من از کودکی با دختری بزرگ شدهام که از همان اول هم حق انتخابی نداشت. من و او مانند دو درختی بودیم که از یک جوانهی کوچک شروع کردیم؛ اما وقتی بزرگ شدیم، در کنار هم مانند درخت سیب و درختی بیحاصل جلوه میکردیم.
نمیدانم، شاید فکر میکردیم چون هر دو خردسال هستیم حق انتخاب نداریم و این طبیعی است؛ اما هرچقدر که بزرگتر میشدیم، سختگیریهای خانوادهها بیشتر میشد؛ طوری که حتی حاضر نبودند به ما گوش بدهند و برای همهچیز ما تصمیم میگرفتند: لباسهای ما، شغل ما و حتی رویاهای ما. اما من دختری نبودم که اجازه دهم آرزوهایم را از من بگیرند یا حق انتخاب را از من سلب کنند؛ پس با تمام وجود برای خودم، حقم و رویاهایم جنگیدم، آنقدر که دیگر خانوادهام خسته شدند. اما دوست من خودش را باخته بود و تسلیمِ ازدواج اجباری شد.
من هنوز به یاد دارم که چگونه از رویاهایش برایم میگفت. با شوق و لذت خاصی که در چشمانش جا خوش کرده بود، به من نگاه میکرد و میگفت: «من میخواهم یک انیماتور شوم. من عاشق انیمه و کارتون هستم، میدانی؟ وقتی آنها را میبینم، همهچیز برای مدتی کوتاه از ذهنم پر میکشد و من میمانم و یک دنیا خوشحالی… برای همین میخواهم این خوشحالی را به کودکان دیگر هم هدیه بدهم.»
من اغراق نمیکنم. او دختر فوقالعاده بااستعدادی بود. در همهچیز استعداد داشت: در نقاشی، داستاننویسی و همینطور در درسهایش بسیار موفق بود. هر چیزی که به قوهٔ تخیل مربوط میشد، او در آن بهترین بود؛ اما بعدها فهمیدم همهاینها برای این بوده که از دست آدمها به دنیای تخیلش پناه میبرده است.
خانوادهاش رویاهایش را دفن کردند و فقط یک راه پیش پایش گذاشتند:
«خانهداری را زودتر یاد بگیر و سر خانه و زندگیات برود!»
هر وقت به خانهی آنها میرفتم، از بس صدایش میکردند، یک لحظه هم نمیتوانست کنارم بنشیند:
«سیما! بلند شو درگه ره باز کو!»
«سیما! برنج بشور برای شب.»
«سیما! کالای برادرته اتو کو.»
«سیما! بلند شو دیگ کو دیر شد.»
همیشه اوضاع همینطور بود؛ تا اینکه دیگر به خانهی آنها نرفتم. آنقدر غرق در رویاهایم بودم که وقتی به آنها رسیدم و از خوشحالی بال درآورده بودم، تازه فهمیدم آن دختر شاد و پرامید، مانند گلِ پژمردهای در خانهی شوهر مشغول بچهداری است. آنجا بود که فهمیدم تفاوتهای میان انسانها چگونه به وجود میآیند.
انتخابها مسیر ما را میسازند و انتخابهای هر انسان، به دست خود اوست. من انتخاب کردم که بجنگم، در حالی که او تسلیم شدن را انتخاب کرد. این تنها داستان من و او نبود؛ بلکه داستان زندگی خیلی از ماست. اما یک چیز برای همه روشن است: زندگی هر کس متعلق به خود اوست؛ از طرز لباس پوشیدن تا رویاها، از طرز فکر تا آینده و انتخابهایش.
پس به دخترانی که تسلیم شدهاند میگویم: «دختر قشنگم! بخند، شاد باش، یاد بگیر، زندگی کن و از همه مهمتر انتخاب کن؛ برای خودت و فقط خودت! چون اگر با تصمیمات دیگران زندگی کنی و فردا از زندگیات شکایت داشته باشی، هیچکس مسئولیت تباه شدن زندگیات را قبول نمیکند. پس سکوت در میان این همه ظلم دیگر فایدهای ندارد؛ برای خودت و رویاهایت بجنگ، چون ارزش تو بسیار بیشتر از اینجایی است که اکنون ایستادهای.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه