نه در میان دعوای چند مرد، بلکه در خانه بود. آن‌قدر کوچک بودم که معنای واژه را نمی‌فهمیدم؛ اما از لرزش صدای مادرم و سکوت سنگین بعد از آن فهمیدم بعضی کلمات فقط کلمه نیستند، زخم‌اند.

سال‌ها بعد وقتی بزرگ‌تر شدم، دیدم در افغانستان فحش فقط ناسزا نیست، نوعی زبان است. زبانی که در جامعه‌ای سرشار از سکوت، سانسور و ترس، جای بسیاری از حرف‌های نگفته را گرفته است. مردی که حق اعتراض ندارد، راننده‌ای که هر روز تحقیر می‌شود، مادری که صدایش شنیده نمی‌شود و دختری که سال‌ها از ابتدایی‌ترین حقوقش محروم مانده، گاهی تنها چیزی که برایش باقی می‌ماند چند واژه‌ی تند است. شاید زیبا نباشند، اما واقعی‌اند.

ما دختران در افغانستان بیشتر از آنکه فحش بدهیم، موضوع فحش بوده‌ایم. کافی است در خیابان راه برویم، نظری متفاوت داشته باشیم یا برای حق تحصیل حرف بزنیم؛ بسیاری از ناسزاها نه متوجه رفتار ما، بلکه متوجه زن بودن ماست. عجیب است که در فرهنگ ما بخش بزرگی از فحش‌ها از بدن زن، مادر، خواهر یا ناموس ساخته شده‌اند، گویی برای تحقیر یک مرد باید زنی را هدف قرار داد. همین مساله نشان می‌دهد که فحش صرفاً یک واکنش عصبی نیست، بلکه بازتاب ساختار قدرت و نگاه یک جامعه است.

از نگاه فلسفه‌ی زبان نیز این موضوع قابل تأمل است. فوکو در «نظم گفتار» توضیح می‌دهد که زبان همواره زیر سلطه‌ی قدرت قرار دارد و هر سخنی که این نظم را بر هم بزند، نوعی مقاومت محسوب می‌شود. ویتگنشتاین نیز در «پژوهش‌های فلسفی» نشان می‌دهد که معنای واژه‌ها در شیوه‌ی استفاده از آن‌ها شکل می‌گیرد. بنابراین فحش را نمی‌توان تنها با معیار «ادب» یا «بی‌ادبی» سنجید، بلکه باید دید در چه موقعیتی، توسط چه کسی و با چه هدفی گفته می‌شود.

در ادبیات جهان نیز همین نگاه دیده می‌شود. بسیاری از نویسندگان بزرگ از زبان رکیک نه برای شوک‌آفرینی، بلکه برای روایت حقیقت استفاده کرده‌اند. چاک پالانیک در «باشگاه مشت‌زنی»، برت ایستون الیس در «روانی آمریکایی»، ایروین ولش در «قطاربازی»، هنری میلر در «مدار رأس‌السرطان» و حتی جیمز جویس همگی از شکستن مرزهای زبانی برای نقد جامعه بهره برده‌اند. در میان نویسندگان زن نیز کسانی چون کتی آکر یا شیوا ارسطویی از زبان بی‌پرده برای روایت تجربه‌ی زنانه و اعتراض به ساختارهای مردسالار استفاده کرده‌اند. در این آثار، ناسزا نشانه‌ی ابتذال نیست، بخشی از واقعیت انسان است.

اما روایت افغانستان با همه‌جا فرق دارد. اینجا بسیاری از دختران حتی فرصت بلند حرف زدن را ندارند، چه برسد به شکستن قواعد زبان. با این حال در دل همین سکوت، خشم جمع می‌شود؛ خشمی که گاهی در قالب یک جمله‌ی تند، یک اعتراض کوتاه یا حتی یک ناسزا بیرون می‌آید. شاید آن واژه محترمانه نباشد، اما ریشهٔ آن اغلب بی‌عدالتی است نه بی‌فرهنگی.

من نمی‌خواهم از فحاشی دفاع کنم؛ جامعه‌ای که احترام در آن از بین برود، دیر یا زود گفت‌وگو را نیز از دست خواهد داد. اما نمی‌توان بدون شناخت ریشه‌ها، تنها با محکوم کردن واژه‌ها مسئله را حل کرد. وقتی انسان سال‌ها فرصت بیان دردش را نداشته باشد، زبانش نیز آرام‌آرام شکل دیگری پیدا می‌کند. شاید به همین دلیل است که فحش بیش از آنکه درباره‌ی گوینده چیزی بگوید، درباره‌ی جامعه سخن می‌گوید. جامعه‌ای که در آن عدالت کم‌رنگ، گفت‌وگو محدود و رنج فراوان است، زبانش نیز خشن‌تر می‌شود.

در نهایت، فحش زبان پنهان یک جامعه است؛ زبانی که اگرچه گاه آزاردهنده و ناپسند به نظر می‌رسد، اما می‌تواند آیینه‌ای از روابط قدرت، تبعیض، سرکوب و دردهای انباشته باشد. شاید روزی که مردم بتوانند آزادانه حرف بزنند، اعتراض کنند و شنیده شوند، بسیاری از این واژه‌های خشمگین نیز آرام‌آرام جای خود را به گفت‌وگو بدهند. زیرا هیچ انسانی از سر آسایش زبانش را به خشونت آلوده نمی‌کند، اغلب این رنج است که از دهان انسان سخن می‌گوید.

عجیب است که در فرهنگ ما بخش بزرگی از فحش‌ها از بدن زن مادر خواهر یا ناموس ساخته شده‌اند گویی برای تحقیر یک مرد باید زنی را هدف قرار داد. همین مساله نشان می‌دهد که فحش صرفاً یک واکنش عصبی نیست بازتاب ساختار قدرت و نگاه یک جامعه است. وقتی انسان سال‌ها فرصت بیان دردش را نداشته باشد زبانش نیز آرام‌آرام شکل دیگری پیدا می‌کند. شاید به همین دلیل است که فحش بیش از آن‌که درباره‌ی گوینده چیزی بگوید درباره‌ی جامعه سخن می‌گوید. جامعه‌ای که در آن عدالت کم‌رنگ گفت‌وگو محدود و رنج فراوان است زبانش نیز خشن‌تر می‌شود. زیرا هیچ انسانی از سر آسایش زبانش را به خشونت آلوده نمی‌کند اغلب این رنج است که از دهان انسان سخن می‌گوید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000