یادم میآید وقتی کوچک بودم، کسی که با او خیلی راحت بودم، مادرجانم بود. هر چیزی که به ذهنم میآمد، میرفتم و از مادرم میپرسیدم. آن روز در کوچه مشغول بازی بودیم که میان من و یکی از همسایهها جنجالی به وجود آمد. مادر او آمد و من را سرکوب کرد، چرا؟ چون قدرت داشت؛ چون یک طفل معصوم را گیر آورده بود.
من آن روز با گریه به خانه آمدم و هیچ نگفتم. از کودکی عادت داشتم دردهایم را پنهان کنم. فردایش از مادرم پرسیدم: «مادرجان! قدرت یعنی چی؟» به او گفتم یعنی کسی که زورش از همه بیشتر است؟ مادرم فقط لبخند زد و چیزی نگفت. چند لحظه بعد، با همان دستهایی که از کارهای خانه خسته بود، برای ما نان آماده کرد، لباسهای ما را شست، به برادرم درس یاد داد، با لبخندِ فرزندانش خندید و در تفریحهای آنها شریک شد. شب وقتی همه خواب بودیم، او هنوز بیدار بود و لباسهای پاره را میدوخت. آن روز جواب سوالم را نگرفتم، اما سالها بعد فهمیدم مادرم با حرف به من جواب نداد، بلکه با زندگیاش پاسخم را داد.
آن روز فهمیدم قدرت فقط سرکوب کردن و فریاد زدن نیست. قدرت گاهی در سکوت و خاموشیِ یک زن پنهان است؛ زنی که درد دارد اما لبخند میزند، اشک دارد اما هرگز امیدش را از دست نمیدهد، خسته است اما باز هم برای ساختن فردای فرزندانش تلاش میکند. از همان روز، وقتی کلمهٔ قدرت را میشنوم، پیش از هر چیزی تصویر مادرجانم در ذهنم زنده میشود.
زنان مثل آن بیدهایی نیستند که با هر باد بلرزند. آنها بدون آنکه شکایتی کنند، با سختیها و دشواریهای زندگی میسازند. بعضیها فکر میکنند قدرت یعنی بازوی قوی، پول زیاد یا مقام بلند، اما اگر اینطور میبود، پس چرا خیلی از آدمهای قدرتمند با کوچکترین مشکل میشکنند؟ اگر زن بعد از هر سختی باز هم به راه خود ادامه دهد، روزی از این قفسها رها خواهد شد.
اگر از من بپرسند این قدرت را در کجا دیدی، بدون شک میگویم در وجود یک زن؛ آن موجودی که خداوند در وجودش معجزهای از صبر و محبت قرار داده است. او میتواند هزار بار بشکند، اما باز هم برای دیگران تکیهگاه باشد. میتواند خودش غمگین باشد، اما لبخندش را از خانوادهاش دریغ نکند.
گاهی یک زن تمام شب را بیدار میماند تا فرزندش آرام بخوابد، گاهی آرزوهای خودش را کنار میگذارد تا فرزندانش به آرزوهایشان برسند و گاهی هیچکس از خستگیهایش خبر ندارد؛ اما باز هم صبح با امید از خواب بلند میشود. دختران امروز، زنان فردای جامعه هستند و هر دختری که امروز با امید درس بخواند، حتماً به موفقیت میرسد.
به این میگویند قدرت! قدرتِ زن فقط در مادر بودن نیست؛ قدرت زن یعنی دختری که با تمام سختیها هنوز کتابش را کنار نگذاشته است. قدرت زن یعنی دختری که بارها ناامید شده؛ اما باز هم تصمیم گرفته ادامه دهد. قدرت زن یعنی کسی که اگر هزار بار به او بگویند «نمیتوانی»، باز هم ثابت کند که میتواند.
گاهی جامعه فقط نتیجه را میبیند؛ اما هیچکس شبهایی را که یک دختر با گریه خوابیده نمیبیند، هیچکس ترسهایش را درک نمیکند و هیچکس جنگی را که هر روز با خودش دارد نمیفهمد. خیلیها فکر میکنند زنها زود گریه میکنند، در حالی که حقیقت این است: اگر تمام دردهایی را که یک زن در دلش نگه میدارد مردی تحمل کند، شاید حتی یک روز هم دوام نیاورد. اشکِ زن نشانهٔ ضعف نیست، گاهی اشک، زبانِ زخمی است که دیگر توانِ حرف زدن ندارد.
قدرت زن را نمیشود با ترازو اندازه گرفت. قدرت زن را باید در مادری دید که نان خودش را نصف میکند تا فرزندش گرسنه نماند، خواهری که غم خودش را پنهان میکند تا خانوادهاش ناراحت نشود، معلمی که با عشق، آیندهی شاگردانش را میسازد و دختری که با وجود هزار درد، هنوز به آینده امیدوار است.
گاهی یک جمله میتواند زندگی یک زن را تغییر دهد: «تو نمیتوانی!» بعضیها بعد از شنیدن این جمله تسلیم میشوند، اما زنهای قوی این جمله را تبدیل به انگیزهای بزرگ میکنند. آنها ثابت میکنند که هیچکس حق ندارد برای رویاهایشان تصمیم بگیرد. هر دختری که درس میخواند، تنها آیندهی خودش را نمیسازد، بلکه آیندهی یک نسل را تغییر میدهد. هر زنی که آگاه باشد، خانوادهاش آگاهتر میشود و هر مادری که باسوادی پیشه کند، جامعهی فردا باسوادتر خواهد بود.
قدرت زن یعنی ساختن، یعنی امید، یعنی ایستادن وقتی همه چیز بر علیه توست. زن مثل شمع است، خودش آرامآرام آب میشود؛ اما اطرافش را روشن میسازد. شاید هیچکس متوجه نشود که چه اندازه خسته است؛ ولی باز هم نور میدهد.
در پایان، اگر روزی از من بپرسند قویترین انسان دنیا کیست، دیگر دنبال قهرمانِ افسانهای نمیگردم. من فقط به دستهای زنی نگاه میکنم که شاید زخم داشته باشد، به چشمانی که شاید از گریه سرخ شده باشد؛ اما هنوز با امید زندگی میکند.
بلی! قدرت زن فقط در صدای بلندش نیست، در قلبی است که هزار بار شکست، اما هنوز دلش برای زندگی میتپد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه