میخواهم صدای کابل باشم. تمام چیزی که میخواهم، رویا و آرزوی من همین است. میخواهم صدای کابل باشم؛ صدای پسربچهای که به جای قلم و کتابچه، پلاستیک در دست دارد و در خیابانهای گیروبار به دنبال دیگران میدود و التماس میکند که: «خاله، کاکا، یکدانه بخر.» صدای مرد میانسالی که روی کراچیِ باربریاش مینشیند و با دستانی لرزان پولهایش را میشمارد. فاصلهی من با او یک شیشهی موتر بود و من پا به پای او پولهایش را میشمردم: دو عدد ۵۰ افغانیگی، ۵ عدد ۲۰ افغانیگی، ۴ عدد هم ده افغانیگی. بعد جیبهایش را گشت و در آخر ۳۰ افغانیِ دیگر در دست گرفت. جمعا ۲۷۰ افغانی در بساط داشت! شاید حالا دلیل لرزش دستانش را متوجه شده بودم. اول با خود میگفتم: «آخر او که سنی ندارد! چرا دستانش میلرزد؟» بعد با خود گفتم: «درست است! اینجا افغانستان است…» جایی که کودکان به ناچار بزرگ میشوند و میانسالان شبیه به مردان هفتاد ساله، با مشکلاتی چون لرزش دست، چروکهای فراوان در صورت و موهای سفید زندگی میکنند.
اینجا را دوست دارم و در عین حال از اینجا متنفرم. متنفر از دیدن رویاهای محال و آرزوهای دفنشده. دیاری که قرنهاست صدای نجوای خنده در کوچههایش نواخته نشده است. مردان و پدرانی که بینگرانی سر بر بالشت نگذاشتهاند، مادرانی که نمیتوانند غذای مورد علاقهی فرزندانشان را پخته کنند و دخترانی که به نگاه کردن از زیر جالیهایی مانند میلههای زندان به دنیای اطرافشان عادت کردهاند. شاید تا چند سال پیش هدف و رویاهایم متفاوت و بچهگانه بود؛ اما امروز حتی آن رویاها را به خاطر هم ندارم! امروز تنها هدف من این است که تبدیل به فردی شوم تا بتوانم صدای افغانستان را به گوش دنیا برسانم.
صدای مردمی که سالها میان جنگ، ترس، فقر و خاموشی زندگی کردهاند. دختری که میخواست داکتر شود تا جان انسانها را نجات دهد، امروز از رفتن به مکتب محروم است. دختری که آرزو داشت خبرنگار شود و حقیقت را بنویسد، حالا صدایش در سکوت گم شده است و حالا همان دختران در خانهها مشغول به کار و آشپزیاند تا در خانهی شوهرانشان خدمتکارهای خوبی باشند. پس آرزوهای او چه؟ آنها را در کدام گوشه از دلش خاک کند؟ دیگر جایی برای خاک کردن امیدهایش در دلش باقی نمانده است! احتمالاً در سن ۱۶ سالگی هم اولین بچهاش به دنیا خواهد آمد که آیندهی او سیاهتر از مادرش خواهد بود.
من صدای مردان سرزمینم هستم؛ صدای پسری که باید روزهای جوانیاش را با امید، آموزش و ساختن آینده سپری کند، اما خیلی زود مجبور میشود برای پیدا کردن لقمهای نان کار کند. بسیاری از پسران این سرزمین، کودکی خود را در کارهای سخت، فقر و نگرانی از دست میدهند. بعضی از آنها به جای نشستن پشت میز مکتب، ساعتها در بازارها، سرکها و کارگاهها کار میکنند تا خانوادهشان گرسنه نماند. در افغانستان مرد بودن گاهی به معنای پنهان کردن دردهاست.
وقتی برای دومین بار آن مرد پولهایش را میشمرد، من قطره قطره اشک میریختم؛ اما چهرهی او خنثی بود، گویی به این اوضاع عادت کرده بود، گویی باور کرده بود که کسی صدایش را نمیشنود. اما او اشتباه میکند. من صدای آنان خواهم بود! صدای آنان خواهم بود و با فریادی بلند از جنس قدرت و امید، آنقدر بلند فریاد خواهم زد که اگر کسی گوشهایش را هم بگیرد، نتواند صدایم را در ذهنش ساکت کند. شاید صدای یک نفر کوچک به نظر برسد؛ اما هر تغییر بزرگی از یک صدا آغاز میشود. اگر ما سکوت کنیم، دردها فراموش میشوند؛ اما اگر سخن بگوییم، شاید روزی پنجرههای بسته دوباره به سوی نور باز شوند. من صدای این دیار خواهم بود، حتی اگر در این راه دختری تنها باشم و حتی اگر تمام جهان در مقابلم بایستند، نمیتوانند مرا ساکت کنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه