حکایت یک دختر، برای همه‌ی دختران

تایم کورسم تمام شد و به سوی خانه حرکت کردم. امروز خیلی بی‌حال و کسل بودم. تمام بدنم درد می‌کرد و توانایی راه رفتن نداشتم. بدنم سرد شده بود؛ ولی در همان حالت احساس گرمی می‌کردم. با این حال مجبور بودم، به هر قیمتی که می‌شود، خودم را به خانه برسانم.

آسمان را ابرهای سیاه پوشانده بود. هوا خشک و غبارآلود بود و هر وقت باد شدیدی می‌وزید، گرد و خاک را با خود می‌آورد. حس می‌کردم تمام لباس، صورت و دستانم پر از خاک شده است. با خودم می‌گفتم: «ای کاش کمی باران ببارد تا زمین‌ها اندکی نم‌ناک شود.» در راه با یکی از دوستانم برخوردم. برای اینکه حالم بهتر شود، با او هم‌صحبت شدم.

از او پرسیدم: «چطوری؟ با درس‌ها خیلی مصروفی، احوال ما را نمی‌گیری؟»

با بی‌حالی جواب داد: «نپرس… تو چه می‌دانی از زندگی من.»

برایم جالب بود، دختری که همیشه پرانرژی بود امروز به دختری پژمرده تبدیل شده بود.

گفتم: «چرا؟ چه شده؟»

لبانش را باز و بسته کرد. انگار سخن گفتن برایش خیلی سخت بود، یا شاید چیزی برای گفتن نداشت. در حال راه رفتن بودیم و من چشم‌انتظار بودم که چه می‌گوید. در همین فکرها بودم که این‌بار لب به سخن باز کرد:

«پدر من در سال‌های پیشین یک قومندان بود که همه‌ی مردم او را می‌شناختند. گاهی اوقات برادرانم برایم تعریف می‌کنند که پدر، شخصی دلسوز و مهربان بود. حتی بعضی وقت‌ها با دوستانش روبه‌رو می‌شوم که از پدرم تعریف می‌کنند. اما من پدرم را ندیدم… هنوز به دنیا نیامده بودم که پدرم به شهادت رسید. وقتی به سن دو سالگی رسیدم، مادرم با فرد دیگری ازدواج کرد و من و دو برادرم را تنها گذاشت…»

این حرف‌ها سنگین‌تر از آن بود که تصور می‌کردم:

«ما در خانه‌ی کاکایم زندگی می‌کردیم. برادر بزرگم از راه قاچاقی به آلمان رفت و من و برادر کوچک‌ترم ماندیم. شب‌ها برادرم تا ساعت هشت سر کار بود و من از تنهایی می‌ترسیدم. به مسجد می‌رفتم و با دختران خادم مسجد دوست شده بودم. تا ساعت هشت آنجا می‌ماندم و بعد برادرم زنگ می‌زد که برگردم، چون آمده است.»

تلاش می‌کرد این حرف‌ها را با لبخند بگوید، اما موفق نمی‌شد. صدایش لرزش عمیقی داشت و هرگز به چشمانم نگاه نمی‌کرد. رد نگاهش را دنبال کردم، اما به جایی نرسیدم.

«آهسته‌آهسته زندگی ما کمی بهتر شد. برادر اولم نامزد کرد و حالا صاحب یک فرزند است. برادر دومم هم تازه ازدواج کرده. حالا من با زن برادر اولم زندگی می‌کنم. همه کارهای خانه‌ی هر دو برادرم را انجام می‌دهم و در عین حال تلاش می‌کنم درس بخوانم تا به جایی برسم.»

چند دقیقه‌ای مکث کرد. من با عجله گفتم: «چقدر خوب که خودت می‌خواهی به جایی برسی. زندگی همه پر از چالش است، باید از آن‌ها عبور کنیم.»

سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. گفت: «خواهر جان، مشکل اینجا نیست… مشکل این است که برادر اولم می‌خواهد زن و دخترش را به آلمان ببرد و برادر دومم هم با همسرش به بریتانیا می‌رود. به همین زودی‌ها… من نمی‌دانم با کی باشم، چه کار کنم، یا کجا بروم. در کشوری که زن به حساب نمی‌آید و من هیچ درآمدی ندارم… از وقتی به دنیا آمدم، همه مرا تنها گذاشتند. هیچ‌کس مرا درک نکرده است. انگار نصیب من فقط تنهایی است…» مکث کرد و آهسته گفت: «آره… تنهایی.»

در همین دو کلمه، تمام ترس‌ها، دردها و سختی‌هایی که کشیده بود، پنهان بود. در آخر، چشمانش پر از اشک شد. دستانش را به هم می‌مالید و بغض، گلویش را می‌شکافت. برای دلداری‌اش گفتم: «عزیز من، شاید نصیب ما پر از تنهایی و درد باشد، اما ما دختران این سرزمین یاد گرفته‌ایم که از دل همین سختی‌ها قوی‌تر شویم. هیچ‌کدام ‌ما واقعاً تنها نیستیم، تا وقتی امید در دل‌ ما زنده است و تا وقتی به خودمان باور داریم.»

آن روز وقتی از او جدا شدم، تا مدت‌ها به حرف‌هایش فکر می‌کردم. فهمیدم این فقط حکایت یک دختر نیست؛ داستان زندگی هزاران دختری است که با وجود داغِ از دست دادن عزیزان، فقر، تنهایی و بی‌پناهی، هنوز برای آینده‌ی بهتر تلاش می‌کنند. شاید ما نتوانیم همه‌ی دردهای‌شان را درمان کنیم، اما می‌توانیم صدای‌شان را بشنویم، قضاوت‌شان نکنیم و امید را از آنان نگیریم. هر دختری حق دارد در امنیت، آرامش و با عزت زندگی کند و برای آرزوهایش بجنگد.

این روایت را نوشتم تا اگر روزی دختری را دیدیم که لبخندش کم‌رنگ شده است، پیش از قضاوت از خود بپرسیم: شاید پشت این سکوت، حکایتی نهفته باشد که ما از آن بی‌خبریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000